1711
1707

بگو عزیزم سبک بشی 

کی به کیه 

بزار سبک بشی 

فوقش بعدا گزارش میزنیم تاپیکت بترکه

دوستت دارم امام زمان(عج)عاشقتم امام حسین(ع)ازبین تمام نداشته هام خوشحالم برای داشتنت اربابم♥️♥️♥️ 

خانم‌ها، پوستتون رو پاکسازی کردید؟

ماسک ذغال فریمن و کلی ماسک پرفروش با تخفیف فقط از سایت پیشگام نگار

بگو عزیزم سبک بشی  کی به کیه  بزار سبک بشی  فوقش بعدا گزارش میزنیم تاپیکت بترکه

میترسم فک میکنم مثل سایه همه جا دنبالم هست ارامشمو گرفته تو خوشیهام وناراحتی هام همه جا تو ذهنمه 

1713

مربوط ب چند سال پیشه یه رقیب عشقی .تو یه فامیل بودیم دوست هم بودیم خیر سرمون اونم مثل من عاشق شوهرم بود(البته قبل ازدواج) اوایل ک برام از عشقش نسبت ب شوهرم  گفت دلم گرفت گفتم اشال نداره شاید اونم ب این دختر علاقه داره چند سال همش گریه میکردم میدونستم ک دختره بهش زنگ میزنه من نمیتونستم هیچ طوری بهش ابراز علاقه کنم شوهرمم فامیلمون بود اماهمدیگه رو خیلی دیر ب دیر میدیدیم.بعد چند وقت تو عروسی پس عمم یه لحظه همو دیدم چشم از هم بر نداشتیم تا چند وقت فقط بخدا التماس میکردم ک خدایا هیچی نمیخام غیر از محمد

تازه چهارده سالم بود چیزی کم نداشتم پدرو مادر خوب برادرایی ک مث پروانه دورم میگشتن  قیافه خوبی داشتم  وضع مالیمونم خوب بود خواستگار زیاد داشتم اما ب هیچکدوم حتی نگاهم نمیکردم .محمد هم خیلی خوش اخلاق و بامعرفت و زیبا بود.گذشت بعد عروسی پسرعمم ی خواستگار خیلی خوب برام اومد از همه نظر عالی بود

بابام دربارش تحقیق کرد همه راضی بودن غیر از دل من شب وروز م شده بود گریه و خبری از محمد نداشتم حتی منو اون خواستگارتا یه هفته نامزد شدیم اما من حتی تلفنی باش صحبت نمیکردم دوستم نسرین ک منو میدید همپام گریه میکردو میگفت دل ب دل راه داره ناراحت نباش و صبر کن اما من نا امید بودم

1710

تا بعد از یک هفته بعد از ظهر بود و من خواب بودم ک یهو داداشم اومد بیدارم کرد و با التماس میگفت بیا ب بابا بگو ب محمد اینا جواب رد بده ی لحظه سیخ نشستم سر جام و زل زدم بش گفت من دوست ندارم با این ازدواج کنی نه خونه داره نه ماشین هیچی نداره منم نگاش کردم ی لبخند خوشکل تحویلش دادام داداشم دوسال از من بزرگتره خلاصه رفتم تو سالنمون دیدم بابم تلفنی با محمد وبباش صحبت میکنه قلبم محکم ب سینم میزد بعدش اومدم سر نماز اینقد اشک شوق ریختم باورم نمیشد خداجوابمو داده

حالاداداشمم قهر کرده بود رفته بود بیرون .بعد چند روز بابام از خندهام فهمید ک منم محمدو دوست دارم یه شب ک خانواده خواستگار قبلیم اومده بودن انگشتر اوردن برام بابام بهشون گفت ک دخترمو بشما نمیدمو خیلی ایراد از پسرشون گرفت ولی خدایی ایرادی هم نداشتنا اونشب تا ساعت یک و دو نصفه شب داشتن بحث میکردن پسر ومادرش بهم التماس میکردن اما نمیتونستم قبول کنم اخر موقع رفتن پسره نگام کرد زد زیر گریه جلو همه منم ب گریه افتادم مادرش ب بابام گفت سال دیگه میفهمی با دل پسرم چ کردی

هی زنگ میزدند اما ماراضی نشدیم تا اینکه خسته شدنو ول کردن.از اون ب بعد محمد زنگ میزد خونمون هر دفعه یکی بر میداشت اون قط میکرد خودم برمیداشتم حرف میزد تا اینکه محمد و مامانش اینا اومدن خواستگاری وای چ لحظه ای بود چند روز بعدش نامزد شدیم انگشتر دستم کرد ب عشقم رسیده بودم بعد از نامزدی بهم گفت الان پنج ساله ک عاشقتمو حتی،شبا هم ب خوابم میایی وشدی،فضول تنهاییام😁😁یکماه بعدش چون بابام حساس بود زود عقد کردیم

