1989
1955
عنوان

بچه ها راهنمایی کنین

146 بازدید | 36 پست

سلام خانما.من یه پدر مادر پیر دارم ۷سال پیش تو آپارتمانشون زندگی میکردیم مادرم خیلی تو زندگی ما دخالت میکرد و اکثرا دعوا راه مینداخت.ما از اونجا رفتیم.حالا بعد ۷سال به خاطر اینکه سنشون بالاست و باید کسی مواظبشون باشه از ما خواستن برگردیم.میخوام باهاش از الان اتمام حجت کنم دیگه کارای قبلش رو تکرار نکنه.چجوری بهش بگم که دلش نشکنه

پا تو سن میذارن بدترمیشن طبیعیه

درددلم رو بشنو که حالمو بدونی هیچوقت اینو نخواستی که قدرمو بدونی من آرزو میکردم که همزبونت بشم امید اینو داشتم که سایبونت بشم چقدر که وقت و بی وقت بپای تو نشستم فقط ترو میدیدم دوچشمامو می بستم هیچوقت باهام نموندی اما بپات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم وقتی ازم دوربودی دنیای من سیاه بود زنده بودم ولیکن زندگیم تباه بود              وقتی که برمیگشتی دلم برات میلرزید برای من یه دنیا برگشتنت می ارزید نموندی و نخواستی شادی برام بیاری دستای آشناتو تو دست من بذاری هیچوقت باهام نموندی اما به پات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم.....
خودت کنترل کن  گفتن نداره بزار وقتی خواستن دخالت کنن سرموقعش جلوگیری کن

میگن جنگ اول به از صلح آخر.میخوام با زبان ترم و محبت همین اول کاری بهشون بگم فکر کنن من مستاجرشونم.و فقط موقعی که به من نیاز دارن به دادشون میرسم.ولی نمیدونم چجوری بگم دلش نشکنه

خان خود را برای عید زیباتر کنید

1965
آره.حس میکنه میتونه تو تمام زندگی من اظهار نظر کنه

خیلی سخته....

درددلم رو بشنو که حالمو بدونی هیچوقت اینو نخواستی که قدرمو بدونی من آرزو میکردم که همزبونت بشم امید اینو داشتم که سایبونت بشم چقدر که وقت و بی وقت بپای تو نشستم فقط ترو میدیدم دوچشمامو می بستم هیچوقت باهام نموندی اما بپات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم وقتی ازم دوربودی دنیای من سیاه بود زنده بودم ولیکن زندگیم تباه بود              وقتی که برمیگشتی دلم برات میلرزید برای من یه دنیا برگشتنت می ارزید نموندی و نخواستی شادی برام بیاری دستای آشناتو تو دست من بذاری هیچوقت باهام نموندی اما به پات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم.....
وقتی اونجا بودم اگه واسه کاری میرفتم بیرون و در خونه رو قفل میکردم زنگ میزد به من و شوهرم دعوا که به ...

وا....یعنی چی

پس بهتره دیگه نیای پیشش همون دورادور هواشونو داشته باش

درددلم رو بشنو که حالمو بدونی هیچوقت اینو نخواستی که قدرمو بدونی من آرزو میکردم که همزبونت بشم امید اینو داشتم که سایبونت بشم چقدر که وقت و بی وقت بپای تو نشستم فقط ترو میدیدم دوچشمامو می بستم هیچوقت باهام نموندی اما بپات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم وقتی ازم دوربودی دنیای من سیاه بود زنده بودم ولیکن زندگیم تباه بود              وقتی که برمیگشتی دلم برات میلرزید برای من یه دنیا برگشتنت می ارزید نموندی و نخواستی شادی برام بیاری دستای آشناتو تو دست من بذاری هیچوقت باهام نموندی اما به پات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم.....
1967
شما تصور کن مادر من بدتر از یه مادر شوهره.انقدر که مادر شوهرم به من خوبی کرد مادرم نکرده

