1464
1411
عنوان

زندگی یه وکیل

707 بازدید | 94 پست



من دختری بودم که باکسی کارنداشتم فقط پی درس ودانشگاه بابامم یه ادم پولدار اماماچون دختربودیم هیچ سهمی نداشتیم اون پسردوست بودیه خاهرازخودم بزرگترم دارم اونم دکترماماس اونم مثل من بابام زندگیمون وسیاه کرده بود هممون به فکر فرارازخونه بودیم مادرم بعد۱۴سال پسرباردارشدو ماکلافراموش شدیم ازسمت پدرم یکی ازبچه های دانشگاه ازمن خوشش اومده بود وقراربودبیادخاستگاری ۴تاداداش داشت بجزخودش تعمیرکارودوتاشون ارایشگاه ویکی خیاط این یدونه وکیل بود باهم درس میخوندیم اماازمن بالاتربود وسطح پاین تراومدن خاستگاری وپدرم به زورقبول کردباباش دوتازن داشت مادرشوهرمن ۱۵سال باردارنمیشده تاپدرشوهرم راضی میشه زن بگیره

منوپسرم شماهمه‌😍😍

که مادرشوهرمن زن اول هستش درست شب عقدشوهرش میفهمه که حاملس ولی به کسیم چیزی نمیگه میزاره عقدوبخونن خلاصه که ایناروگفتم که بدونین مادرشوهرم تمام عمرشوعقده جمع کرده البته حقم داشته اماحاصل این میشه ۳تاپسر که یکی ازیکی اشغال ترن بابای من شرکت داره چندتاخونه وماشین اماهیچ وقت روی خوش به مانشون نداد من همیشه ازش بدم میومد مادرمم همیشه سنگ خاهر برادرشوبه سینه میزد منم باهزاربدبختی وکیل شدم کنارش کارم میکردم بابام خیلی خسیسه اصلابهمون پول نمیداد یه خاهرم دارم ازخودم بزرگتر که اونم دکترماماس خلاصه بابام چشم دیدن مارونداشت چون دختربودیم ازمامانمم خوشش نمیومد امازدوبعدمن درست ۱۴سال بعدمن مامانم حامله شد اونم پسر اماگاهی وقتامیگم کاش نمیداد

منوپسرم شماهمه‌😍😍

زندگیمون وجهنم کرده داداشم رفتم توحاشیه اززندگی خودم بگم فقط میخاستم ازاون خونه کوفتی برم برام هیچی مهم نبود که ایناهیچی ندارن ۴تام جاری یکی ازیکی بدبخت تروحسودتر بابام راضی نمیشد اینام که چششون به مال ومنال بابام افتاده بودهواهوس برشون داشته بود همش میرفتن ومیومدن که بابام قبول کرد ماخیلی زودعقدکردیم خاهرم هنوزازدواج نکرده بود امانزدیک عروسی من یه خاستگارتوپ اومدبراش وجواب بله داددعواهای ماهم شروع شد من دخترازادی بودم اماچشم ودل سیر بمن‌میگفت دومادتون ازتوخوشش میادنگات میکنه نبایدبیای جلوش حتی شب عقد هم نزاشت من برم عقدکنون خاهرم من تواتاق مونده بودم

منوپسرم شماهمه‌😍😍

مامان خوشلا اگردنبال یه آتلیه متفاوت و هیجان انگیز 

با کلی کارای خاص هستین حتما یه سر به ما بزنید


چون عقیده داشت من ومیخورن یاهمه هیزن این تازه شروع ماجرابود ۱هفته مونده بودبه عروسی بابامم چش دیدنم ونداشت که بااین ازدواج کردم فقط میگفت زودترازاین خونه برو پسرعمم خاستگارم بودبیشتراونوعقده کرده بود خلاصه گذشت تاروزعروسی خیلی خشک وبددل بود نمیزاشت تنهاجایی برم اذیتم میکرد چندماهم دانشگا نرفتم تابا بابام دعواش شدوگذاشت درسم وبخونم اماهمیشه جلوم سبزمیشد چکم میکرد امان ازروزی که یذره مانتوم کوتاه بود تاچندروزبایدکتک میخوردم

