1874
1935
عنوان

بازم من و شب و بیداری و چه بارونی و...

52245 بازدید | 396 پست

بچه ها باز از خواب پریدم. دیگه خوابم نبرد...

اومدم بهتون بگم ببخشید تاپیک قبلو قفل کردم.. 

جوابتونو ندادم..

خوندم حرفاتونو...

اینم میخوام قفل کنم.. 

خیلی عادت کردم به اینجا و شماها... 

اومدم فقط بگم.. هفته ی دیگه قراره نامزد کنیم.. 

بله برون و نامزدی و محرمیت😄😍

هفته ی بعد جمعه... 

با یه جمع کوچیک و یه مهمونی عصری... قبول نکردن شام و... باشه.. 


قرار شد سه ماه نامزد باشیم. بعدم عقد و عروسی.. 

تو این سه ماه خونه و وسایلمونو بخریم و آزمایش و کارهای عقد و... رو انجام بدیم.. 

 تو تاپیک قبل گفتین با خانواده ت خوب باش و... 

ولی اونان ک با من بدن... 

اصلا نمیشه باهاشون حرف زد.. 

مادر من همیشه از بچگی منو عذاب دا ه و از خودش رونده.. همیشه میگفت ازت بیزارم... 

ازم متنفر بود... همیشه دورم میکرد از خودش... دوست داشت منو بزاره پیش مادر بزرگ و فک و فامیل... 

همیشه هر جا ک میرفتیم عروسی یا مهمونی یه نفرو صدا میکرد میگفت ای جواهرو پیش خودتون نگه دارین.. من همیشه حسرت میخوردم میدیدم یه مادری داره به دخترش غذا میده... یا حتی نگاهش میکنه... 

مادر من از وقتی یادمه میخواست طلاق بگیره... هیچ وقت دلیلی یا اتفاق خاصی نداشت.  

کلا میگفت بدم میاد ازتون... 

از وقتی ک یادمه با فحش صدام میزد.. 

فحش های ناجور... 

ج...... و.  من یه بار رفتم از معلممون پرسیدم ک این یعنی چی... خیلی بد برخورد کرد باهام. 

نفهمید ک چرا یه بچه باید این سوالو پرسه.. حداقل نپرسید از کجا شنیدی و....

دعوام کرد... 

همیشه احساس بی پناهی و تنهایی با من عجین بوده... 

همیشه سر کوچیک ترین بهونه ها فحش و کتک و.. نصیبم شده 

بخوام بنویسم خیلی میشه.. 

و یه پدری ک بود و نبودش فرقی نداشت.. یه مجسمه.... یه کوه یخ... یه ادم بی تفاوت.. 

که هر چند وقت یه بار یهو عصبانی میشد و ... 

بقیه ی موارد اصلا انگار نبود... 

و هر چند وقت ی بارم میزاشت میرفت برا خودش سفر و... چند ماه 

از خساست و پول جمع کردنشون ک نگم.... 

البته فقط برای ما.. 

وگرنه خونه و وسایل خونه و طلا جواهرات برای خودش در حد اعلا.... 

ولی به من کل دوران مدرسه م فقط روزی دو تا بلیط اتوبوس میداد ک برم و برگردم.. و یه کیک... 

حتی من یه بار گفتم چند تا بلیط بده برای چند روزم... شاید گم شد یکی میدی و... 

ولی کتک خوردم.. 

هیچ وقت پول تو جیبی نداشتم.. 

اولین بار وقتی دانشگاه قبول شدم و خ.استم برم خوابگاه دیگه لطف کردن و یارانه م رو دادن ب خودم... 

که فقط پول رزو غذام میشد.. 

من خودم کار کردم... کارهای مختلف.. از بند انداختن و اصلاح صورت بچه ها... کار تایپ ... و فروش لباس زیر تو خوابگاه و.... خرج قر و فرمو در میاوردم و خوب زندگی میکردم... 

بعد از دانشگاه سریع رفتم سر کار

هیچ وقت یه بار. تشویقم نکردن... 

حتی یه زنگ نمیزد ببینه زنده ام یا مرده... 

