1464
1482
عنوان

زندگیِ مونس...

| مشاهده متن کامل بحث + 1822 بازدید | 140 پست

قسمت۲۵:لیلا گفت تااولین حقوقت روبگیری من خرجت رومیدم ولی فکرنکنی ازت نمیگیرم بایدوقتی مشغول به کارشدی‌کل بدهیت رو به من بدی

گفتم چشم ازبرخوردش یه کم ناراحت شدم گفتم زری این همه محبت درحق من کردبدون چشم داشت ولی لیلاهرکاری میکنه حساب کتاب میکنه..

البته وقتی خوب فکرکردم دیدم دلیلی هم نه بخوادخرجم روبده ومن نبایدازش توقع بیجاداشته باشم‌همین که حمایت میکنه بهم جاداده برام بسه خلاصه روزموعدرسیدومن صبح زودباعباس راهی‌کارخونه شدم

یه بلوزشلوارطوسی وسفیدکه طنازبهم داده بودپوشیدم وموهای بلندمم بافتم

میخواستم توبرخورداول مرتب باشم

وقتی رسیدیم کارخونه عباس من روبردپیش سرپرستشون

توی اتاق متوجه شدم سرپرستشون ازفامیلهای دورلیلا

یه پسرجوان بودباموهای مشکی وقدبلندکه کت شلوارسرمه ای تنش بود

سلام کردم ومثل ادم ندیده هاخیره شده بودم به چشمای قهویه ایش

یه لحظه به خودم امدازخجالت سرم روانداختم پایین تودلم گفتم حالاچرااینقدربه پسرمردم زول زدی اگرلیلا اینجابودحالت روجامیاورد

عباس اون اقاشروع کردن کلی باهم ترکی حرفزدن که من متوجه حرفاشون نمیشدم ساکت نشسته بودم بعدازتمام شدن حرفهاشون اقابه من گفت مونس خانم خوش امدی به ارومی جوابش رودادم

بعدگفت عباس به من گفته شماسوادداری ولی مدرک نداری بخاطرهمین نمیتونم بهت کاردفتری بدم بایدبری توخط سردستگاه کارکنی تاانشالله تلاش کنی ویه مدرک تحصیلی بگیری تابتونم بهت رتبه بهتری بدم وجات روعوض کنم

جای من عباس گفت علی جان همین که فعلا مشغول بشه خودش کلیه فقط بگوشروع به کارش کیه

علی خندیدگفت ازهمین امروز میتونه مشغول بشه خودت ببرش توسالن وبه خانم فکوری بگوکاریادش بده خودمم میام برای سرکشی

ازش تشکرکردم ازاتاقش امدیم بیرون

نمیدونم چرامیترسیدم استرس داشتم استین عباس روگرفتم گفتم داداش من میترسم اگرنتونم کاریادبگیرم چکارکنم

عباس گفت ابجی تومیدونی فکوری کیه

باتعجب نگاهش کردم گفت همون خدیجه منه توردارم دست عشقم میسپارم وقراراون به تویادبده پس نگران نباش

باعباس واردیه سالن خیلی بزرگ شدیم که سرتهش معلوم نبودوکلی دختروپسرجوان سردستگاه هاکارمیکردن

داشتم به عظمت اون کارخونه نگاه میکردم که یه دخترتپل وخیلی زشت امدسمت ما

فکرکردم میخوادماروببره پیش فکوری که عباس نیشش بازشدگفت سلام عشقم

کم مونده بودپس بیفتم اصلافکرنمیکردم عشق عباس که این همه ازش تعریف میکنه این دخترباشه توذهنم همیشه فکرمیکردم خدیجه خیلی خوشگله که عباس عاشقش شده

باصدای دختربه خودم امدم که به عباس گفت خواهرت زیادی خوشگله برای کارکردن بین این همه کارگر

مخصوصااگرعلی سرپرستش باشه ازحرفهاش سردرنمیاوردم...

