1822
1823

رفتیم سینما

فقط 31 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
(خداوندا به کدامین ثواب مرا لایق بهترین احساس.بزرگ ترین نعمت باشکوه ترین لحظات دانستی… خداوندا بگذار در این احساس زیبا بمانم. بگذار شاهد تولد فرزند خویش باشم…بگذار ارام باشم…به کدامین ثواب مرا اینگونه عاشق کردی؟)امضامو دیدین برا تو دلیم صلوات بفرستین اللهم صل علی محمد وال محمد لایکم کن تا منم برات صلوات بفرستم 

از محضر برگشتیم خونه

یادش بخیر

فقط 9 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکر طلاقـــمہ و آزادے از بند مردے ڪه مال من نبــود💪💪من از۱۴فروردین خونه بابامم،شوهرم دوستم نداشت‌،نه زشتم نه بدتیپ ،بهش میرسیدم انقدرررررکه جو برداشتش که کی هست،ازاون طرفم خیانتای بیش از حدش ،دست بزنش،فحاشی هاش،بی مهری هاش باعث شد کم بیارم ،با یه دختر دوساله که دنیامه ،دیگع تحملی برای جنگیدن ندارم ،خسته شدم ،کم اوردم،و ولش کردم برای هرزه هایی ک میمرد براشون و نمیدونست فقد برای خالی کردن جیبش باهاشن،مارو ول کرد تا به اونا برسع،خــــدایا تو که شاهد تمام زندگیم بودی ،تقاص کارایی ک کرده رو میخام ،من هیچوقت نمیبخشمش عوضی رو ،که من عاشقش بودم و منو انقددددد عذاب داد و نهایت گفت برو ،چرا تو زندگی خصوصیم دخالت میکنی؟همین !یه صلوات یا یه دعا مهمونم کنید ،تصمیمم طلاقه ،دیگه بریدم واقعا،تلاش و دستوپازدن فقد عمرمونو تلف میکنه

آیا می‌دانید در هفته ۳۶ بارداری باید برای ذخیره خون بندناف نوزادتان ثبت‌نام کنید؟!

1883

مانتو و شلوار و مقنعه و کوله پشتی😁

آخه به مامانم گفتم میرم دانشگاه

 گفتم از ۷ صبح کلاس دارم که مستقیم رفتم ترمینال اتوبوس یه شهر دیگه رو سوار شدم رفتم دیدنش اخر شب برگشتم 😆😆😆

خدایا تنها امیدم تویی ...

اولین قرارمون تو پارک نزدیک کلاس زبانم بود و چون بعد کلاس میرفتم با مانتو و مقنعه بودم.

در مورد خودمون حرف زدیم و اینکه چرا من پیشنهاد ازدواجشو قبول نمیکنم😂 ک البته نه ماه بعد عقد کردیم

1856

  صبح بود رفتیم صبحونه من که فقط چایی خوردم ولی اون کلی غذا خورد منم خوشم اومد که کلاس نمیذاره وخودشه از اولشم شکمو بود، رژ قرمز زده بودم نامزد بودیم چیزی نگفت الان بزنم نمیذاره برم بیرون   

رفتیم بیرون گفت بریم بریونی بخوریم من گفتم همین الان غذا خوردم نمیتونم هر چی گفت گفتم نمیتونم بالاخره رفتیم گفت من گشنمه گرفت... اون می‌خورد و منم میخاستم از گشنگی بیهوش شم بعدها مث چی پشیمون شدم که تعارف کردم

1794

یه شلوار جین با مانتوی سفید پوشیده بودم ولی خیلی ارایش داشتم😷دوتا زن منو دیدن گفتن واه اومده عروسی انگار😂رفته بودیم پارک

داداشمم باهامون اومده بود😂

حتی نمیذاشت دست همو بگیریم😐

خدا شاهده وقتی رسیدیم خونه گفت به بابا میگم ماچت کرده😂دیگه من تا یه هفته بهش باج میدادم تا آش نخورده و دهن سوخته نشم😐😂

دَردَم آمَد سوختَم... اَمٰا نَگُفتَم کِ بمٰان ...من طُ را بآ زور نَه، با دِل فَقط میـ خواستَم!💔

دوس بودیم‌ما بد مدرسه رفتم‌خونشون خدایا چ‌جرعتی داشتم من😂

فقط 10 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
❤👰تیکر عروسیمه🤵❤ یه جا تو داستان لیلی و مجنون وقتی بابای مجنون ،مجنونو می بره کعبه که از خدا بخواد کمکش کنه لیلی رو فراموش کنه مجنون میگه:یارب تو مرا به روی لیلی ،هر لحظه بده زیاده مِیلی از عمر من آنچه هست بر جای بستانو به عمر لیلی افزای گرچه شده ام چو مویش از غم ،یک موی نخواهم از سرش کم  باید خیلی عاشق باشی تا بفهمی مجنون چی گفتا❥مجنون وار لیلی زندگیتم

رفتیم عکاسی برا روز آزمایش عکس بگیریم همکارش مارودید باهم حسابی داش برانداز میکرد همسرمم مثل لبو سرخ شده بود گف واااااای هنو هیچی نشده الان به همه خبر میده بعداز عکس سریع منو برگردوند خونه یعنی سریع میگم یه چیزی میشنوی میگف مامانت نگران میشه منم تو دلم فحشش میدادم میگفتم پسره دیوونه مامانم باتو چیکار داره برو یکم بگردیم       

یه حاجت خیلی کوچیک از خدای خیلیییییییی بزرگ دارم ولی انقدر روسیاهم که ازم روبرگردونده شما برام دعاکنید شایدبوسیله شما صدامو بشنوه ممنون  
1718
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1821
1888
1852
1890
1884
1857
1763
1865
1868
1766
1872
1769
داغ ترین های تاپیک های امروز