2157
2106
عنوان

داستان زندگی و ازدواجم

| مشاهده متن کامل بحث + 25550 بازدید | 260 پست
می رسی فدات  تروخدا دعای خیر برام کنید..از خدا برام خوبی و ارامش بخواین..امروز ب دلایلی ک اخرش ...

عزیزم هی صبوری کردم کامنت نذارم تا اخر ولی دیگه اینجا طاقت نیوردم بخدا تک تک حرفاتون میفهمم درکتون میکنم منم مثل شما با مقداری تفاوت روحم زخمی شد موهام یکماهه سفیدشدشکستم نابودشدم بعداز هفت هشت سال هنوزم یادم میاد خون توی رگام منجمدمیشه

واااای خدای من دقیقا منم اینطوری شده بودم. دکترساینا رو پیدا کردم و از دکترای اونجا مشورت گرفتم و مشکلم حل شد. [اینجا کلیک کن]

اون شب بابام در حد بیست دقیقه باهاش زد..برا اولین بار تو عمرم از ثحبتای بابام راضی بودم..هم هشدارر های لازمو بهش داد هم محترمانه باهاش حرف زد ـ..ب منم گفته بود زیاد حرف نزن...

اون شب من اروم مونده بودم...فقط دو بار خیلی حالمدبد شد و متاسفانه صدام بالا رفت...یکبار به نامزدم گفتم اخه کی خبر داره تو روزه مزگیری و ازنقدر خبر همه چیتو داره...گفت کسی که ده سال باهات باشه میدونه...بهش گفتم چی بود اینا الان همه یاد توان..گفت اینم مارو دیده روریک سرویس و حلقه خریدیم...بهش گفتم ایی بابا....بابام تلنگر زد ک چرا جواب سوالشو میدی..بهش بگو از این ب بعد میخوای چ کنی...

چرخیدپ سمت بابام بهش گفتم اخه مگه من تاوالان براش موجودیت نداشتم...تمام ماه هایی ک ما می رعتیم بیرون این مهمدس صاحبی زنگگگگ میزد (اینجا واقعا از ناراحتی صدام رفته بود بالا، انگار میخواستم بهش بگم ببین عزیزم بخدا منم ادمم و بودم تو این ماه ها...نمی دونستم با صدای بلند دارم خودمو ادم عصبی نشون میدم )


یکی اینجا...

یکبارم تو اون جلسه بهش گفتم اون یکی کیه...گفت اونم یکی دیگست دنبال اینه باهام ازدواج کنه..خانوادم مخالف بودن...همین هفته قبل عموش زنگ زده یک ساعت و نیم باهام حرف زده، بهش گفتم من خودم نامزد کردم و نمیخوام با دخترتون اردواج کنم و چند سال قبلم بهش گفتم ک خودش  ادامه داده...

اینجا بود ک بهشگفتم اخه چند ماه زنگ بزنه، تو خودت پر و پالمیدی بهشون استوریاشونو سین می کنی


نامزدم یکم صداش رفت بالا گفت پر و بال چی دادم من خودم اینو بروم باهاش حرف ردم با دوستم 

دوستم بردتش باهاش حرف زده مبخوای زنگ بزنم ب دوستم ک بردتش باهاش حرف زده و بهش گفته بابا اینو ول کن دست از سرش بردار این متاهله

بهش گفتم چرا ب خودشون رنگ نمیزنی زنگ بزن ببینم چطوری باهات حرف میزنن 

اینجا بود کگفت    اگه رنگ بزنم الان عزیزم جونم بهترت حرف میزنن...و اون ت اخرشو خیلی میخواست بخوره...

و من واقعا با این حرفش.دلم شکست بلند شدم رفتم تب خوردم اول خواستم برم تو اتاق..بعد راهمک کج کردم نشستم کنارش..داشت زنگ میزد ب اون مهندس صاحبی...

جواب نمیواد...بهش گفتم بیا با خط بابام یا من زتگ برن...چرا جوابتو نمیده...بابام و تودش گفتن لطفا شمارتو نده دست هر کسی نکن..نزن...اما من زنگ زده بودم و داشت بوق میخورد.خوشبختانه هیچ کس جواب نداد...

نامزدم بلند شد ک بره بابامم بلند سد بهش گفت منو برسون تو باغ 

و هر دو لا دلخوری از من رفتن

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
2149
عزیزم هی صبوری کردم کامنت نذارم تا اخر ولی دیگه اینجا طاقت نیوردم بخدا تک تک حرفاتون میفهمم درکتون م ...

