1608
1480
عنوان

یاد یه چیزی افتادم

130 بازدید | 9 پست

چندسال پیش یه زن و شوهر تازه ازدواج کرده بودن اومدن طبقه بالای ما هرشب تا ساعت سه نصف شب جیغ و داد و اینا توساختمون از خونشون میومد مرده هیکلش مثل غول بود زنه هم کوچولو بود همسایه ها یه شب رفتن درخونشون که چی شده ماهم رفتیم بعد زنش گریه کنان اومد از بغلش شوهرش فرار کرد تو راه پله تمام بدنش کبود بود با یه تیشرت داد زد که شوهرم منو اجبار به رابطه ی مق عدی میکنه و میگه دوست دارم با دوستمم باشی حالا دختره اون موقع ۱۶رو به زور داشت شوهرشم پیر بود تقریباسی و خورده ای هیچوقت نفهمیدم چرا با اون ازدواج کرده چند وقت گذشتو دوباره صداشون شروع شد ایندفعه بنزین ریخته بود رو خودش که خودشو آتیش بزنه شوهره هم خونه بود میگفت زنم خرابه من مشکلی ندارم از ساختمون ما رفتن و  چند وقت بعد مچ زنرو تو خونه با دوسپرش گرفتن شوهرش تو پله بوده پسره میفهمه میاد از بهار خواب فرار بکنه میفته و مغزش میترکه

تغییر اساسی خانه ولی سریع و کم هزینه

کاغذ دیواری سه بعدی پشت تلویزیون


1546

بعضی ها چه زندگی کثیفی دارن 

خدا رو شکر خدا یه زندگی خوب به من داده

بگذار همه مسخره کنند چادرت را، سیاه بودنش را، چهره بدون آرایشت را، می‌ارزد به یک لبخند مهدی فاطمه  «عج» 
8
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1580
1550
1594
1479
1426
1588
1593
1506
1587
224
1462
29
داغ ترین های تاپیک های امروز