1507
1411
عنوان

من شبیه مادرم داره میشه اخلاقم ، دوست ندارم کیا اخلاقشون مدله منه؟!

| مشاهده متن کامل بحث + 297 بازدید | 39 پست

منم مامانم خیلی ارومه اجتماعی نیس خیلی مظلومه نمیتونه از حق خودش دفاع کنه منم تحت تاثیر رفتارا مامانم اینجوری بودم.تا وقتی بزرگتر شدم رفتم تو اجتماع الان خیلی خیلی خوب شدم

چند سالتونه؟ البته اگه دوست دارید بگید من الان می‌بینم مادرم چقدر داره شبیه مادربزرگ خدا بیامرزم م ...

اره منم دارم میبینم مامانم شبیه مادربزرگم میشه ، با وجودی که ۱۵ سال پیش اصلا شباهتی بهم نداشت 

مناسب‌ترین تورها ویژه فصل پاییز در علی‌بابا

مثلا توي اون چند سالي ك از هم دور بوديم 

هرپسري ميومد سمتم حالا خاستگاري غير رسمي ميكرد يا برا دوستي 

يا اشناهامون 

همه ميگفتن واي تو خيلي خوبي و خيلي فلاني و اينا 

ولي توي اين ٥-٦ ماه اخير 

دوسه نفر بهم گفتن ك چقدر بداهلاقي😭😐

چند سالتونه؟ البته اگه دوست دارید بگید من الان می‌بینم مادرم چقدر داره شبیه مادربزرگ خدا بیامرزم م ...

پس باید به خاطر دخترهام هم مواظب باشم که چه جوری رفتار می‌کنم چی می‌گم

دقیقا دغدغه من هم هست خیلی وقته...

برای همین سعی می‌کنم مطالعه کنم... فکر کنم و حواسم تا جای ممکن به خودم و رفتارهام باشه... البته الان که باردارم یه کم اوضاع روحیم به هم ریخته اس اما این همیشه دغدغه ام هست و ازش می‌ترسم

1484
پس باید به خاطر دخترهام هم مواظب باشم که چه جوری رفتار می‌کنم چی می‌گم دقیقا دغدغه من هم هست خیلی و ...

كاش مادر منم ب اين فكر ميكرد البته پدر مادرش خيلي اذيتش كردن 

خودشم چون لج باز بوده يكار ميكرده حرصشون دراد اونام اذيتش ميكردن

8
مثلا توي اون چند سالي ك از هم دور بوديم  هرپسري ميومد سمتم حالا خاستگاري غير رسمي ميكرد يا برا ...

 اگر نمیشه مستقل زندگی کنی ، برو سر کار یا دانشگاه بعدش هم سر خودت رو با کارای مورد علاقه ات گرم کن که زیاد با هم قاطی نشین یا بری کلاس موسیقی که تو خونه ساز بزنی برای روحیه ت هم خیلی خوبه 

نههه اصلا  ميگم برا منم هيلي كارا ميكنه  ولي اهلاقش بده  يني هزارتا كادو ميخره تهش ...


میفههم چی میگی خواهرمم خیلی مهربونه خیلی کارا واسه آدم میکنه ولی اخلاقش گنده 

منم ازش دوری میکنم ک شبیهش نشم😑

چون زود تاثیر میگیرم

واسه عاقبت بخیریم ی صلوات بفرس❤  

حالا که مستقل هستی بازم مثل قبل میشی 

 بعضیا واقعا قلب خوب و مهربونی دارن فقط حرفاشون تند تیز میزنن شاید حرفشون کاملا درست باشه اما با لحن تندی میگن مادرت اینجوریه احتمالا تو باید تمرکز کنی روی لحن و بیانت تا شبیه نباشی 

1474
كاش مادر منم ب اين فكر ميكرد البته پدر مادرش خيلي اذيتش كردن  خودشم چون لج باز بوده يكار ميكرد ...

