1608
1605
عنوان

بی احترامی مادرشوهرم به خانوادم

37 بازدید | 22 پست

مادرشوهرم که عمه ام میشه چنباره داره به خانوادم بی احترامی میکنه خانوادم بعد مدتها امدن خونم مادرشوهرم فقط خیلی سرد برخورد کرد حتی ی دقیقه هم ننشست پیششون بدون خداحافظی و حتی ی تعاروف که خونه ماهم بیاین گذاشت رفت منم خیلی بهش اصرار کردم بمون ولی باورم نشد اونجور سرشو انداخت پایین رفت خانواده من تاحالا بهش بدی نکردن خیلی ناراحتم متنفرم ازش دیگه هنوز بروش نیوردم زنگ هم زد جوابش ندادم بنظرشما چی بهش بگم ؟دعوا کنم خوبه؟ 

هیچوقت کسی را قضاوت نکنید،سرنوشت اونقدر دنبالتون میکنه،تا تو یه کوچه بن بست شمارو توی همون شرایط قرار بده

فقط دنبال دعوایین😕😕😕

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....

خواص هل سبز در طب سنتی

کلیک کنید

1522

عمت دیگه  غریبه نیست که‌ . لابد مامانت میشناستش

روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...

فقط بیخیال باش

خواب دیدم از تو دور شدم*وای که عجب خواب بدی*گفتم بیا باهم بریم،گفتی که راه و بلدی*هرچی صدات کردم نری اما به جایی نرسید*یکی یجا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید*صبح که رسید بیدار شدم*دیدم یه ناااامه روی در*نوشته بودی که سلام مدتی رو میرم سفر*بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته*بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته*گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا*دوباره باز میبینمت چه خوش خیال بودم خدااا*ساعت و لحظه هام گذشت چشمام به کوچه خیره بود*من منتظر بودم بیای خیلی دلم تنگ شده بود*روزا مثل دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها*شبا یه گوشه از اتاق گریه و اه بی صدا*مثل همون خواب سیاه رفت و منو تنها گذاشت*گفتن این قصه ی تلخ ارزش خوندن و که داااشت**😔😔😔
فقط دنبال دعوایین😕😕😕

من اصلا آدم دعوایی نیستم از کسی هم دلخور باشم زود میبخشم فقط نمیتونم از کسی که چندباره داره به خانوادم بی احترامی میکنه بگذرم و ببخشم

هیچوقت کسی را قضاوت نکنید،سرنوشت اونقدر دنبالتون میکنه،تا تو یه کوچه بن بست شمارو توی همون شرایط قرار بده
1432
الان ایناروول کن مشکل جدیمون فقط اینترنته😂😑

حل میشه انشاالله  

هیچوقت کسی را قضاوت نکنید،سرنوشت اونقدر دنبالتون میکنه،تا تو یه کوچه بن بست شمارو توی همون شرایط قرار بده

بهتر. دفعه بعد خانواده ات خواستن بیان کلا نگو اگر هم خودش اومد مطلقا تعارفش نکن خواست بره بگو به سلامت 

ام اس مهمون ناخونده ام شده. اما الان بعد این مدت که فهمیدم سایه اش بالا سرمه عزمم جزم شده که نذارم من رو از آرزوهام دور کنه برام دعا کنید 

اصلا دعوا نکن و هیچ بحثی هم پیش نکش فقط بهش بی محلی کن تا حساب کار دستش بیاد مامان من هیچ وقت تو اینجور مسائل سیاست نداشت وقتی هم بابت رفتار خانواده پدرم گله میکرد باعث میشد جوری به نظر برسه که خودش مقصره تو این اشتباه رو نکن

اعتقادات هر کسی مثل مسواکه خواهشا به زور تو حلق بقیه نکنید👉
من اصلا آدم دعوایی نیستم از کسی هم دلخور باشم زود میبخشم فقط نمیتونم از کسی که چندباره داره به خانوا ...


فقط بیخیال باش..قرار نیست سر هر چی دعوا راه بندازیم..اون خانم هم همسن شما نیست که دهن به دهن بشی باهاشون از چشم شوهرت میوفتی

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....
1523
اصلا دعوا نکن و هیچ بحثی هم پیش نکش فقط بهش بی محلی کن تا حساب کار دستش بیاد مامان من هیچ وقت تو این ...

اره من دفعه قبل بروش اوردم شوهرم گفت تقصیر توه  چیکار مامانم داری 

هیچوقت کسی را قضاوت نکنید،سرنوشت اونقدر دنبالتون میکنه،تا تو یه کوچه بن بست شمارو توی همون شرایط قرار بده
ن اصلا ب روت نیار..مثبت فک کن شاید نمونده ک ب با خانوادت راحت باشی.

خداحافظی هم نکرد مثلا داداشش بود خیلی سرد برخورد کرد

هیچوقت کسی را قضاوت نکنید،سرنوشت اونقدر دنبالتون میکنه،تا تو یه کوچه بن بست شمارو توی همون شرایط قرار بده
مثل خودش باهاش رفتار کن

نمیتونم مث اینجور آدما باشم شاید چند روز سرو باشم ولی اخرش باهاش خوب میشم بخدا میخواستم برا خودم مانتو بخرم ی بافت دیدم دلم نیومد براش نخرم گرفتمش برا اون برا خودم دیگه نگرفتم

هیچوقت کسی را قضاوت نکنید،سرنوشت اونقدر دنبالتون میکنه،تا تو یه کوچه بن بست شمارو توی همون شرایط قرار بده
1578
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1510
1610
1426
1594
1479
1588
1593
1506
1587
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1550
224
1462
29
داغ ترین های تاپیک های امروز