خدا هودظ یارت باشه...بخدا غیر نماز و یاد خدا هیچکس و هیچ چیز اینطور وقتا درمون نیس

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
اتفاقا همین تیپ شخصیتا بایدبیشتر ازشون ترسید بخدا

اسم تو رو يادمه داستانت رو گفتي؟

ديگه كمتر ميام و تو تاپيكا با نظرات ارزشمندم كمك نميكنم اعلانات باز نميكنم    مگه چي نوشته بودم ك امضامو حذف ميكنيد؟! كجاش مشكل داشت اينكه كمتر ميام يا تو تاپيكا كمك نميكنم؟   مثلا وظيفم هست ك كمك كنم؟دوستاي عزيزم كارم داشتيد پيام بدين هر وقت شد ميام ميخونم
اره عزیزم 

هر چي سرچ زدم تو مغزم يادم نمياد چي بود فقط اسمتو يادمه ك از طلاق يا جدايي گفتي

بعدا تونستي بهم بگو 

ديگه كمتر ميام و تو تاپيكا با نظرات ارزشمندم كمك نميكنم اعلانات باز نميكنم    مگه چي نوشته بودم ك امضامو حذف ميكنيد؟! كجاش مشكل داشت اينكه كمتر ميام يا تو تاپيكا كمك نميكنم؟   مثلا وظيفم هست ك كمك كنم؟دوستاي عزيزم كارم داشتيد پيام بدين هر وقت شد ميام ميخونم
2050

خب بقيه رو ميگي امشب يا بخابم

  

ديگه كمتر ميام و تو تاپيكا با نظرات ارزشمندم كمك نميكنم اعلانات باز نميكنم    مگه چي نوشته بودم ك امضامو حذف ميكنيد؟! كجاش مشكل داشت اينكه كمتر ميام يا تو تاپيكا كمك نميكنم؟   مثلا وظيفم هست ك كمك كنم؟دوستاي عزيزم كارم داشتيد پيام بدين هر وقت شد ميام ميخونم

وقتی رفتن حال خودمو نمیفهمیدم...کلا از زمانی ک اون پیاما رو دیدم واقعا نمیتونستم راحت باشم..من همیشه ارامش داشتم و ارامشمم اینطوری بود ک نذارم مسکلاتم بیشتر شهاما واقعا حالم سر جاش نبودـ..

برا نجات دادن اون جو مسخره چن تا پیام با شوخبپی با نامزدم رد و بدل کردم ک رفنه بود بیرون با دوستاش...

به بابام زنگ زدم گفت من باهاش حرف زدم میگه دو تاداز گذشتش هس یکی ک تهدید می کنه...یکی ک خیلی پیگیره و رنگ میزنه و عموشو هم حتی کداشته بهش زنگ زده و یکی هم واسطه اون دختر اولیه اس ک تهدیدش میکنه...

بهش گفتم اخه باباچ واسطه ایه ک اینقدر صمیمانه و از اتفاقای روتین حرف میرنه 



(شب قبل نامزدم یه صفحه برش خورده از اس ام اس ها برام فرستاده بود...

محتواش این بودک طرف ب نامزدم گفته بود ما راهمون از هم جدا نیست،جداش کردن...

و اون دختره الان باهانه رو با موهاش میارم دم خونتون و به اونی هم ک دعاگرفنه بگو بره شوهرشو از دنبال زنای مردم جمع کنه


 «فک کنم با یکی از خواهرشوهرا بود...هرچند شوهراشون همه سربه زیرن»

و نامزدم اینو فرستاد تا من خوندمش پاکش کرد، همکن نوقع بهش گفتم این پیامای تهدید ب خیچ عنوان با اون شب بخیر عاشقانه هم خوانی ندارن و اینا یکی نیستن.)


حالا بابام اینا رو گفت و خدافظی کرد...کفت بهش گفتم وظیفشه همه چیو بهت بگه و در جریان همه چی قرار بگیری...اگه لازم بود حمایتش کنیو کلا بدونی و تصمیم بگیری

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
هر چي سرچ زدم تو مغزم يادم نمياد چي بود فقط اسمتو يادمه ك از طلاق يا جدايي گفتي بعدا تونستي بهم بگو ...

عزیزم خیانت دیدم دوران نومزدی درست منم یه چیزایی دیدم مثل اسی که منو تا حتی کما بردنومزدم رفته به یه شهر دیگه یکی عقد کرده بود یه هرزه که بعدا روابط جنسی متعددش وختی سقطش برملا شد

عزیزم خیانت دیدم دوران نومزدی درست منم یه چیزایی دیدم مثل اسی که منو تا حتی کما بردنومزدم رفته به یه ...

اي بابا خلايق هر چ لايق باز خوبه نامزدت ب اوني ك لايقش بوده رسيده و تو نجات پيدا كردي

ديگه كمتر ميام و تو تاپيكا با نظرات ارزشمندم كمك نميكنم اعلانات باز نميكنم    مگه چي نوشته بودم ك امضامو حذف ميكنيد؟! كجاش مشكل داشت اينكه كمتر ميام يا تو تاپيكا كمك نميكنم؟   مثلا وظيفم هست ك كمك كنم؟دوستاي عزيزم كارم داشتيد پيام بدين هر وقت شد ميام ميخونم
وقتی رفتن حال خودمو نمیفهمیدم...کلا از زمانی ک اون پیاما رو دیدم واقعا نمیتونستم راحت باشم..من همیشه ...

