1464
1411
عنوان

پدرم تکیه گاهم چرا رفتی

145 بازدید | 21 پست

پدرم تو عمر من بودی از وقتی پدرم پر کشیده انگار یه کوه پشتم خالی کرده همش میبینم دیگه تعداد خانوادمون مثل قبل نمیشه دیگه بابا نیست ...این چه دنیاییه

مامان خوشلا اگردنبال یه آتلیه متفاوت و هیجان انگیز 

با کلی کارای خاص هستین حتما یه سر به ما بزنید


1436
روحشون شاد عزیزم. هیچکس تو این دنیا موندنی نیست گلم، دیر یا زود همگی میریم یه جای خیلی خیلی بهتر❤

میدونید اینکه ادم تو سن بیست و سهه سالگی تکیه گاهش از دست بده خیلی سخته در اوج وابستگی ....به نظرم دیر یا زودش خیلی مهمه الان تو فامیل خانمایی هستن که 50 سالشونه پدرشون زندس 

خدا رحمت کنه ....چند سال داشتن ?چجوری گذشت براتون ....من تازه از دست دادم واقعا دارم دق میکنم

شما بیست و سه سالته، من 15 سالم بود که اتفاق افتاد اونم کی تو اردیبهشت ماه، وسط امتحانای پایان ترم. میدونم الان حالت بده عزیزم. ولی تنها کاری که میشه کرد تحمله. باورت نمیشه اگه بگم من هنوز یه فاتحه براش نفرستادم. زبونم نمیچرخه. اوایل توهم میزدم که الان درو باز میکنه میاد خونه. جای خالیش پر نمیشه اما کم کم عادت میکنی. نمیشه که برش گردوند. سعی کن خودتو مشغول کنی. من حدود دو ماه بعد کلاس زبان رفتم و روحیم بهتر شد. به خاطر اطرافیانتم که شده به خودت مسلط باش. به اونا فکر کن

💎یا من هو اقرب من حبل الورید💎

عزیز دلمممم... سخنرانی های آقای سید حسن آقامیری رو گوش کن... خیلی کمکت میکنه و آروم تر میشی‌‌... من تاپیکهای قبلت هم دیدم... خیلی از رفتن پدرت داری عذاب میکشی...اول اینکه بهت تسلیت میگم و واقعا هم این غم بزرگه...‌ ولی خب این دنیا جای موندن نیست... مگه قراره پدر و مادرهای ما یا حتی خود ما و بچه هامون همیشه زنده بمونیم؟ خدا همیشه میدونه بهترین وقت برای مرگ یه بنده ش کی هست و نه من و شما... زندگی خیلی کوتاهه... به زودی هم مرگ نصیب من و شما میشه... این یه حقیقته... حتی برگ درختها هم میریزن... حتی پرنده ها و... هم یک روز مرگ میاد سراغشون... اینو به عنوان یه حقیقت بپذیر... رسالت ما توی این زندگی همینه که سعی کنیم آدم خوبی باشیم...همین...ببین میوه رو وقتی که رسید باید یه تایمی از درخت چید... دیر تر بشه فاسد میشه.... زودتر هم بچینیش کاله...و خدا بهترین باغبون زندگی ماست... فقط به خدا تکیه کن که اون بهترین ها رو برای ما میخواد... و فقط خودشه که جاویدانه... اون دنیا هم خدا وجود داره و کنار پدرته..‌ بسپرش به خدا

شما بیست و سه سالته، من 15 سالم بود که اتفاق افتاد اونم کی تو اردیبهشت ماه، وسط امتحانای پایان ترم. ...

خیلی سخته باورم نمیشه همش یاد خاطرات گذشته که باهم داشتیم میفتم هیچ غمی مثل از دست دادن عزیزنیست

8
عزیز دلمممم... سخنرانی های آقای سید حسن آقامیری رو گوش کن... خیلی کمکت میکنه و آروم تر میشی‌‌... من ...

درسته حرفاتون ....اما من از پدرم سیر نشدم بخدا انقدر دوسش داشتم که زبانزد بود یاد خاطراتی که باهم داشتیم پیاده روی که میکردیم تو کوچه ها الان هیچ کدوم اونا نمیتونم برم .....هیچ کس مثل پدر کوه نیست انگار یه غم ریشه زده بهم هر کس نگاه میکنم میگم حتما این پدرش زندس داره میره پیش پدرش 

خیلی سخته باورم نمیشه همش یاد خاطرات گذشته که باهم داشتیم میفتم هیچ غمی مثل از دست دادن عزیزنیست

عزیز دلم... خدا پدرت رو بیشتر از تو دوست داره... اون مرد قبل از اینکه پدر تو باشه بنده ی خدا بوده... خدا براش بد نمیخواد...


من جایی رفته بودم ختم یه دختر خانم جوون که مسلمون هم نبودن... ارمنی بودن... جالب بود همه سفید پوشیده بودن‌‌..‌ اونا به مرگ میگفتن صعود... میگفتن فلانی صعود کرد... گریه هم نمیکردن و فقط گل آورده بودن با خودشون... دیدگاهشون نسبت به مرگ خیلی قشنگ بود... میگفتن این خانم رفت به یه مرحله بالاتر... جایی که ما هم قراره به زودی بریم... پس چرا ناراحتی؟ چرا غم و اندوه؟ 

عزیز دلم... خدا پدرت رو بیشتر از تو دوست داره... اون مرد قبل از اینکه پدر تو باشه بنده ی خدا بوده... ...

