1874
1823
عنوان

مادر ناتنی بیست ساله+بقیه ی حرفام

6863 بازدید | 208 پست

سلام ببخشید دیروز نشد همشو بزارم نمیتونستم تایپ کنم الان اماده کردم میزارم دوبارع تاپیک زدم کع راحت تر بخونید.

مرسی از کسایی برام ارزوی خوشبختی کردن و مرسی از کسایی که سرزنشم کردن . 

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎

سلام ببخشید دیروز هیچ جوره نشد بقیه ی حرفامو بگم. تهمت زدین دنبال پربازدیدی هستم و فلان ولی اگه پربازدید بشع مگه به من طلا میدن؟؟؟

دوسه نفر بهم گفتن چرا فقط ب خودت حق میدی تو اشتباه کردی .

خودمم میدونم اره اشتباه کردم الان تو زندگی فعلیم یه بلاهایی سرم میاد که از ته دل متوجه اشتباهم میشم .

مخصوصا که شوهرع ثابقم چه تو نامزدی چه بعده عروسی هراشتباهی کردم هر حرفی زدم انقدر دوستم داشت که بخشید. تو محل ما همه همدیگه رو میشناختن ولی حتی کسایی که مارو نمیشناختنم فهمیده بودن اون چقدر منو دوست داره.

اما کسی جای من نبوده که درک کنه منو، شاید هرکس جایه من میبود همین اشتباهو میکرد. من الان نه از طلاقه اولم نه دوم پشیمون نیستم چون داشتم مثل شمع آب میشدم دلم فقط مرگ میخواست حتی اگه زندگیم خوب نبود حتی اگه تا آخرعمر ازدواج نمیکردم بازم پشیمون نبودم از طلاقم.اره میدونم اشتباه کردم میتونستم برم مشاوره حاله روحیم خوب بشه ولی هیچ کس منو نبرد منم حق تنها بیرون رفتن نداشتم.

نامزد اولم که دلیل واسه جدایی ب اندازه کافی بود هرکسی میشنید نفس راحت میکشید بقران اصلا هیچ جوره به هم نمیومدیم . چند ماه نامزد بودیم جز سلام هیییییییچ حرفی بینمون ردوبدل نشد نه اون بلد بود نه من خوشم میومد.

و دومی. دعواهامون بحثامون همه منو زجر میداد سرد میکرد اما ازش متنفر نبودم چون وقتی که باهاش ازدواج کردم دوستش داشتم ...

همه امیدم بود منو از لجن نجات داده بود همه محبتی که از خانوادم از بابام ندیده بودم بهم میداد اما با زور رابطه داشتنا منو زجر میداد گریه کردنای منو لذت بردنای اون منو زجر میداد...

منو بی پناه گیر اورده بود بارها و بارها چه قبل عروسی چه بعدش بهم میگفت تو بی کس و کاری بهم میگف حتی خانوادت بهت حق نمیدن بهت مسخرم میکرد میگف خانوادت جلو من میزنن بهتو شما با این اتفاقا بیشتر عاشق میشید؟؟ نمیترسین از اینکه بعد عروسی بدتر بشه؟؟؟

همه ی اینا فقط ترس بود تا وقتی که تنفره اصلی تو دلم کاشته شد.

من از شب داشتم جون میدادم. درد میکشیدم دقیقا از ساعت یازده شب تا 9صبح درد کشیدم هر یه دقیقه میرفتم دسشویی احساس میکردم داره سقط میشه بعد تو اون لحظه ها که درد میکشیدم فقط داشتم نفرینش میکردم یادم میوفتاد چطوری با زور به این بلا گرفتارم کرد هی میگفتم کاش یا من بمیرم یا اون!

تو آخرین لحظه من دسشویی بودم درد داشت میکشت بهمو فقط ۱۷ سالم بود! من روحم زخمی بود! من محبت پدر ندیده بودم من اصلا هنوزم هنوزه درک نمیکنم عشق بین پدرودخترو چون ندیدم چون حسی به کلمه پدر ندارم همه امیدم به شوهرم بود که هم برام بابا باشه هم دوستی که نداشتم بشه هم شوهرم. شوهرمم بخاطر بچع بودنش بدترم کرد.

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
سلام ببخشید دیروز هیچ جوره نشد بقیه ی حرفامو بگم. تهمت زدین دنبال پربازدیدی هستم و فلان ولی اگه پربا ...

