1874
2075
عنوان

داستان ماه چهره دختری قربانی(داستان واقعی)

| مشاهده متن کامل بحث + 402044 بازدید | 1512 پست

خواهر22سالم چه زود با دنیا خداحافظی کردخیلی زود یه کاسه آب ارزشش رو نداشت ارزش بی مادرشدن بچه هاش رو نداشت ارزش شکستن کمر پدرومادرمو نداشت آه خواهرم این گران ترین کاسه ی آبی بود که دیدم آبی به ارزش  تمام جوانی و زیباییت،اهالی جمع شدندجسد بی جون سمیه روبا هزار بدبختی اوردند بالا دیگه نفس نمی کشید دیگه لبخند نمی زد دیگه نمی تونست واسه ی بچش آب بیاره!

مادرم به صورتش چنگ می انداخت و موهاشو می کندو برای دخترش نوحه می خوندبچه هاش بی تابی می کردند سیما لحظه به لحظه از حال می رفت اما پدرم هیچی نمی گفت حتی گریه نمی کرد بعدازظهر همون روز نحس بدن بی جون سمیه زیر خروارها خاک آرام گرفت

مردانه صفت دور جهان گردیدم نامردم اگرمرد درعالم دیدم یک رنگ ترازتخم ندیدم چیزی آن هم که شکستم دورنگش دیدم

چه جالب دقیقا منم همین مشکل رو داشتم از طریق دکتر ساینا آنلاین با یه دکتر مطرحش کردم و راهنماییم کردند. برای من خیلی تجربه خوبی بود.

اینم سایت‌شون 

اون شبم صبح شدمادرم و خواهرم از بس توی سر خودشون زده بودند ازخستگی و دلشکستگی بیهوش شده بودند آفتاب بالا اومده بود همه کم کم بیدارشدند همسایه ها و فامیل باز داشتند جمع می شدند اما خبری از پدرم نبودم هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود خواهرم آهسته به در اتاقش ضربه زد اما صدایی نیومد دراتاق رو باز کرد پدرم توورختخوابش بود بی حرکت دراز کشیده بود و به رو به رو نگاه می کردخواهرم گفت بابا مردم دارند جمع میشند نمیایید بیرون؟اما پدرم جوابی نداد سیما باز حرفشو تکرار کردو باز جوابی نگرفت جلوتر رفت پدرم نگاه می کرد می شنید اما هیچ حرکتی نمی تونست بکنه سیماجیغ زد گریه کرد التماس کرد بابا بابا توروخدا حرف بزن توروخدا بلند شو همه جمع شدند اما پدرم از جاش تکون نخورد یعنی دیگه نمی تونست تکون بخوره داغ سمیه کمرشو شکسته بود 

مادرم بیشتر از قبل بی تابی می کرد مدام صدای گریه اش تو خونه بود به خدا شکایت می کرد از جوون مرگ شدن دخترش می گفت از نوه های کوچولوش که یتیم شده بودند می گفت از نوه ی سه ماهش که الان چند روز بود بی شیر مونده بود و داشت از گشنگی تلف می شد وضعیت پدرم هم که دردو داغ مارو بیشتر کرد یه اتفاق کوچیک یه اشتباه یه خطا یه کاسه آب یه روزه زندگی مارو سیاه کرد چهارتا بچه ی قدو نیم قد که مدام سراغ مادرشون رو می گرفتندو پدرم که یه شبه از پا دراومد

مردانه صفت دور جهان گردیدم نامردم اگرمرد درعالم دیدم یک رنگ ترازتخم ندیدم چیزی آن هم که شکستم دورنگش دیدم
2077

چهل روزگذشت چهل روز سیاه ،چهل روز بود که بچه ها مادرشونو ندیده بودند چهل روز بود که پدرم نه حرف می زدو نه تکون می خورد بیصدابه یه نقطه خیره شده بود و اشک هاش روی صورتش می چکیدند چند روز بعد مراسم چهلم خبر رسید که شوهر خواهرم با دختر عمه ی بیوه اش عقد کرده و دستشو گرفته و برده خونش این خبر دردو رنج  پدرومادرموبیشتر از قبل کرد 

روزها می گذشتند وضعیت پدرم هروز وخیم تر می شد از خودش صداهای عجیب و غریب در میورد غذانمی خورد پدرم پدر نازنینم اسطوره ی زندگیم  زمین خورده بود کسی که هروز آفتاب نزده سر کار و زمینش حاضر می شدو خودش یک  تنه کار چند نفرو می کرد الان برای قضای حاجت هم محتاج دیگری بود 