ببینید وقتی دل تنگ میشه وقتی هر جای خونه میبینی منتظری پدر بیاد اونجا بشینه براش چایی ببری واقعا سخته ....من دایم روز خاکسپاری یادم میاد که چقدر سخت بود برام تحملش ......از دست دادن عزیز اونم یک دفعه واقعا سخته .....درسته مرحله بالاتره اما دلتنگی خیلی بده

درسته حرفاتون ....اما من از پدرم سیر نشدم بخدا انقدر دوسش داشتم که زبانزد بود یاد خاطراتی که باهم دا ...

فدات شم تو از کجا میدونی که من و شما تا کی زنده هستیم؟ پدر شما یه مدت کنارت بود‌‌‌‌... حالا دیگه نیست... رفت به جایی که باید میرفت... رفت جایی که خدا براش خواسته نه من و شما.... جای اینکه همش بشینی و خاطرات رو مرور کنی زندگیتو ادامه بده‌... سعی کن همیشه رووبه جلو پیشرفت کنی... کمک خانواده ت باشی... خودتو بالا بکشی و یه دختر قوی باشی که تازه خانواده ت بتونن به تو تکیه کنن... نه یه موجود افسرده که فقط داره مرور خاطرات میکنه... تو هم چند سال دیگه میری جایی که پدرت رفت...چه بخواهی و چه نخواهی...ولی الان باید اینجا باشی... الان که اینجایی داری چیکار میکنی؟ حواست هست؟

فدات شم تو از کجا میدونی که من و شما تا کی زنده هستیم؟ پدر شما یه مدت کنارت بود‌‌‌‌... حالا دیگه نیس ...

درسته حرفاتون اما واقعا قوی بودن برا کسی که عزیزترینش از جلو چشماش پر کشید اونم یک دفعه واقعا سخته ...من قبل این ماجرا فکر میکردم خوشبخت نیستم اما االان میبینم چقدر خوشبخت بودم و خودم نمیدونستم ....ممنونم ازتون برای دلداری

1396
ببینید وقتی دل تنگ میشه وقتی هر جای خونه میبینی منتظری پدر بیاد اونجا بشینه براش چایی ببری واقعا سخت ...

قطعا سخته ولی با مرور خاطرات و فکر و خیال نمیتونی این غم بزرگ رو فراموش کنی...اول بپذیر که این اتفاق برای همه ی ما خواهد افتاد و بعد باید با کارهای مفید وقتت رو پر کنی... انقدری که خیلی یادش نیفتی... سعی کن با آدمهای جدید ارتباط بگیری... شاید بی رحمانه باشه در ظاهر ولی بایدخیلی چیزا جایگزین پدرت بشن... کلاسهای مختلف و دوستات و تفریحای مختلف و... دختر قوی ای باش.‌.. دست خانواده تو بگیر برید گردش... خودت برو دنبال درس و پیشرفت... یکجا نشین

درسته حرفاتون اما واقعا قوی بودن برا کسی که عزیزترینش از جلو چشماش پر کشید اونم یک دفعه واقعا سخته . ...

حتما سخته ولی گذشت زمان و همت خودت و مهمتر از همه تکیه به کسی که جاویدانه و همیشه دستات توی دستاشه و از پدرت هم هزاران بار مهربون تر و رحیم تر هست حالتو بهتر میکنه.

قطعا سخته ولی با مرور خاطرات و فکر و خیال نمیتونی این غم بزرگ رو فراموش کنی...اول بپذیر که این اتفاق ...

ممنونم عزیزم ...شما تجربه از دست دادن عزیزی داشتین?اخه حتی وارد اتاقی که قبلا درس میخوندم نمیتونم بشم چون پدرمم اونجا پیش منمینشست و درس براش توضیح میدادم .....دیشب خوابش دیدم میگفت اصلا درد نداشت ایست قلبی بابا 

بگو خدایا راضی ام به رضای تو... پیامبر ها و امامها رو ببین... اونا که از ما عزیزتر بودن ولی خیلی هاشون توی بچگی یتیم شدن... منم بچه دار نمیشم... خیلی وقتا ناراحت میشم و میگم خدایا چی میشه به من بچه بدی؟ بعد میگم مگه حضرت ابراهیم نبود که تا پیری بچه دار نمیشد؟ و خدا نود و نه سالگی اسماعیل رو بهش داد. من از اون عزیزتر هستم؟ ولی خدا آخر بهش داد... لطفش بزرگه...به منم میده حتما  

ممنونم عزیزم ...شما تجربه از دست دادن عزیزی داشتین?اخه حتی وارد اتاقی که قبلا درس میخوندم نمیتونم بش ...

من پدر بزرگ و مادر بزرگ مادری مو از پدر و مادرم هم بیشتر دوست داشتم... خیلی وقتا اونجا بودم تا خونه ی خودمون... وقتی به فاصله ی دو سال فوت کردن خیلی غصه خوردم. ولی خب دیگه خیلی فکر نمیکنم بهشون... دست من نیست چیزی....

1508
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1477
1511
1492
1426
1479
1515
1402
1462
1439
1504
224
1506
29
1483
داغ ترین های تاپیک های امروز