همه چی داشت بهم فشار میاورد قلبم درد میکرد روحم درد میکرد و همه اینا به کنار درد سقط .
دسشویی خواهرشوهرم داخل حال بود صداشونو مبهم میشنیدم نمیدونم چی گفتن شایدم اصلا مهم نبود ولی یه دفه صدای قهقهه شوهرم اومد نمیدونم چیشد اونکه از دیشب بدتر از من ناراحت بود چرا یهو اونجوری از ته دل خندید!
من سه روز بود یه کلمه حرف نزده بودم انقدر گریه کرده بودم انقدر ناراحت بودم انقدر خجالت زده بودم سرم همش پایین بود اونوقت اونکه مقصره این فلاکت من بود میخندید؟؟
من درد داشتم اون میخندید؟؟
به جون مامانم به محض شنیدن صدای خندش بچم سقط شد و با صدای جیغ من اونا تازه به خودشون اومدن.
همونجا دیگه حالم ازش بهم خورد.
دیگه ازش چندشم میشد وقتی رفتم بیرون از نگاهم ترسید گفت چرا انقدر با تنفر نگام میکنی با گریه گفتم هیچی اما تو دلم گفتم خیلی نامردی.
عروسی کردم شبه عروسیم انقدر گریه کردم انقدر ناراحت بودم میدونستم طلاق میگیرم میدونستم من نمیتونم باهاش زندگی کنم . نگین همه زندگیا مشکل دارن تو چقدر زود به طلاق فکر کردی من همین که عروسی کردم داشتم تلاش میکردم یبار دیگه خانوادم بخاطرم سرافکنده نشن. به خدا باررررها سعی کردم تنفرمو فراموش کنم ولی نمیشد تا میومد طرفم مث حمله ی عصبی بهم دست میداد دستو پاهام میلرزید حس حالت تهوع بهم دست میداد یاد درد خودم و خندش میوفتادم اصلا دست خودم نبود هولش میدادم کنار .
هیچ کس منو یکبار نبرد مشاوره.
شاید اگه تحت نظر روانپزشک بودم خوب میشدم.
فقط یبار نامزد بودم خودم رفتم اونم ی مشاوره رایگان بود از حرفایی که زدم گفت تو چون مامان بابات جدا شدن مفهومِ زنوشوهرو درک نکردی زنو شوهر یه نفرن نباید جدا از هم باشن یه همچین چیزایی گفت درست یادم نیست.
یه هفته بعد عروسی با زور خانوادم گذاشتم اولین رابطمون شکل بگیره. بخدا نمیدونم چطوری اما بقران دختر بودم خیلیم خون اومد ما رسمه دستمالِ خونی داریم حتی مامانم فکر کنم هنوز اون دستمالارو داشته باشه نمیدونم شایدم انداخته رفته.
بعدش با گریه بازم بلند شدم وسط تابستون داشتم یخ میزدم سردم بود میلرزیدم دوتا پتو انداخت روم هی میگفت ببخشید.اما دست خودم نبود انقدر عصبی بودم الکی میلرزیدم و گریه میکردم .
دوباره دعواهامون شروع شده بود دوباره نمیتونستم بزارم بهم دست بزنه بهم نزدیک میشد دوباره همون حالتا میومد سراغم تو اون لحظه دلش برام میسوخت میگف عیب نداره ولی فرداش دعوا را مینداخت منم قلبم میومد تو دهنم ک ای وای نکنه به مامانم اینا بگه.
دوسال گذشت من تو این دوسال شاید چند ماه باهاش زیر ی سقف بودم همش دعوا بود منو مینداخت بیرون یا زنگ میزد ب خانوادم میگف دخترتونو ببرید چند روز بعدش پیام میداد گوخوردم بیا یا میومد معذرت خواهی میکرد منم از ترس اینکه نکنه بگه چرا دعوا کردیم میرفتم‌.

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎

آیا می‌دانید در هفته ۳۶ بارداری باید برای ذخیره خون بندناف نوزادتان ثبت‌نام کنید؟!

تویه دوسال ما شاید نهایت دو یا سه بار نزدیکی داشتیم اونم وقتایی بود که من به خودم فشار میاوردم که زندگیمو درست کنم هی میگفتم ولش کن بلخره که باید یادم بره دیگه گذشته و اینا ولی باز درد و ترس و گریه نصیبم میشد و تهشم دعوا.