خوب بودیم باهم اما بابام روم حساس بود تک دختر بودم .نمیزاشت بیرون بریم شوهرمم پسر داییش میشد حتی نمیزاشت بیشتر از نیم ساعت باش تنها باشم اینفقد هول هولکی عقد کرده بودیم حتی جشنم نگرفتیم رفتیم مهظر خانواده شوهرم نیومدن غیراز دوتا برادراش .

هی زنگ میزدند اما ماراضی نشدیم تا اینکه خسته شدنو ول کردن.از اون ب بعد محمد زنگ میزد خونمون هر دفعه ...

الکی .....

گفتی چهارده سالت بود؟


یعنی اون آقا محمد عاشق یک دختر نه ساله شده بود؟؟


یه طوری نیست به نظر خودت؟

1436

داداشم شب عقد ی سیلی محکم از بابام خورد چون گفته بود ابجیم سنش کمه نمیخوام عقد کنه 😞خلاصه اون دختر خانوم ک گفتم عاشق شوهرم بود دست از سر شوهرم برنمیداشت همه میدونستن ک زنگ میزنه و مزاحم شوهرم میشه از عشق مادوتا میسوخت باهم سرسنگین بودیمو فراری.سختگیریای بابام هم منو هم شوهرمو اذیت میکرد اون آشغال هم پیامای عاشقونه برا شوهرم میفرستاد هر چی شوهرم بد بهش میگفت پاپس نمیکشید. میونه ی بابام و محمد باهم بد،شده بود بابام میگفت باید طلاقتو بگیرم ازش آینده ای نداره و..تااینکه بعد از چند ماه شوهرم رفت و تا دوماه خبری ازش نشد دلم شکسته بود خانوادش ب بابام التماس میکردن برو دنبالش بابامم میگفت اصلامادیگه نمیخواییم ببینیمش

بازم گریه های من شروع شده بود نمیدونستم چرا محمدم رفته چراباهام تماس نمیگیره بابام دنباله کارای طلاقم بود فکرم پیش دختره بود میگفتم محمد منو گول زده دلش پیش اون بود.تواین گیرو داد شناسنامه ی منم گم شد بخدا اصلا کسی خبر نداشت چی،شده این شناسنامه بابام فک میکرد کاره منه قایم کردم ک نره طلاقمو بگیره

الکی ..... گفتی چهارده سالت بود؟ یعنی اون آقا محمد عاشق یک دختر نه ساله شده بود؟؟ یه طوری ن ...

خوب دیگه فامیل بودیم اونم چندبار توبچگی ک منو دیده بود بهم فکر میکرد عزیزم خودش پنج سال از من بزرگتره

خونمون بد جور گرفته بود ادمای بی وجدان کار خراب کن دور بابامو گرفته بودن و میگفتن حیف دخترت نیست ک دادیش  از همه بدم میومد لاغر شده بودم و ازهمه فاصله گرفتم نمیدونستم چرا ولم کرده کسی نمیدونست گوشیشم خاموش بود.اوضام تو خونه بد بود ب بابام میگفتم توروخدا یکم صبر کن تابیاد ببینیم چش بود فایده نداش،ک نداشت

بعد دوسه ماه گوشیم زنگ خورد اونموقع من امتحان ریاضی داشتم و درس میخوندم ی لحظه سوکه شدم نمیخواستم جواب بدم میترسیدم حرفی ک دلم نمیخواست روبشنوم .خیلی زنگ زد اگه بابام میفهمید گوشیمو ازم میگرفت اون شب صدتا پیام معذرت و غلط کردن وعاشقانه برام فرستاد  یه لحظه بابامو مامانم برا دیدن دسته زنجیر زنی بیرون رفتن منم ناخود اگاه دستم روزدم رو دکمه اتصال گوشی و صداشو بعد دوسه ماه شنیدم اما دیگه اشکی برام نمونده بوددلم سنگ شده بود بهش گفتم چرا زنگ زدی نکنه میخوای بازم عذابم بدی اون گریه افتاد دلمو لرزوند التماس میکرد میگفت بیابیرون قراربزار بیبینمت

1712
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1705

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

میترسم

mashreghi | 6 دقیقه پیش
1708
1722
1681
1667
29
1462