منوپسرم شماهمه‌😍😍
1473

عروسیمون توبهترین باغ تالاربود چندنو شام من رو لباس عروسم کت پوشیده بودم داشتیم برمیگشتیم ازعروسی ،عروسی که نه عذا نمیذاشت هیشکی سمتم بیادباهام حرف بزنن میگف میخان ازت عکس بندازن عروسی نکبت بارم تموم شد توراه برگشت جلوخونمون کلی مهمون بودواسه خدافظی ولی یهوپیچیدرفت جلوخونه خودشون گفت بعدا خدافظی کن بیچاره مامانم اینا پاشدن اومدن اونجابازم هیچی نگفتن

منوپسرم شماهمه‌😍😍

من طبقه پاین مادرشوهرم بودم شب عروسی اومدپسرشو ورداشت برد طبقه بالا که مهمون اومده تورو ببینن اینم انگارنه انگارپاشد رفت هیچکسم دنبال من نیومد تانزدیکای صب میزدن میرقصیدن منم رفتم حموم وگرفتم خابیدم صب باهاش حرف نمیزدم  عصبانی شد وکل وسایل خونروشکست همون دقیقه هم مامانم وکل فامیل برامون صبونه اوردن مارسممونه رفت جلودرهرچی ازدهنش درومدبهشون گفت که اره شمادعوت خونه عروسی ودزدیدین که نمیدینش بابامم تمام پولوپرت کرد ورفت

منوپسرم شماهمه‌😍😍

چندسال گذشت ما ازخونه خرابشده اومدیم بیرون یه خونه توپ بابام گرفته بودکه من کمتراذیت بشم تواین مدت اخلاقم مثل سگ شده بودباهمه دعوامیکردم ازشوهرمم متنفر کامل دیونه شده بودم یروزم بیخودوبی دلیل انقدکتکم زد خدامیدونه رفتم حموم تیغ و ورداشتم وکشیدم رودستم دیگه همچی برام تموم شده بود انقدخون ازم رفت که اخربیهوش شدم تست افسردگی وهزارتاچیزدیگه گرفتن ومن درخاست طلاق دادم اماشانس باهام یارنبود من باردارشده بودم اونم دوقلو دنیاروسرم خراب شد استراحت مطلق بودم هرروز ضعیف ترازدیروز بودم ویاربدی هم داشتم تا۵ماه اجازه ندادن که بیادخونمون اما انقدچرب زبونی کرد وبه غلت کردن افتادبخشیدمش نمیخاستم بچهاموتنهایی بزرگ کنم ماه نهم بارداری بودم وحسابی سنگین بچهام جفت پسربودن خوشحال بودم دیگه شادشده بودم شوهرمم خوب شده بود تاشب ساعت ۱۲اینادردام شروع شد ولی خاهرم نزاشت برم بیمارستان

منوپسرم شماهمه‌😍😍

تاساعت ۸صب دردکشیدم دیگه نتونستم تحمل کنم ورفتیم بیمارستان ساعت ۱۲و۲۰دقیقه بچهام بغلم بودن دوتافرشته اسمونی بوی گل میدادن یکی یکی بهشون شیرمیدادم دقیقاروزقبل من جاریم بچش سقط شدنیومددیدن بچه هاولی توانی ازثانیه همه تواتاق بودن اتاق شلوغ بود همه فامیلااومده بودن عیادت

