1464
1411
عنوان

مامانا لطفا بیایین پسرم😢

93 بازدید | 16 پست

سلام بچم الان 3روز تب کرد بعد3 روز اسهال شد بردنش دکتر. دارو دادخوب شد الان سه روز بود که خوب بود باز ازصبح اسهاله این که ب کنار زیادمیخابه امروز صبح ساعت9بیدارشد باز11تا1 خابید الان باز خابید نگرانم اینجورینبودتااخرشب همس بیداربود😢😢

برای سلامتی پسرم ی صلوات میفرسین😍ممنون میشم

مامان خوشلا اگردنبال یه آتلیه متفاوت و هیجان انگیز 

با کلی کارای خاص هستین حتما یه سر به ما بزنید


1436

چن وختشه ؟ 

برا دندونش نیس اسهال و تبش؟؟ 

خابش خو برا داروهاشه

وقتى به يه مگس بال هاى پروانه رو بدی نه قشنگ ميشه نه ميتونه باهاش پرواز كنه ميدونى دارم از چى حرف ميزنم؟!“اصالت”بال و پر بیخود به کسی دادن اشتباه است..

به خاطر دندونه الان هم شربت بهش میدی حتما خواب اورن

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1432

اگه اسهال داره لطفا آب زیهد بدید بخوره اگه حتی اسهالشم زیاد کرد واسه بی حالیش ببرین یه دکتر خوب احتمالا ضعیف شده تو این چند روز ولی اب و لطفا خیلی بدید بهش

❤به آرزوهایم قول رسیدن داده ام❤

سیستم دفاعی بدن وقتی درگیره برای بهبود عملکردش آدم میخوابه

دیدی که سخت نیست.......تنهابدون من؟دیدی که صبح می شود......شبها بدون من؟ این نبض زندگی بی وقفه می زند......فرقی نمی کند بامن!بدون من!دیروز  گرچه سخت.....امروز هم گذشت!طوری نمی شود فردا بدون من!
نه نمیدم فقط کپسول یوموگی میدم. اینم الان دادمش

اشکال نداره نگران نباش ما هم که اسهال میشیم بی حال و خوابالو میشیم ازمایش داشت؟ 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1476
اها مرسی خیلی نگران شد😢😢م

بلا بدور.....براش صلوات فرستادم......مایعات زیاد بهش بده و پودرکیدی لاکت هم بریز توشیرش یا بریز توماست حتما بهش بده....شربت زینک هم بده......یه ویروس جدیده اومده

دیدی که سخت نیست.......تنهابدون من؟دیدی که صبح می شود......شبها بدون من؟ این نبض زندگی بی وقفه می زند......فرقی نمی کند بامن!بدون من!دیروز  گرچه سخت.....امروز هم گذشت!طوری نمی شود فردا بدون من!
اشکال نداره نگران نباش ما هم که اسهال میشیم بی حال و خوابالو میشیم ازمایش داشت؟ 

نه نداشته. چون دندون درمیاره گفتپ واسه دندونه الان

برای سلامتی پسرم ی صلوات میفرسین😍ممنون میشم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1477
1510
1492
1515
1479
1426
1402
1462
1504
1439
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   98fadak  |  13 ساعت پیش
توسط   merbano  |  1 روز پیش
224
29
1483
1506

داغ ترین های تاپیک های 2 روز گذشته