خیلی دوستم داشت ی مدت افسرده شده بودم همش تو تاریکی میشستم اهنگ گوش میدادم گریه میکردم از سرکار میومد منو میدید میگف توروخدا اینجوری نکن چرا اینطوری شدی منو پا به پای من گریه میکرد.

این بین اذیتاشم میکردااا هرچی میشد ب خانوادش میگف اصلا من حتم داشتم خواهراش میدونستن ما رابطه نداریم همش غیرمستقیم میگفتن.

منم بدم میومد هیچجوره نمیتونستم حالیش کنم اقا نگوووووو بدم میاد نگوووو.

تا اینکه بعد یه سال بلخره دست از نقش بازی کردن برداشتم اخه هردفه تو دعواها میگف تو دوستم نداری منم نمیگفتم اره ندارم ولی دیگ انقدر دعوا کرده بودیم بی نهایت رومون رو هم باز شده بود دیگه آخرآخرا میگفتم ازت متنفففرم بخاطر همه ی سختیایی ک کشیدم همه ی کارات حالم ازت بهم میخوره.

یسال تلاش کرد میگف میدونم عصبی بودی اونطوری گفتی بهمو میزد یبار چاقو آشپزخونه رو پرت کرد از کنارم رد شد خورد به شیشع گاز یا خونمون سنگ بود هولم میداد وحشی بازی درمیاورد که آره من به رو دادم باید آدمت کنم فکر میکرد با کتک زدن منو سر عقل میاره اما بدتر بود.

تا فهمید اونم نمیشه. اما بازم تا لحظه های اخر میگف تو بخوای زندگیمون درست میشه الان فکر میکنم بخدا دلم براش میسوزه اما منو فدای بچه بازیاش کرد من فکرشم نمیکردم زندگی با یه پسره کم سن و سال اینجوری برام گرون تموم بشه.

بلخره راضی ب طلاق شد ولی گفت زیره یسال ازدواج کنی هم خودمو میکشم هم تورو هم طرفو منم تو دلم میگفتم من از همه مردا متنفرم هم از داییام که انقدر بجای مرهم بودن کتکم میزدن و سرزنش و...

هم از بابام که اصلا نمیدونست مسئولیت ینی چی و بخاطر بی مسئولیتیش وضعم شده بود این...

هم از پسری که فکر کردم میشه همه کسم ولی بدترین خاطره هارو تو زندگیم کاشت هم از هرررمرده دیگه ای.

طلاق گرفتیم .

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
1825

بعد من اون تایم که طلاق نگرفته بودم بخصوص آخرای نامزدیم زده بودم به سیم آخر انقدر ارایش میکردم انقدر جلف میگشتم میخواستم همه فکر کنن خیلی خوشحالم خیلی حالم خوبه چه حرفایی که برام درنیومد. شوهرمم زنه قرطی خیلی دوست داشت اصلا ی ذره غیرت نداشت کونمم مینداختم بیرون هیچی نمیگفت. منم یکم سنم بیشتر شده بود هی میگفتم کاش حدقل ی ذره جذبه داشت کاش غیرتی بود کاش روم حساس بود . هی میگفتم اصلا شبیهه شوهرا نیست حتی دوست پسرا ی ذره الکی غیرتی میشن . انقدر رومون رو هم باز شده بود اصلا ی ذره ازش حساب نمیبردم مگ ب اینم میگن زندگی؟؟ من یکیو میخواستم صدام میکرد خودمو کثیف کنم... حالا دیگه بیست سالم شده بود میتونستم خودم تنها برم مشاوره ولی دیگه این اقا حتی شوهره مورده علاقه من نبود اون چیزای جدیدی که میخواستمو نداشت بازم میشد کنار بیام ولی دیگه احترامی ک بینمون نبود چی؟؟ بی احترامی و فحشایی که بخانوادم داده بود چی؟؟ تنفره قبلی بس نبود حتی فحشای زشت بهم دوسه باری داد که درسته زدم تو دهنش ولی خب تنفرمو بیشتر کرده بود.

خلاصه آخر یهو عوض شدم دیگه دست از تلاش برا درست کردن خودم برداشتم دست از تظاهر برداشتم دیگه ن مثل قبل ارایش میکردن نه لباس میپوشیدم ساده ی ساده.

تا طلاق گرفتم.