واسه نسل پدر و مادرهای ما این خواسته زیاده... اما می‌تونیم از خودمون شروع کنیم... نمی‌دونم چقدر موفق شدم و هستم توی این کار و می‌دونم احتمالا دخترهای من هم از یه سنی به بعد تصمیم می‌گیرن مثل من نباشن و این خیلی خوبه...

اما فکر می‌کنم سیاست و نحوه برخورد و حتی شاید اخلاق رو آدم خیلی از مادرش می‌گیره... متاسفانه مادر من اصلا سیاست نداشت و نداره، زندگی سختی داشته و داره، ماها رو یه جوری تربیت کرده که خواهر و برادر پشت هم نیستیم و با هم رثابت داریم انگار و دوریم از هم‌ و ...

با وجودی که من بی نهایت عاشق مامانم هستم و از خدا می‌خوام برام حفظش کنه اما سر این چیزها خیلی اذیت شدم به خصوص توی این حدود ۱۰ سال ازدواج، خیلی از این چیزها رو خودم یاد گرفتم و تاوانش رو هم دادم... نمی‌خوام بگم مقصره نه... من هم اگه توی شرایط اون بزرگ شده بودم حتما همین بودم

اما خدا کمکم کنه برای دخترهام حواسم به این مسائل باشه

آره عزیزم بگو. چون منم درد تورو دارم دقییییقا

استارتر با اجازت. منم دقیقا درد تورو دارم نمیخاستم راجب این موضوع تاپیک بزنم چون احتمال شناسایی دارم. ولی بزا خودمو خالی کنم راحت شم من مامانم نسبت به بابام اصلاااا محبتی نداشت قبل از تولد آبجیم یعنی جوری که بارها آرزوی مرگ بابامو میکرد پیش من و منم مجبور میکرد واس مرگش دعا کنم به شدت عصبی و وسواس تمیزی داشت و هنوزم داره ولی الان یکم بهتر شده همیشه و همیشه مامان بابام دعوا و کتک کاری داشتن از اول زندگیم تا ۱۶ سالگی تو محیط خیلی مشوشی رشد کردم هروز کتک کاری و دعوا چون فکر میکردم بقیه زندگی هاهم اینجوریه زیاد ناراحت نمیشدم. و اینم بگم اگه تو دعوا ها و کتک کاری های بابا مامانم سپر مامانم نمیشدم بعدش خودم سرزنش میشدم بعد دعوا هم بهم میگفت طرف من نیا برو طرف بابات بامن آشتی کنه. و علت تماااام این دعوا ها زیر سر مادربزرگم و عمه بزرگم هست هیچوقت نمیبخشمشون هیچوقت. خلاصه تا ده سالگیم همین بود بعد خونمون از مادربزرگم جدا شد البته هنوز تو یه حیاط بودیم. وقتی مامانم حامله شد انگار دنیا رو بمن دادن هی میگفتم اسمشو میخام بزارم محتبی شبی که فهمیدم دختره همونجا نشستم زمین ولی باز خوشحال شدم. خوب آبجیم بود. وقتی دنیا اومد جای خاب منو از مامان بابام جدا کردن. خیلی تو روحیم تاثیر گذاشت. تمام عروسکای منو دادن به آبجیم اگرم خراب میکرد و من اعتراض میکردم میگفتن تو حسودی تو چشم نداری ببینیش انقددددر حسود حسود تو گوشم خوندن که از آبجیم بدم اومد. وقتی یک ساله بود فهمیدیم دررفتگی لگن داره دوسال آزگار هممون خونه نشین شدیم چون تا زیر سینه تو گچ بود تو این دوسال مامانم همش بمن سرکوفت میزد که تو وقتی فهمیدی دختره ناشکری کردی بچم اینطوری شد من اونموقع فقط سیزده سالم بود. وقتی خوب شد لوس ترین دختر دنیا شد هرچی میخاست درجا فراهم بود برعکس من بابا مامانم خیلی نازشو میخریدن حتی دعواهاشونم تموم شد باهم دیگه خوب شدن تو این مدتم همش مامانم بمن میگفت تو