دوستام میگفتن چرا مادر پدرت زنگ نمیزنن. .اصلا..

میگفتم چرا صبح ها ک دانشکده ام هر روز میزنن 

وقتی رفتم با مادر بزرگم زندگی کنم اصلا براشون مهم نبود... 

بخوام بگم از کاراشون خیلیییییی زیاده... 

پس نگین ک چرا بحث کردی و.... 

پولی ک مادر بزرگم بهم داد و گفت برای خودت فقط رو از چنگم در اوردن.. بابام اومد گفت اون هوش و حواس نداشت اخرا و ... به جون کندن و با وام و صبح تا شب کار کردن.. سه دنگ خونه رو تونستم بگیرم و سه دنگ دیگشم ک حق خودم بود زدن ب نام خودشون... 

ولی بالاخره ب رویام ک زندگی تنها و دور از اینا بود رسیدم.. و باز راضی بودم... 

حالا اگه این پدر مادر .. مخصوصا مادرم رو ببینید میگین واااااای که چه خانوم مهربون و خوبیه... 

از بس ک با همه خوبه..البته با خانواده ی خودشم مشکل داره ها.  ولی   هزار تا رفیق داره.. دخترای اونا بهش میکن خاله.. فکر میکنن خوش ب حال من ک همچین مادری داشتم و...

هر کاری من کردم برای خودم جلو دیگران میشینه با مظلومیت میزنه ب نام خودش.. 

که چقدر خرج دانشگاه بچه هام کردم و شهر دیگه درس خوندن و خرج زیاد داره و... 

اون شبی ک عشق عزیزم بعد خواستگاری اومد بابام بهش گفت دختر من هر چی خواسته براش کردم حتی خونه جدا خواسته دریغ نکردم... 

هیچ وقت تو این سه چهار سال ک تنهام نگفتن چیزی میخوای ... چیکار میکنی اصلا و.... 

از هفده هجده سالگی مادرم بهم میگفت ترشیده گندیده... 

موندی تو سر من .... 

منم تو اون دوران میخواستم یه نفرو پیدا کنم بیاد بگیرتم... 

با کسایی ک اشنا میشدم عجز و درموندگیمو میفهمیدن انقدر ک محتاج محبت بودم.. 

ولی اذیتم میکردن... من همیشه دنبال اونا ک تنهام نزارن.. 

با چند نفر دوست شدم.. ولی فقط برام خاطرات بد موند.. البته تقصیر خودم بود چون من ضعیف بودم چون من بلد نبودم چطوری رفتار کنم.. ولی اصلا عاشق نشده بودم.. اصلا اسمش عشق نبود 

اونا عاشق من میشدن ولی بعد یکی دو هفته رفتار اویزون و حقیرانه ی من فراریشون میداد... 

از بیست و پنج سالگی دیگه هییییچ کسو نگاهم نکرردم.. 

تصمیم گرفتم تنها باشم... هیچ کسو راه ندم ب دنیام.. مغرور باشم.. 

موفق باشم و... 

تا این که این آقا اومده تو زندگیم... 




   دوستان تولیدکننده‌های گوشت و مرغ تخفیف گذاشتن برای تهران، با یخچال و کاملا بهداشتی هم میارن دم خونه تحویل میدن،

 سایت به روز رسان داره میفروشه

1922

انشالله از اینجا ب بعد عالیه

GOD is💚💚💚   ..                                              شروع چالش گروه نارنجی یک مهر 🧡🧡🧡قد: ۱۶۳🙋‍♀️🙋‍♀️ وزن اولیه ۷۵ هدف اول ۷۰😃✔️ وزن فعلی ۶۹⭕هدف دوم ۶۵😮 هدف سوم ۶۰💪💪💪                            

عزیزم مبارکت باشه از ته قلبم آرزو میکنم خوشبخت بشی و همیشه خداروشکر کن که ته اون همه بدبختی که کشیدی یه آدمی پیدا شد که دستتو گرفت و نجاتت داد و عاشقانه دوستت داره♥🌸

نخوندم کامل راستش 

فقط اونجایی رو دیدم ک هفته دیگ‌ قراره نامزد کنید و محرمیت دارید و عقد و خاسگاری و کلا قراره بهش برسی...

