1600
1609
عنوان

پیرمرده راننده بهم شمارع داد

1454 بازدید | 128 پست

بچه ها خیلی دپرسم داغونم حس بدی دارم 

از همه مردا فراری و بیزارم حس میکنم میون ی مشت گرگ گیر افتادم راستش من از مردا خیلی میترسم حالا دلیلش چیه

ی بار داشتم از پل هوایی رد میشدم ساعت یک ظهر تابستون ، خلوت هیچکس نبود من داشتم از پل هوایی رد میشدم ک ی مردم داشت از رو به رو میومد ی لحظه ترسیدم از کنارش ک داشتم رد میشدم یهو بغلم کرد گرفتم ، داشتم از ترس سکته میکردم با کیفم زدمش و فرار کردم حتی میترسسدم برگردم پشتم و نگاه کنم از ترس این ک داره دنبالم میکنه پاهام سست شده بود نمیتونسم بدوم ولی تمام توانمو گذاشتم و دویدم ی لحظه برگشتم پشت سرمو دیدم ، دیدم اونجاشو دراورده همونجا وایساده باورتون نمیشه ولی تا چند ساعت لکنت زبون گرفتم و تا چند هفته خواب میدیم یکی داره میدزدتم

بعد از دو سه سال ک از اون ماجرا میگذره هنوزم از مردا وحشت دارم 

وقتی ی مرد پشت سرم راه میره میترسم هول میشم نمیدونم باید چیکار کنم

ماجرای امشب دیگه همه چیو بدتر کرد احساس میکنم دیگه نمیتونم ب هیچ کس اعتماد کنم😢

همه  لباس  میپوشن  اما  هر  لباسی  خاص  نیست

1613

حس منوداری منم ۱۶سالم بود یکی اومد دست بزنه به پشتم با مشت کوبیدم تو سر کچلش اونم گردنمو گرفت خفه ام بکنه با دستام از دو طرف زدم تو کله اش تا یک ساعت سرش مثل زنگوله ساعت تکون میخورد همدیگرو ول کردیم اون از یه طرف فرار کرد منم از یه طرفه دیگه

8

اسی برو دفاع شخصی.

منم خیلی استرسی هستم. تاجایی که میشه باشوهرم بیرون‌میرم.‌گاها که باید خودم دنبال بچه هام برم و از مدرسه بیارمشون استرس میگیرم شدیدددد. کسی راه حلی داره؟ از مذکر ها میترسم😖

امشب ساعت 9و.نیم اینا یه مسیری رو اشتباه رفتم و.مجبور شدم پیاده بشم از تاکسی توخیابون هیچ.کس نبود و.فقط ماشینا با اخرین سرعت حرکت میکردن یهو ی پژو جلوم وایساد دو.تا مرد توش بودن مست بودن ی جوری نگام کردن ، ی جور چندش ،، خلاف جهتشن دویدم 

دیگ داشت گریم میگرفت یهو یه پرایدی زد  رو ترمز رفتم سمتش

1403

وای منم یبار صبح ساعت۷بود داشتم میرفتم مدرسه تو کوچه از روبرو یه پسر می اومد تقریبا۲۷ساله منم ۱۵ساله کوچه خلوت بود یهو اومدم رد بشم بغلم کردانقد زدم پشتش ول نمیکرد اومدم دادو فریاد بکشم ولم کرد تا خود مدرسه فقط میدویدم یعنی الآنم الانه یادم میفته کل موهای تنم سیخ میشه

خدایا شکرت خیلی دوست دارم

سلام

منم سوم دبستان بودم یه پارچه فروش که پارچه هاشو روی کولش گذاشته بود از توی کوچه مون گذشت ساعت دو بعد از ظهر بود به بیرون سرک کشیدم مرد کچل بد قواره پارچه فروش یه چشمک بهم زد گفت بیا یه بوس بده تا بهت پول بدم

الحمدالله
1614
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1510
1610
1479
1594
1426
1588
1593
1587
1506
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1462
29