عیب نداره گلم چاره ای نداری...خداخیرت بده که عصای پیری پدرومادرت شدی💜

درددلم رو بشنو که حالمو بدونی هیچوقت اینو نخواستی که قدرمو بدونی من آرزو میکردم که همزبونت بشم امید اینو داشتم که سایبونت بشم چقدر که وقت و بی وقت بپای تو نشستم فقط ترو میدیدم دوچشمامو می بستم هیچوقت باهام نموندی اما بپات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم وقتی ازم دوربودی دنیای من سیاه بود زنده بودم ولیکن زندگیم تباه بود              وقتی که برمیگشتی دلم برات میلرزید برای من یه دنیا برگشتنت می ارزید نموندی و نخواستی شادی برام بیاری دستای آشناتو تو دست من بذاری هیچوقت باهام نموندی اما به پات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم.....
عیب نداره گلم چاره ای نداری...خداخیرت بده که عصای پیری پدرومادرت شدی💜

خودم میگم آدما همیشه در حال امتحانن.خدمت به پدر و مادر واجبه همسرمم موافقن بریم اونجا.ولی یه زبون نرم و چندتا حرف موثر لازم دارم که با مادرم درمورد دخالت کردناش بگم    

مثلا چکار کنم.یا چی بگم بهشون

حالا اون مورد قفل یه نمونه کوچیک بود تو هر زمینه ای دخالت میکردن.فکر میکرد چون سنم کم بود هیچی حالیم نیست و باید مدام ایشون زندگی منو دنبال میکرد 

1976
خودم میگم آدما همیشه در حال امتحانن.خدمت به پدر و مادر واجبه همسرمم موافقن بریم اونجا.ولی یه زبون نر ...

عزیزم یوقتا سکوت و یه حرکت سیاستمند بهتر از حرف زدن جواب میده...خودت رویه ت رو عوض کن و اجازه دخالت ب مادرت رو نده

درددلم رو بشنو که حالمو بدونی هیچوقت اینو نخواستی که قدرمو بدونی من آرزو میکردم که همزبونت بشم امید اینو داشتم که سایبونت بشم چقدر که وقت و بی وقت بپای تو نشستم فقط ترو میدیدم دوچشمامو می بستم هیچوقت باهام نموندی اما بپات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم وقتی ازم دوربودی دنیای من سیاه بود زنده بودم ولیکن زندگیم تباه بود              وقتی که برمیگشتی دلم برات میلرزید برای من یه دنیا برگشتنت می ارزید نموندی و نخواستی شادی برام بیاری دستای آشناتو تو دست من بذاری هیچوقت باهام نموندی اما به پات نشستم زخم زبون شنیدم غرورمو شکستم.....

بنظر من نرو از همون دور حواست بهشون باشه دوباره اونجا بری دلخوری پیش میاد هر وقت تونستی برو بهشون سر بزن نزدیک بشی مطمئنا دوباره دخالت میکنن اینهمه  پدر و مادر مگه بچه ندارن که تنها زندگی میکنن

عزیزم یوقتا سکوت و یه حرکت سیاستمند بهتر از حرف زدن جواب میده...خودت رویه ت رو عوض کن و اجازه دخالت ...

مثلا اگه از روزی که برم در واحد رو قفل کنم و این که بگم مادر جان اگه کارم داشتی به من تلفن بزن بیام خوبه؟ 

بنظر من نرو از همون دور حواست بهشون باشه دوباره اونجا بری دلخوری پیش میاد هر وقت تونستی برو بهشون سر ...

میدونی اصلا راهی نیست که نرم.مامانم ۷۰سالشه بابام ۹۰.و باید یه جوون پیششون باشه.باید برم اما چه جوری رفتار کنم که دخالت کم شه رو موندم 

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1987
1763
1933
1956
1872
29
1966
1927
1766
1977
داغ ترین های تاپیک های امروز