پدرم سنگین وزن بود مادرم به زحمت می تونست کاراشو انجام بده همیشه بعد از تمیز کردن جای پدرم و عوض کردن لباس هاش می گفت اگه یه پسر داشتم الان عصای دستم بود بهش تکیه می کردم لعنت به پیشونی نوشتم که بچه هام یکی یکی پر پر شدند من بیشتر از قبل معذب بودم عذاب وجدان داشتم من نه تنها کمکی نمی تونستم بکنم بلکه خودم باری رو دوش خانوادم بودم مگه شانه های مادرم چقدر تحمل داشتند که این همه دردو بدبختی  باهم بهش فشار می اوردند؟ داغ خواهرم دیدن اینکه یکی دیگه به جای اون تو خونش داره خانمی می کنه حال  اسفناک پدرم وضعیت من و خرج و خوراکمون و کارهای زمین که اونم بعد زمین گیر شدن پدرم رو دوش مادرم افتاده بود درسته مادرم یه زن روستایی و قوی بود ولی بازم یه زن بود یه زن تنها با کوله باری از مشکلات و دردها

مردانه صفت دور جهان گردیدم نامردم اگرمرد درعالم دیدم یک رنگ ترازتخم ندیدم چیزی آن هم که شکستم دورنگش دیدم
@پرنسا71     @نوشابا     @دخترلاکچری20     @دخترشهریورر &nbs ...


اخ جون داستان😁😁

ممنون که صدام کردی

الهی چون تو حاضری چه جویم؟و چون تو ناظری چه گویم؟الهی از من دعایی و از تو نگاهی💛خدایا مراقب عزیزانم باش
2032

توودلم خودمو نفرین می کردم به بخت بد خودم لعنت می فرستادم کاش منم مثل بقیه ی دخترا بودم کاش حداقل یه خواستگار داشتم  هرطور که بود قبولش می کردم من دیگه نمی خواستم نون خور اضافه باشم قبل این پدرم بود کوه مقاومی که با آرامش بهش تکیه داده بودم کوهی که چنان پشتمو پر کرده بود که وزش هیچ بادی بدنمو به لرزه نمینداخت اما الان .......

تقریباسه ماه از مرگ سمیه می گذشت هنوز رخت سیاهمون رو از تن در نیورده بودیم هنوز عزاداربودیم اون شب غلامعلی با پسر بزرگش مهمون خونه ی ما شده بودند غلامعلی یه پیرمرد بداخلاق و عصبی بود سنش از شصت سال گذشته بود و کمرش کمی قوز داشت وقتی خواست بره بیرون دور از چشم پدرم تو گوش مادرم چیزایی گفت و رفت مادرم خشکش زد تا چند دقیقه هیچی نگفت و فقط اشک بود که از چشم هاش سرازیر می شد ازش پرسیدم چی شده جوابمو نداد

مردانه صفت دور جهان گردیدم نامردم اگرمرد درعالم دیدم یک رنگ ترازتخم ندیدم چیزی آن هم که شکستم دورنگش دیدم

چند روز بعد باز غلامعلی اومد خونمون کنار رختخواب پدرم نشست و باهاش حال واحوال کرد بعداز اینکه از اتاق پدرم اومد بیرون مادرموبه اتاق اونطرفی کشوندو شروع به پچ پچ کرد من کنجکاو شدم می خواستم ببینم چی زیرگوش مادرم میگه خودمو پشت دراتاق رسوندم صدای مادرم میومد که هی می گفت من تورو  برار (براربه زبان محلی یعنی برادر)خودم می دونستم این چه حرفیه که میزنی از سن و سالت خجالت بکش ووصدای غلامعلی که گفت چرا باید خجالت بکشم ؟خدا برام حلال کرده وسعم می رسه میخوام زن بگیرم این کجاش بی شرمیه؟اینهمه مرد سه چهارتا زن دارند من خیلیم مردی کردم تا الان سر بی بی گل هوو نیوردم اما دیگه صبرم تموم شده خلاصه تا فردا فکراتو بکن من فردا میام دنبال جواب

مردانه صفت دور جهان گردیدم نامردم اگرمرد درعالم دیدم یک رنگ ترازتخم ندیدم چیزی آن هم که شکستم دورنگش دیدم
2051
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2038
2065
2052
2036
1872
1766
2066
1927
داغ ترین های تاپیک های امروز