از وقتی بدنیا اومدی زندگی من زهرم شد. گذشت تا ۱۵ سالگیم تو اون سن داشتم تو رفت و آمدای خاستگارا خفه میشدم البته واس هیچکدومشون استرس نداشتم چون مطلقا جوابم منفی بود نمیخام از خودم تعریف کنم ولی خاستگارا داشتن بیداد میکردن بابامم گفته بود هرچی فاطماگل بگه. اونه که باید انتخاب کنه اخه این وسط زندگی عمه کوچیکم داشت ازهم میپاچید بابام تحت تاثیر قرار گرفته بود. بابام یه نوه عمو داشت که دوتا پسر داشت پسر بزرگش ازدواج کرده. ولی پسر کوچیکش مجرد بود و تازه از سربازی اومده بود منم غافل از اینکه پسر کوچیکش ۵ ساله گلوش پیش من گیر کرده اصلا بهش فکر نمیکردم. یروز از مدرسه اومدم فهمیدم بله مامانشو فرستاده خاستگاری. از شما چه پنهون دلم لرزید اجازه دادم بیان خاستگاری تو اون سن دختری نبودم که هنوز به فکر خاله بازی باشه ۱۵ ساله ام بود و به جاش خانوم و به جاش بچه و دختر بودم. بعد از صحبت های اولیه بعد از دوهفته بله دادم. باورتون نمیشه تازه بعد از عقد بود که فهمیدم مرد خوب هم وحود داره زندگی اصلا اون چیزی که من فکر میکردم نبود. همسرم زمین تا آسمون با بابام تفوت داشت اننننقدر صبور و مهربون و شوخ طبع بود هم خودش هم خانوادش که من رفته بودم تو شوک هرموقع سرش غر میزدم و حرص میدادم منتظر بودم بزنه تو گوشم و مثل بابام کتکاری کنه و تحقیرم کنه ولی اصلا اونجوری نبود با آرامش برام دلیل میورد و ازم میخاست سکوت نکنم و هرچی تو دلمه بگم. وای الان فکرشو میکنم که با توجه به رفتار پدرمادرم چه کارای احمقانه ای پیشش کردم از خودم خجالت میکشم. خلاصه کم کم فهمیدم روابط زن و شوعرا اونقدراهم خشن و تحقیر آمیز نیست. تو این فاصله هم مامانم با نفرت هرچه تمام بهم دستور میداد که روابط زناشویی با همسرم نداشته باشم. ولی من بیدار شده بودم تازه معنی زندگی رو داشتم میفهمیدم و به اندازه و بجاهم روابط زناشوییمو حفظ میکردم. اصلاااا به حرفای مادرم گوش نمیدادم. باورتون نمیشه الانکه یک سال و نیمه از نامزدیم میگذره تااازه داره اجازه میده همدیگه رو ببوسیم میگ الان اشکالی نداره دریغ از اینکه من اصلا به حرفاش گوش ندادم که اگه میدادم الان زندگی رو هوا بود. از خود ماررم شنیدم که میگفت من سه ماه سه ماه به بابات اجازه نمیدادم و نمیدم که باهام رابطه داشته باشه اونجا فهمیدم که ای دل غافل چه کردی با خودت و زندگیت مادرم؟ خلاصه به امید خدا چندماه دیگه عروسیمه و من بی صبرانه منتظرم از این جهنم خلاص شم یچیزایی هست اونقدر رک هست که حتی قابل تایپم نیس توروخدا برام دعا کنید همیشه سالم کنار همسرم باشم. تموم دنیامه. اینم بگم تو این یک سال و نیم ا گه میفهمید ما یکم بهم نزدیک شدیم یا تو اتاق تنها بودیم ونقدر مادرم فحاشی میکرد و به طور فجیعی ترور شخصیتم کرده که اعتماد به نفسی برام نمونده خیلی اذیتم کرده و هنوزم میکنه برام دعا کنید آبجیا برام مهم نیس مراسم عروسیم چجوری برگزار میشه فقط میخام همیشه سالم کنار همسرم باشم. من تازه دارم نفس میکشم. 

