2777
2789
عنوان

درد و دل

| مشاهده متن کامل بحث + 221 بازدید | 31 پست


همیشه یادمون باشه 

که نگفته ها رو میتونیم بگی

اماگفته ها رو نمیتونیم پس بگیریم

خودبینی، دیدن خود نیست

 خودبینی، ندیدن دیگران است

هیچ آرایشی شخصیت زشت را نمی پوشاند

‌‌‎‌

 ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‎‌‌‌‌‌‌ 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.



هرگز، به آدمهای 🍁🌼

"مهربان" زخم نزنید

آدمهای مهربان در

مقابل خوبی هایِ یکطرفه

هرگز احساس

"حماقت" نمیکنند...


چون خوب بودن 

برای آنها "عادت" شده،

""قدر آدمای مهربان""

زندگیتونو بدونین...🍁🌼


‌‌‎‌‌

❤️أحبّ الوفاء❤️

❤️وفادارى را دوست دارم❤️


أحبّ الوفاء بشتى الصور

أحبّ الوفيّ الأمير الأغر

فأهل الوفاء كلون السحاب

وحسن الربيع وماء المطر


وفا را دوست دارم هر چه باشد

اميرند و نشاندارند و چون جان

وفاداران   به   رنگ  ابر   زيبا

بهارند   و   بسان   آب   باران

دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. 

باشوهرش آمده بود. 

وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. 

تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت. 

وقتی رفتند 

هرکسی چیزی گفت

یکی گفت زن ذلیل

یکی گفت لوس، 

یکی چندشش شده بود 

و دیگری حالش بهم خورده بود!


یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت. 

خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن. 


زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.


اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد...

همه چیز عادی بنظر آمد...


و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق.


دهقان پیر با ناله می‌گفت: ارباب…

آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را چپ آفریده است. دخترم همه چیز را دوتا می‌بیند...


ارباب پرخاش کرد که : بدبخت، چهل سال است نان مرا زهرمار می‌‌کنی، مگر کور هستی نمی‌بینی که چشم دختر من هم چپ است؟!


دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم اما چیزی که هست،

دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌‌ها را "دو تا" می‌بیند،ولی دختر من، این همه بدبختی را .......

من آدم‌های مبارزی را كه هياهو به پا می‌كنند دوست دارم. من عاشق كسی هستم كه به خاطر خواسته‌هايش شرمنده نيست و اجازه نمی‌دهد ديگران نااميد و منصرفش كنند. 


مبارز بی‌پروا از نظر من يعنی اين؛ يعنی حاضريد برای رسيدن به خواسته‌تان -هر چيزی كه هست- تلاش كنيد و منتظر نمانده‌ايد تا كسی آن را دودستی تقديمتان كند و می‌دانيد كه اين خواسته متعلق به شماست و به آن دست خواهيد يافت. 


شرمنده نباش دختر


‍ اين زن رو نميشه شكست داد!


زنی که قادر است با صدای کفتر چاهی و قورباغه ها به وجد بیاید،

زنی که با یک استکان چایی تازه دمش می تواند حال همه افراد خانواده را خوب کند،

زنی که می تواند مولانا گوش کند و خیاطی کند،


زنی که می تواند با خدا گپ بزند و قهوه بنوشد، 

زنی که میتواند آنقدر ترانه "بوی باران" را بخواند که گندمزار گیسوانش بوی باران بگیرد،

زنی که می تواند وقت ظرف شستن بدون غیبت به دریا و جنگل برود،

زنی که می تواند با صدای بلند فکر کند،

زنی که می رقصد؛

همان زنی است که هیچکس نمی تواند او را شکست دهد...


روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى انجا رفت و امد دارند مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست عارف گفت شايد اقوام باشند گفت نه من هرروز از پنجره نگاه ميکنم گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند بعدازساعتى ميروند.عارف گفت کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .مرد با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيايىد عارف فرمود يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى چگونه ميخواى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟ حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن ..چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند .اى مرد انچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت مومنی اما درحقيقت شيطان ...


بیایید ديگران را قضاوت نكنيم تا خودمان قضاوت نشویم🌹


روزی کلاغی بر درختی نشسته و تمام روز خود را بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد..!

خرگوشی از آن جا عبور می کرد

از کلاغ پرسید: آیا من هم می توانم مانند تو تمام روز را به بیکاری و استراحت بگذرانم؟


کلاغ حیله گرانه گفت: البتّه که می تونی..!خرگوش کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد 

ناگهان روباهی از پشت درخت جَست و او را شکار کرد.کلاغ خنده زنان گفت: برای این که مفت بخوری و بخوابی و هیچ کاری نکنی... 

باید این بالا بالا ها بنشینی..!


این  یه جورایی حکایت ملت ماست! دویدن تا آخر عمر بخاطر یک لقمه نان!

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792