اخ که اون طرف همسرمم پیام فرستاده بود بخط همسرم که دست من بودکه عزیزم توسوختی وخاکسترشدی اونم بپای یه دخترهرزه متظورش من بودم تا اینکه گند وکثافتش جوری دراومد هزار بارقسمم داد که نذاره شوهرم واسه طلاقش بره شهرشون خودش غیابی طلاق گرفت از ترس رسوایی ش

2143
اي بابا خلايق هر چ لايق باز خوبه نامزدت ب اوني ك لايقش بوده رسيده و تو نجات پيدا كردي

الان همسرمه😅😅😅اون خانوم یه جادوگر هرزه بود که خودش دمشو روکولش گذاشت ورفت هرچند شوهرمنم مقصر بوذ

واویلا بعدش چی شد؟

هیچ عزیزم طلسمی که اون خانوم به همسرم بعنوان دعای خوش شانسی داده بود پدرشوهرم بردن پیش کسی باطلش کردن ورق برگشت دست اون خانوم روشد جوری که به روابط متعدد جنسیش اعتراف کرد وخودش غیابی جداشد الانم شوهر کرده خوش وخرم هرروز یه جا تفریح میره پروفایل میذاره

اون شب براداینکهوحرفاشو بیشتر درک کنم صدا رو ضبط کرده بودم...مغزم میگفت نباید بذاریکسی بفهمه تو وویس گرفتی امادگوشش دادم..دیدم من چقدر اروم بودم و از اون حرف نامزدم ک گفت بهتر جرف میزنن اونا ناراحت شدم...

و فقط اینجاش و اونجتشک بهش میگفتم مگه من برات موجودیت نداشتم...دقیقا جاهاییش ک صدام رفته بود بالا رو کات کردم و گفتم براش میفرستم تا بدونه چطوری برخورد کرده و چیمفته و چقدر زجرم داده ک از وسطدارامش یهو صدام رفته بالا...

ک ایکاش این کارو نمیکردم..

نصف شب ک اومد خونه ی کلیپ از عکسایی ک از گلامکن داشت درست کرد با اهنگ شروع ناگهان علیرضا قربانیگذاشته بود استوری...

با هم یکم درد و دل کردیم..حرف زدیم..گلایه همو کردیم..و کاریک نبایدو کردم..صداشو فرستادم گفتم یبین چطوریدحرف زدی..

غافل از اینکه اینطوریتموم حرفایی ک اون زده و تموم ارامشمن تو جلسه مخفی میموند و فقط اینقسمتا ک بهمم ریخته بود افتاد دستش،...و همینا تنها موندن تو ذهنش از اونوجلسه...فکر میکردمالان چقدر درکم میکنه و نادم میشه بابت زجری ک بهم داده اما هیچ...


اون شب خیلی اشک ریختم خیلز با هم حرف زدیم...بهم گفت با شک هیچ وقت وارد رابطه نشو خودت و طرف مقابلو میکشی...بهش گفتم مگه من بیخودی شک کردم؟؟

مگه واقعا چیزی نبوده؟مگه ب چیزی ک نبوده گیر دادم...لین شکنیست..گذشتت بمن شکلیک کرده...

گفت قبول دارم گذشته من الان تورو درگیر کردهـ...

گفت میخوای چیکار کنیمیمونی باهام...بهش گفتم یکم صبر کن تصمیمیندارم بذار ارومتر شیم...

بهشگفتم مجید 

یادته یک هفته قبل ازماهگرد نامزدیمون رفته بودیم پارک...گفت اره...بهش گفتم اون موقع ک دستمو گرفته بودی سرم رو شونت بود یادته داشتی راجع بانتخاب اسم حرف میزدیم با هم و تو گفتی اسم پسر بگو 

گفت اره 

بهش گفتم من دلم میخواست یه پسر داشتیم اسمشو میذاشتیم رستاک، رستاک چون با ر شروع میشه 

(اسامی اینجا مستعار نوشتم..اسم نامزدم اولش ر داشت)

اینو ک گفتم خودم داشتم هق میزدم...عاشقانه میپرستیدمش ووحالا واقعا گیر بودم بین حسای مختلف 

جواب داد ک قلبم درد گرفت 

کلی استیکر گریه گداشت 

و گفت من لیاقتتو نداشتم مهتاب 

اون شب تا ده صبح گریه می کردم..نامزدمم تا هفت هشت صبح باهام حرف میزد..

قصه زندگی و ازدواجمو بخون و بهم کمک کن...دوستت داشتم و دارم...
2051
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2154
2142
2152
1872
2117
2037
2144
2052
2139
پربازدیدترین تاپیک های امروز
2108