خب صد در صد همه میدونن چقدر زندگیه زنه مطلقه بده. همه بهش بد نگا میکنن همش حس میکردم دوست و اشنا فکر میکنن نکنه شوهرشونو از راه بدر کنم و همین باعث میشد زیاد ب خودم نرسم.

پنج ماه از طلاقم گذشت هرخاستگاری تو خیابون پیدا شد اصلا نگفتم مطلقم گفتم قصد ازدواج ندارم.

تا شوهرم اومد خاستگاریم.

هی میگفتم نمیخوام بچه دارع ب چ دردم میخوره خانوادم میگفتن بدبخت این همش ۲۷ سالشه برو خدارشکر کن پیرمرد میاد خاستگاریت بعد این اون دفه ام شانس اوردی پسر اومد گرفت بهتو الان دیگه زنی همینم زیادیته ولی میگفتم نههههه. دیگه خیلی زبون دراورده بودم بلخره راضیم کردن گفتم حالا یبار ببین شاید اصلا اون از تو خوشش نیومد منم ی ریمل نزدم اونایی که بورن میدونن چقدر بد میشن بدون ریمل.

اصلا ب خودم نرسیدم ی لباس داغون پوشیدم گفتم فراریت میدم صبر کن.

اما اولین بار ک دیدمش همه چی یادم رفت.

قد بلند هیکل قیافه طرز صحبت کردنش همه چیش همون بود ک میخواستم.

برعکس شوهر قبلیم که ن خونه داشت ن ماشین این هردورو داشت . باهام حرف میزد هی میگفتم لعععععنت بهت چرا ارایش نکردی.

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
پشت سر هم بذار که فقط پست های خودت باشه .داریم میخونیم 

گذاشتم عزیزم

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
چی عجب کجارفتی دیروز..

ببخشید

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
1856

خلاصه یک ماه برای اشنایی صحبت کردیم . شوهرم گفت تو هیچ مسئولیتی در برابر دختر من نداری همه مسئولیتش با مامانمه.  ازدواج کردیم الان نزدیک یکساله ازدواج کردیم

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
[QUOTE=156269301]خلاصه یک ماه برای اشنایی صحبت کردیم . شوهرم گفت تو هیچ مسئولیتی در برابر دختر من ند ...

اوایل خیلی اذیت میکرد دخترش همش از خاطرات قبلیشون میگف یا شوهرم پیش اون ب من کم محلی میگف نکنه افسرده بشه ولی دید من سلیطه بازی درمیارم الان خوب شده😂

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
یعنی شوهر سومت بچه داره یا دومی میشه؟

خدا لعنتم کنه با این سرنوشتم. شوهره سومم دختر داره . از زنش جدا شده

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
1893
خدا لعنتم کنه با این سرنوشتم. شوهره سومم دختر داره . از زنش جدا شده

عزیزم تو هرسه تا ازدواجت فقط تقصیرهارو میندلزی گردن بقیه و سرنوشت یکم رو خودت کار کنی بد نیست!

🍀🍀🍀🍀باردار نیستم تیکر رسیدن ب هدفمه🍀🍀  به انتظارِ فصل تو تمام فصل ها گذشت/چه یاس بی نهایتی نَدیم من بود/فصلِ بد خاکستری تسلیم و بی صدا گذشت/ چه قلب بی سخاوتی حریم من بود... 💔
دخترش چن سالشه؟

۷

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
خدا لعنتم کنه با این سرنوشتم. شوهره سومم دختر داره . از زنش جدا شده

عزیزم همه ادما تو زندگی سختی میکشن 

چرا خودتو لعنت میکنی

مهم حال الانته 

از زندگیت راضی هستی؟

ترخدا دختر شوهرتو مثل دختر خودت بدون 

اون کارایی که مامنت در حقت نکرد تو درحق اون دختر بکن

بنطرم مادر یه دختر بودن خیلی سخته 

یسوال دارم

اگه شوهرت عاشق زن سابقش بود چرا جدا شده ازش

عزیزم تو هرسه تا ازدواجت فقط تقصیرهارو میندلزی گردن بقیه و سرنوشت یکم رو خودت کار کنی بد نیست!

الانم خیلی بلاها سرم میاد بزرگ شدم تحمل میکنم واسه حفظ زندگیم تلاش میکنم اما خب دلگیرم از سرنوشتم

اصݩ مَݩ دردَم و طُ خَط بِه خَط دَرمونۍ!🔐♥️‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎
1718
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1821
1887
1884
1890
1857
1763
1865
1868
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1766
1872
1769