1507
1521
عنوان

چطور شوهرداری کنیم تا زندگی کنیم

326 بازدید | 23 پست

شوهرم و خانواده اش با وجود اینکه بروز هستن ولی تفکر خیلی قدیمی دارن.. اینکه زن کتک بخوره ایرادی نداره.. بچه پسر باشه خوبه.. طوری که بچه های من که دوقلو دختر پسر هستن دختر رو اصلا تحویل نمیگیرن شوهرم موقع خواستگاری یه ماشین قراضه داشت و همین الان بعد پنج سال خونه و زمین و باغ این در حالیه که ماهی حتی صد تومن هم به من نمیده بهانه ی قسط ها رو میاره مگر اینکه به یه بهانه ای بگیرم و در نتیجه من به خودم نمیتونم زیاد برسم از ارایشگاه خرید لباس و اینا و ایشون هم با وجود اینکه باصطلاح نمیخوان زندگیش, و خراب کنه چون  دوستش داره ولی سر و گوشش حسابی میجنبه الان من با دو بچه ی یکماهه و دست تنها چیکار کنم تازه به شدت عصبی هستش چندبار قول مشاوره داده ولی نرفته لطفا نگید نباید بچه دار میشدی و اینا من به خاطر خانواده ام این از خودگذشتگی رو کردم که اشتباه بود حالم از خانواده اش که عین زنهای کوچه بازاری دنبال غیبت و ایراد گرفتن از این و اون هستن بهم میخوره و همینطور شوهرم که همیشه میگه پشتتم ولی فقط میگه..موقع خرابکاری خودش رو پشت من قائم میکنه و تقصیرات رو گردن من میندازه

اگه دنبال درمان قطعی سینوزیت حاد و یا پیشگیری از سرماخوردگی کودک خود هستین 

حتما از داروهای گیاهی بیونوریکا آلمان استفاده کنید

تو خودت تنهایی برو مشاور بگو چه طوری رفتار کنم 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1436

نمیدونم گلم شاید امضام کمک کنه بهت شایدم نه  . 

سخنی با خانم جلسه ای های سایت همونایی که صیغه رو حق قانونی مرد میدونن همونا که تا یکی نظری میده که مزاجشون خوش نمیاد طرفو میبندن به توپ و صدتا آیه و حدیث می بافن به هم و تحویل کاربرا میدن . خانم جون اره با خودتم تو نمیتونی به کسی بگی که نظر نده و نظرشو برای خودش نگه داره      چون اینجا برای تبادل نظره نه  تحمیل نظر  .    اگه ادعات میشه که با سوادی    لطفا  اگه یکمم چشاتو باز کنی    و کلتو از تو کتابای چرتت دربیاری و جامهه رو نگاه کنی بصیرت داشته باشی که افراد دور ورتم خوب ببینی  و اگه گوشاتم خوب وا کنی . اینو خوب میفهمی که  . همه قرار نیست مثل تو فکر کنن.  اون آیه و حدیثاتم نگه دار واس خودت روزی سه بار از روشون مینویسی فهمیدی؟مشق شب 😑 امشبت  هرجمله سه بار     ۱_  باشعور باشیم      ۲ _حرفای دیگران را طور دیگری بازگو نکنیم    ۳_ توهین نکنیم زیرا به مادر خود توهین کرده ایم چون او مارا تربیت کرده است   ۴_ زمین شدیدا گرده   . افتاد؟؟؟؟😁 
ببخشید دلم پر بود طولانی شد.. 

اخی حق داری 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
8

منم شوهرم و خانوادش تفکر قدیمی دارن جوری که وقتی سر دخترت حامله بودم میگفتن سقطش کن الان که یکسالش شده خودش  رو دل همه جا کرده شوهرم عاشقشه الان پشیمونه که اونجوری باهام رفتار میکرده تو خوبی کن سیاست به خرج بده از خوبیهای دختر داشتن بگو دخترا بابایین با شوهرت مهربونی کن دو دستی بهش بچسب بهش بگو عاشقتم صبر کن و به خدا توکل کن

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
الان تفکراتشون قدیمیه پسرشون سروگوشش میجنبه.خب باهاش ازدواج نمیکردی.حالا بی پولی هیچی.ولی تعهدخیلی م ...

میگن تو نامزدی میشد اینا رو فهمید کسانی رو میشناسم که عمری با هم بودن همه چی رو به راه بود ولی تا زیر یه سقف رفتن تازه فهمیدن چه خبره.. بعدشم میگم بخاطر خانواده ام چیزی نگفتم و صبر کردم که اشتباهم اینجا بود که ادم بخاطر کس دیگه زندگیش رو خراب کنه چون الان میگن خگتقصیر خودته البته من هیچوقت بهشون نگفتم بخاطر شما جدا نشدم

میگن تو نامزدی میشد اینا رو فهمید کسانی رو میشناسم که عمری با هم بودن همه چی رو به راه بود ولی تا زی ...

اشکال نداره غصه خوردن گذشته فایده نداره الان دست به کار شو یا علی کن خودت رابطه رو اوکی کن زنها قوین همه چی رو درست میکنن به قول مادرم همیشه میگه اینقد که زن قویه با یه دست میتونه گهواره بچه رو تاب بده با اون دستش دنیا رو بچرخونه مطمئنم تو میتونی

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1396

ببین همه ی اینارو باید بهش بگی، مستقیم و تو وقت مناسبش و با لحن خوب نه با غر غر و دادو بیداد. بگو که توام خرج داری باید یه مبلغی رو واسه تو کنار بذاره ، بگو دوس دارم واسه خودم و زندگیمون بیشتر از قبل وقت بذارم . حرفای خونوادشم ولش کن بذار هر جور میخوان فکر کنن . در مورد تبعیضم مواظب دخترت باش ، جوری تربیتش کن که همه حظ کنن و یه روز بابت کاراشون شرمنده بشن   

قویباش مثله یه دختر 💪 .

واقعا خیلی سخته اینجوری زندگی کردن😔

خانواده خودت نزدیکتن

💞واسه حاجت روا شدنم یکی صلوات میفرستی💞 مرسی که مهربونی😊   🌹فرستادی لایکم کن🌹منم برات بفرستم     💚اللهم صلی علی محمدو آل محمد💚
ببین همه ی اینارو باید بهش بگی، مستقیم و تو وقت مناسبش و با لحن خوب نه با غر غر و دادو بیداد. بگو که ...

اره میگم دخترم رو طوری تربیت میکنم که صدتا پسر رو با همون دختر بودنش حریف باشه.. مرسی عزیزم از راهنماییت

1514
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1477
1510
1492
1426
1479
1515
1462
1402
1439
1504
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1506
1519
29