1507
1482
عنوان

زندگی یه وکیل

| مشاهده متن کامل بحث + 707 بازدید | 94 پست

سی سالم شده بود هر ساعت زندگیم با دعوا تنش با مادرم گذرشد شاید سه روز سه روز گرسنه میموندم تا برم خونه مادر بزرگم چیزی بخورم. غذارو جلوچشمم مادرم میریخت برا گربه میگفت به این میرسه ولی براتو حرمومه. کم کم از اون معصومیتی که داشتم بیرون می اومدم هر روز ولی تا قبل از این بازو ا با برادرو خواهرام رابطم بد نبود. مادرم کم کم اونارم نسبت به من بدبین کرد و اینقد توگوش خواهر و برادرام خوند که مادر بزرگم سهم ارث بابامو کم داده بااینکه بیشتر هم داده بود. وهنه رو خرج دادماد و دخترش میکنه اونا هم رفت تو گوششون برادرامم بمن میگفتن نباید برم سمت مادر بزرگم ولی من نمیتونستم چون خودم بهش نیاز داشتم حس مادری رو به اون داشتم. اونقد وضعیت بدی برام به وجود اوردن که یه دوستی داشتم از من بزرگتر بود بهم گفت اینجوری نمیشه باید یه کاری کنی که بفهمن اشتباه میکنن منم تصمیم گرفتم از خونه برم گفتم مجبور میشن بخاطر ابروی خودشون حداقل برادرو خواهرام رفتارشونو عوض کنن وازم میخان برگردم با این تفکر منی که یه دختر بی زبون روستایی بودم اواره تهران شدم به قصد کار پرستاری وبه امید برگشت

شبو روزم گریه بود هرجا میرفتم برا کار بهم نظر بد داشتن. دریغ از یه زنگ که از خونه بهم بزنن انگار راحت شده بودن باورم نمیشد. منم خیلی  لجم کرفت اومدم با دوست برادرم از لج برادرم دوست شدم متاهل بود عمد اینکارو میکردم حتی عکسشو میزاشتم رو پروفایلم حرصشون دربیاد ولی پسر عمه هام زنگ میزدن بگن چه کاری میکنی ولی خانواده خودم بی تفاوت

مناسب‌ترین تورها ویژه فصل پاییز در علی‌بابا

تا بدترین قسمت ماجرا قرارشد پرستار دختر یه مهندس خیلی کله گنده بشم دیگه چیزی برام مهم نبود فقط پول میخواستم. یه دوست پرستار هم پیدا کرده بودم با اون سرم گرم بود. شب اولی که رفتم با پدر دختری که قرار بود پرستارش بشم اشنا بشم فهمیدم مرده یجوریه با خودم گفتم فردا بشه از اینجا برم. شب مرده اومد بهم گفت من شبا مشروب میخورم بیا تنها نباشم بشین پیشم بهش گفتم من مشروب خور نیستم نیم ساعت گذشت بهم گفت چای سبز دم کردم بیار بخور منم بیخیال اوردم خوردم. کم کم از خودم بیخود شدم وبیاد کارای پدرمادرم افتادم بخودم گفتم چه اهمیتی داره دیگه وقتی منو بی ابرو کردن بزار خوش باشم دیگه این زندگیه منه از ابن به بعد.یه موقع بخودم اومدم دیدم کار ازکار گذشته و کاری که نباید میشده شده. تصنیم گرفتم خودمو بکشم کلی قرص خوردم و رگ هر دو دست خودمو زدم یکی ازذستم تاندنش پاره شده بود باید عمل میکردم پول نداشتم دوستم که اونجا پیدا کرده بودم اومد جریانو بهش گفتم گفت دارو ریخته تو چای بیا شاکیت کن منم گفتم باشه پای مدیر کاریابی اومد وسط مدیر کاریابی منو ترسوند گفت میان در دفتر منو میبندن نمیام برات شهادت بدم که از دفتر من رفتی بعدشم طرف کله گندست یه بلای بسرت میاره

1473

خلاصه مدیر کاریابی بهم گفت تو فقط پول بدردت میخوره بزار پول ازش برات بگیریم یارو هم میگفت این باکره نبود و این منو اعفال کرده به قصد اخاذی. من خرم از این متخصص به اون متخصص برا گرفتن نامه که به اقا ثابت کنم من باکره بودم. اولش مهندسه بهم گفت صیغه بشیم تا زنمو طلاق بگیرم بعد میگفت بیا باهم فقط زندگی کنیم یمدت منو سرکار گذاشت تا دوستم بهم گفت بیخیالش شو دیگه. تازه فهمیدم تهران جای من نیست برگشتم به شهر خودم اونجا کار پرستاری پیرزنی رو میکردم اخر هفته هم میرفتم پیش مادر بزرگم

متوجه شدم مدیر کاریابی تهران با دوستم از مهندسه به اسم من پول گرفتن. باهم دعواشون شده بود سر پول مدیرکاریابی بهم رنگ زد. ولی برام مهم نبود فقط پیام دادم مهندسه من پولی نخاستم و نمیخام برامن نبوده. اونم ابراز ناراحتی از اتفاقی که افتاده بود کرد وگفت فکر نمیکرده من باکره باشم و گفت من هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم بخاطر جبرانش ولی من ازش خاطر بد داشتم و ازش خواستم هرچی بوده تمومش کنه منم فراموش میکنم

تو شهرستان خودمون پرستار پیر زن شدم یه دختری داشت تهران زندگی میکرد خیلی لطف داشت بمن واقعا حس مادری داشتم بهش پیدا میکردم بمن خیلی احترام میزاشت منم تو اون مدت اونجا کار کردم رفتم بکارتمو ترمیم کردم ولی گفت چون اسیب شدید دیده بعد برا نامه بری مشخصه ترمیمی هستی