منوپسرم شماهمه‌😍😍
1432

فردااومدن چک کردن دیدن مشکل نداریم مرخصمون کردن اسم پسرارو گذاشتم محمدحسین ومحمدحسن میخاستم بمونم خونه مامانم پدرشوهرخسیسم حالاجلوپام گوسفندقربونی کرد یدونه هم شوهرم ویدونه هم پدرم رسیدیم خونه موج مهمونی بود که میرسیدهمش به بچه هاخیره بودم یکیشون حالت عجیبی داشت همش لباش کبودمیشدنفسش میگرفت موقع شیر ۱۰روزگذشت حالتش بیشترشده بود دقیقاانگارخفه میشد محمدحسنم حالش خوب نبودمامانم اینام همش میگفتن نه چیزیش نیست تودیونه شدی این بچه سالمه امادلم گواه بدمیدادجیغ میزدم گریه میکردم زنگیدم به شوهرم  که زودبیابچه حالش بده خاهرمم اونجابود مادرشوهرم اومدپیش حسین ومنوخاهرم ومادرم شوهرم ومحمدحسن رفتیم چله زمستون بود وسردبهمن ماه بود رفتیم من میترسیدم بچروبگیرم بغلم میترسیدم چیزیش بشه دادم دسته مادرم بچروهمش میگفتم مامان بچه خوبه اونم میگفت اره امایهووسط اتوبان جیغ زدبچه یخ کرده نفس نمیکشه خدای من نمیدونم چطوربگم چیگذشت تمام بخیه هام ازجیغ زدن وگریه بازشده بود توکمر بچه ۱۰روزه مشت میزدیم نفس بکشه اماخبری نبود لختش کردیم امانفس نمیکشید نمیتونست بچم تویه یه شب سردزمستونی رفت توبغل خودم رفت روحش پرکشیدخون تاپاین پام میومدقطع نمیشد اتوبان وبرعکس میرفتیم رسیدیم بیمارستان نمیدونم ولی فک کنم نیمه هوش بودم مادرم که هیچی خاهرم کمک میکرد اماپسرم حرکتی نداشت رسیدیم بیمارستان فقط میدویدیم بچروبردن تواتاق شوک نفس اکسیژن امادریغ بچم مرده بود جگرگوشم مردومن زنده موندم منم پشت درهمون اتاق مردم چندین سال شکسته شدم سجده کرده بودم جلواتاق گریه‌میکردم فریادمیزدم میگفتم محمدحسنم مامان بیا من هنوزشیردارم توروخداچندروزموندیم اونجاشوهرمم دسته کمی ازمن نداشت پزشک قانونی مشکل قلبی روتشخیص داده بود ایست قلبی کرده بود انگارکه قلبش مشکل داشته بالاسربچم بودم میزاشتنش توخاک خاک برسرمن که هیچ کاری ازدستم برنمیومد دیگه حتی محمدحسینم بغل نمیکردم شیرم خشک بود ومن فقط صدای گریشومیشنیدم نمیخاستم بغلش کنم من افسردگی شدیدگرفته بودم یروزمادرشوهرم اومدخونه مامانم گفت نمیخای بچتو بگیری اونم توبه کشتن دادی اینم میکشی یهوشوهرم وحشی شدحمله کردبهم اره توبچم کشتی انقدکتک خوردم خدامیدونه فقط میگفتم کاش مادرت نازامیموندو تونبودی امابه خودم اومدم چون شوهرم هیچ درکی نداشت که ۹ماه یه بچه توشکمت باشه بدنیابیادشیرش بدی اخرم نباشه نمونه گویادرکی نداشت بچم شیرخشکی شده بود مادرشوهرم وجاریام شده بودن شیطان اتیش بیاره معرکه ک شیرمادریچی دیگس مابه بچه هامون شیرخودمون دادیم شوهرمم نگم براتون وحشی ترازهمیشه حالامن استخدام رسمی دادگستری هستم زندگی هزاران نفرو نجات میدم میشم مرحم دردشون اماخودم مرحم ندارم حالاپسرم ۲سالش تموم شده هروقت دلم بگیره میرم سرخاک بهش میگم شاید توبردکردی دعاکن منم بمیرم حالا من باهزارتاپرونده موفق زندگیم سیاه شایدخیلی وقتاکتک بخورم اماجایی وندارم برگردم خونه بابام هنوزم بابام ازم عقده داره هیچکس درکم نمیکنه منم وتنهایام من وشوهر احمقم الان چندماهه باهاشون قطع رابطم باخانواده شوهرم راستش خیلی دلم واسه خودم میسوزه به خیلیاکمک میکنم همه میگن چه زن موفقی اماازدرون هیچی نیستم هنوزم تواون شبی موندم که پسرم ازدست رفت هنوزم توحسرت جونی هستم شوهرم خیلی اذیتم میکنه ونمیتونم دم بزنم وباید سرپسرخالی کنم دوسدارم بمیرم وتموم شه

منوپسرم شماهمه‌😍😍
1476
که مادرشوهرمن زن اول هستش درست شب عقدشوهرش میفهمه که حاملس ولی به کسیم چیزی نمیگه میزاره عقدوبخونن خ ...

باز خدا بهت رحم کرده درس بخونی من بدبخت نذاشتن درس بخونم نه گذاشتن شوهر کنم تو سن 34سالگی با یه ساک لباس کهنه از خونه فرار کردم  حالا باید هر ادم نفهمی بهم بگه فراری جرات نکنم حقمو طلب کنم

1457
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1477
1492
1479
1506
1426
1402
1504
1483
1439
224
29