خوشبحااااااالت 

همین...

من همون مامای مهربونِ سابقم😊 همون کاربرِ قدیمی که از سال ۹۲ اینجا بود :)) وقتی گوشیمو عوض کردم تاااااازه یادم افتاد ای دادِ بیدا من از کاربریِ قبلیم هیچی رو سیو‌نکردم ؛ حتی ایمیلمم یادم‌نمیاد؛ ازون بدتر حتی خط ۶سال پیشمم دیگه دستم نیست!😑 اینجوری شد که من مجبور شدم دوباره نی نی سایت ثبت نام کنم...
1911

حالا امروز صبح رفتم بهشون خبر بدم.. میخوام نامزد کنم.. 

مادرم مثل همیشه با فحش گفت اره تو بی پدر مادری دیگه... 

و... 

من متنفرررررم از فحش دادن... 

هیچ وقت عادت نکردم. هیچ وقت نخواستم اینجوری باشم.. حتی به شوخی تو جمع دوستام.. 

منم گفتم دیگه ما قرار گذاشتیم... و میخواد امشب بیاد اینجا صحبت کنه و... 

شروع کرد ک مگه ما مسخره ایم.. و 

انتظار داره مثل یه مادری ک همیشه پناه بچه هاش بوده و... اون تصمیمبگیره اون بگه کی و چیکار کنیم و... 

منم کم طاقت شدم.. 

دیگه اون دختری نیستم ک همه چی رو تحمل میکرد و فقط گریه میکرد... 

منم شروع کردم . داد زدم گفتم فقط شما مترسکین حق ندارین چیزی بگین. و.... گفتم از همه چی همه ی کاراشونو زجرامو... 

بابامم عین برج زهرمار فقط نشسته بود نگاه میکرد..

انقدر گفتم خودم خسته شدم... 

گفتم امشب میاد.. من ابروتونو پیشش حفظ کردم.. نزارین همه چیو بگم... و برم باهاش ابروتون بره و... 

رفتم تو اتاق.. هی جلو خودمو گرفتم ک گریه نکنم زیاد چون وقتی گریه میکنم چشام پف میکنه خیلییی تابلو میشه... دراز کشیدم اهنگ گوش میدادم.. 

یکی دو ساعتی.. 

بعد رفتم تو اشپزخونه دیدم شام داره درست میکنه.. 

روشو کرد اونور.. پشتشو کرد بهم

گفت تنها تشریییف میاره؟؟؟؟ 

گفتم بله😂😂😂

دیدم قورمه سبزی و مرغ گذاشته.. 

منم سالاد و دسر. و.. اینا درست کردم.. 

در سکوت... 

دیگه دیدم هیییچی نمیگن. گفتم میخواد بیاد بگه خودش بهتون چی میخوایین بگین.. 

بابام گفت حالا بیاد ببینیم حرف حسابش چیه و... 

ک من گفتم ک چه قرارایی گذاشتیم.. 

گفتم دیگه اومد مهریه و.. اینارم بگین بهش.. 

همه چیو.. دیگه هفته بعد بله برونه😄😄😄😄

داداشمم اینام اومدن.. به اونم گفتم. گفت خودت میدونی.... 


1826

گفتم من هییییچ انتظاری ندارم ازتون.. فقط با رفتاراتون فراریش ندین.. همین هیچی نمیخوام.

و... اون خونه ام کلش برا خودتون.. 

ک بابام گفت من هر چی بخوای میدم جهاز بهت.. 

گفتم هیچی نمیخوام... 


آرزو می کنم اونقدر با عشقت خوش باشی که گذر زمان رو فراموش کنی و یک لحظه هم ذهنت وقت نداشته باشه خاطرات قبلو مرور کنه😍😍😘😘😘💓💓💓💓💐💐💐💐💐

از صمیمقبل بهت تبریک میگم عزیزم

زندگیت سرشار از یاد خدا و فرشته بارون باشه جواهر مهربان💐💐💐💐💐💐💐💐😘😘😘😘

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1762
1914
1492
1933
1909
1872
1763
1919
1931
1927
1766