یسالی اونجا بودم داشتم به ارامش میرسیدم که پیر زنه مرد من دوباره معلوم نبود میخام چکار کنم تا دختر پیر زنه باهم تماس گرفت وگفت مادرم بهم وصیت کرده گفته بعد مرگ من این دخترو از این خونه نامید نکنید وگفت من از این به بعد تورو دخترم میدونم سرکارم نرو من خرجتو میدم واقعا تا یمدت اینکارو کرد. بعد بهم گفت یه پسر دارم یمقدار خجالتی ازتو میخام یه مقدار کمک کنی از این حالت افسرده بیاد بیرون و ازدواج کنی اولش من قبول نکردم گفتم ما بهم نمیخوریم من حتی نمیتونم جهاز بگیرم گفت اهمیتی نداره من خودتو قبول دارم

1334

ببخشيد من خيلي تو ني ني سايت نظر نميدم ولي وكيل دادگستري استخدام دادگستري نيست،چرا ميگي استخدام دادگستري هستم؟؟حرفات به وكلا شباهت نداره،لأقل اول تحقيق كنيد بعد يه شغل رو به خودتون نسبت بديد،اينا رو گفتم چون شغل من وكالته،استخدام هيچ جا هم نيستم

مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت......!! حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت....!!خوب میدانم که تنهایی مرا دق می دهد....عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت....

بعد دیگه به اسرار مادر بزرگمو عمه هام قبول کردم گفتم شاید خدا چشمشو به روم باز کرده یریع عقد کردیم و فرداش هم رفتم خونه مادر شوهر قرار شد باهم زندگی کنیم یه هفته نشد متوجه شدم هیچ چیز شوهرم غیر عادی نیست و بیماری روانی وتوهمات شدیدی داره دنیارو سرم خراب شد دیگه مثل سابق بهم احترام نمیزاشتن اون خانواده دیر کار میکردم با اخمو تخم مادرشوهرو بدرفتاریش مواجه میشدم تا میگفتم چرا این شد میگفت خدارو هم شکر کن

خلاصه شوهرم یه دیقه قربون صدقم میرفت یه دیفه فحش و فضیحت یه مقدار پس اندازم داشتم مادرشوهرم انقد گفت پولتو بده خونه براتون بخریم اونم گرفتن دستو پای بسته داشتم به جدایی فکر میکردم. ولی از اونور جون خانواده شوهرم سرشناس و ثروتمند بودن کم کم با چراغ سبز خانواده ای که ولم کرده بودن مواجه بودم وهمه اونجا تو دهن مادرم میزدن که دختری تو این همه بهش حرف زدی ببین چطور خدا بهش کمک کرد بخاطر اینا میگفتم اگه به طلاق فکر کنم دوباره میرم سر زبونه واز پدرشوهرم که بامن خوب بود خواستم خونه براما بگیره و مستقل بشیم

الان یکیال بیشتره مستقل شدم خدارو شکر شوهرم خیلی بهتر شده وبهم وابسته اس مادر شوهرمم مثل گذشته اخلاقش باهام خوب شد.ولی تودلم نفرت خانودامو داشتم وقتی میرفتم خونه مادر بزرگم پدرم میامد دیگه منو میدید ولی برام غریبه بود حاضر نشدم مادرمو ببینم ولی. فکرمیکردن من دیگه غرق خوشبختی ام 

1474
یه برنامه ای هست صدا ضبط میکنه نصب کن  و علیه اش مدرک جمع کن

صدا تو دادگاه مدرك محسوب نميشه

مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت......!! حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت....!!خوب میدانم که تنهایی مرا دق می دهد....عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت....

من وقتی خونه پدریم بودم یه خونه خشتی وگلی بود وضعیت خیلی بدی داشتیم. ولی از وقتی من از اون خونه رفتم متوجه سدم روز به روز وضعیتشون بهترمیشه و واقعا هم میشد. باخودم میگفتم خدایا این همه بد بمن کردن چرا هرروز بهترشون میشه همش تودلم نفرینشون میکردم تا تقریبا دوماه پیش متوجه شدم سر ساختو ساز با همسایه هادرگیری شدیدی پیش اومده برادرم با شخصی درگیر شده و طرف رو هل داده افتاده روسنگ طرف پوکی استخوان داشته ران پاش کلا خرد شده الت تناسلی طرف هم اسیب دیده اونجا دعواها طایفه ای مادرم چون دل خوشی برا کسی نزاشته کسی حمایتشون نکرده برادرم الان فراریه بگیرن فامیلای طرف میکشنش. هرکدوم از برادرم خونه پدر زنشون رفتن مادرم پناه برده بهمون مادر بزرگم که بدشو میگفت الان جز مادربزرگم هیچ کس حمایتشون نکرده 

پیام ازش زیاد دارم 

عزيز اگه پيام داري راحت ميتوني اثبات كني،هرچه زودتر اقدام كن،شكوايه با عنوان مزاحمت تلفني،پرينت پيام ها هم بگير بزار رو پرونده،خود دادسرا هم أز ايرانسل يا همراه اول استعلام ميگيره،خيلي راحت قابل اثبات هست

مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت......!! حال من بد بود اما هیچ کس باور نداشت....!!خوب میدانم که تنهایی مرا دق می دهد....عشق هم در چنته اش چیزی از این بهتر نداشت....
1457
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1477
1492
1506
1426
1479
1483
1402
1439
1504
224
29