كاش مادر منم ب اين فكر ميكرد البته پدر مادرش خيلي اذيتش كردن  خودشم چون لج باز بوده يكار ميكرد ...

خدا کنه من مثل مامانت نشم. البته ببخشید آبجی ولی خب میترسم مثل مامانت بشم چون منم خیلی اذیت میکنن ولی میخام بعد از ازدواجم ارتباطم باهاشون خیلی کمرنگ کنم تا کم کم اثرات عصبی و وسواس بودنش که دارم میبینم کم کم داره رو منم تاثیر میزاره از بین بره. میخام برگردم به یک سال پیش رفتارهام مثل خودم بشه خدا میدونه چقد دلم واس رفتارای خودم تنگ شده. دلم واس خودم خود خودم تنگ شده. تو این چندماه به قدری عصبی و وسواس شدم که کم کم همسرم داره ازم کلافه میشه. ولی به خودم قول دادم بعد عروسی خیلی ارتباطمو باهاشون کم کنم و بیشتر به رفتارای قبل خودم و مهربونی و اجتماعی بودن شوهرم دقت کنم تا وسواسیم و عصبی بودنم یادم بره. همسرم تا حدودی میدونه تو چه شرایطی هستم و یکم درکم میکنه و میدونه که به آرامش اعصاب احتیاج دارم یبار از دست رفتاراشون تو بغلش گریه کردم خودشم دید رفتارشونو. بهم گفت فاطماگل قول میدم بهت به مولا قووول میدم بهت بعد عروسی نزارم دستشون بهت برسه عوض این هق هق هاتو درمیام. بخدا به جون خودت یکاری میکنم اصلا یادت نیاد این عذاب های روحیت. ولی نگرانم مادرم به شدت منو نسبت به همسرم بدبین کرده خیلی بدبین کرده توروخدا برام دعا کنید برای خوشبخایم کنار همسرم دعام کنید الانکه دارم اینارو تایپ میکنم گریه امونمو بریده بخدا خستم دیگه نمیکشم کم اوردم. دلم آرامش میخاد. 

استارتر با اجازت. منم دقیقا درد تورو دارم نمیخاستم راجب این موضوع تاپیک بزنم چون احتمال شناسایی دارم ...

عزیزم

انشالله که سال‌های سال کنار همسرت شاد و سلامت باشین با نی نی های ناز و سلامت

گذشته ها گذشته... همه ما روزهای سخت و فراز و نشیبهای زیادی توی زندگی داشتیم... خصوصا توی اوایل ازدواج یا دوران عقد‌... الان امکان تایپ ندارم... اما سر همین مسائل و مسائل دیگه، من عروسی نگرفتم و الان بعد حدود ۹ سال هر روز راضی‌ترم از این مساله...

خدا رو شکر که همسر فهمیده و عاقلی داری و خودت هم می‌خوای تغییر کنی

انشالله همیشه دلت شاد و لبت خندون و تنت سلامت باشه... به گذشته فکر نکن و خودت رو برای آینده خوب آماده کن و از الانت استفاده کن عزیزم

عزیزم انشالله که سال‌های سال کنار همسرت شاد و سلامت باشین با نی نی های ناز و سلامت گذشته ها گذشته. ...

همسر من فقط یه مشکلی داره که خیلی نگرانم کرده. اون عااااشق پسره یعنی پسر بچه میبینه چشاش برق میزنه قیافش میشه این😍😍🙊🙊😻😻😍

1508
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1477
1511
1492
1426
1462
1479
1504
1439
1483
1402
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
29