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۲۶:بعدازحرف های خدیجه عباس اخمهاش روکردتوهم گفت این چه حرفیه میزنی عزیزم علی فامیله ومیدونه مونس خواهریکی یدونه منه تونگران نباش

بعدمن روسپردبه خدیجه رفت دنبال کارش

خدیجه من روبادستگاه هاونحوه کارکردنشون اشناکردوبرخلاف تصوری که ازش داشتم خیلی دخترمهربونی بودوبادلسوزی همه چی روبهم یادداد

علی هم چندباری امدتوسالن به کارگرهاسرکشی کردولی خداروشکرطرف من نمیومد

همون روزاول من کلی دوست پیداکردم بابچه ها اشناشدم

 ساعت کاری من از۷صبح بودتا۴ بعدظهر خلاصه روزهامیگذشت من سخت مشغول کاربودم هرچندگاهی ازسختی کارشبها نمیتونستم بخوام ولی بازم خوشحال بودم که میتونم خرج خودم رودربیارم ومحتاج کسی نباشم

تنهاچیزی که عذابم میدادبی خبری ازمادرم وزری بودوگاهی انقدرفکرم رومشغول میکردکه کارم رواشتباه میزدم وچندبازی علی بهم تذکرداده بودکه اگرایندفعه تکراربشه توبیخ میشی

 حس خوبی بهش نداشتم ولی چاره ای جزاطاعت کردن ازدستورهای که میداد نداشتم

 یه شب ازلیلا راجب علی پرسیدم که برام تعریف کرد گفت علی بچه روستاست که۷تابرادرو۲تاخواهرداره پدرش خان روستاست وتنهابچه خانه که درکنارکارش داره درسش روهم میخونه وازفامیلهای دورماست وتوی طایفه اشون پدرسالاری حکم فرماست وپدرش برای تک تک بچه هاتصمیم میگیره

حتی برای ازدواجشون ونمیتونن مخالفت کنن

 تودلم گفتم فقط توطایفه اونانیست توخانواده منم کسی حق انتخاب نداشت واقاجان برای همه تصمیم میگیره

 لیلاگفت مونس خداروچه دیدی شایدعلی مردزندگی توشد

یکدفعه دستم روازدستش کشیدم بیرون گفتم خدانکنه من ازعلی خوشم نمیاد

عباس سرفه ای کردتازه فهمیدم حرف بدی زدم ولیلاازدستم دلخورشده 

ولی چیزی به روم نیاورد

اون شب گذشت ومن نمیدونستم قرارزندگی ازفرداچه بازی عجیبی روبرام رقم بزنه 

فرداصبح طبق معمول هرروزباعباس راهی کارخونه شدم توسالن چشمم به چندنفرتازه واردخوردکه توشون یه پسربانمک وسبزه روبودکه اسمش امین بود

نمیدونم چراتوهمون نگاه اول به دلم نشست وازش خوشم امد

خدیجه داشت تندتندوظایف هرکدوم روبهشون میگفت باکاراشناشون میکرد

امین یه لهجه فوق العاده شیرین بامزه داشت ومن نمیدونستم برای کدوم شهره

ازیکی ازبچه هاکه پرسیدم گفت امین یزدیه جای که تااون روزمن اسمش روشایدزیادنشنیده بودم به هرحال کارامین کنارمن شروع شد...

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

سمت۲۷:کارامین کنارمن شروع شدوبیشترمواقع توزمان استراحت باهم حرف میزدیم وهمین باب اشنایی من باامین شدکه رفته رفته تبدیل شدبه دوستی

بیشتربچه هامتوجه این رابطه شده بودن میگفتن مونس عاشق شده دستم براشون روشده بودوخیلی خجالت میکشیدم

میگفتم نه من ازلهجه امین خوشم امده ومیخوام بیشترشهرش روبشناسم ولی باورنمیکردن

کم کم به گوش علی رسیدوچندبازی به من تذکردادکه دوستندارم تومحل کارازاینجوررابطه هاوجودداشته باشه

من وامین هم سعی میکردیم توی کارخونه زیادباهم حرف نزنیم وبیشترقرارهامون بعدازساعت کاری کارخونه بود

میرفتیم کناررودخونه وباهم حرف میزدیم 

البته این قرارهابه دورازچشم عباس بودچون خودش سرگرم عشقش خدیجه بودگاهی رفت امدهای من ازدستش درمیرفت وغافل ازمن میشد

اون زمان من یه دختر۱۷ ساله بودم که برای اولین بارعاشق شده بودم وازیکی خوشم امده بودواحساس میکردم بهترین روزهای عمرم روکنارامین دارم انقدرباامین درمورداینده وکارهای که میخواستیم انجام بدیم حرفزده بودیم که حتی اسم بچه هامونم انتخاب کرده بودیم

یه حس جدیدروداشتم تجربه میکردم

مدتی ازاشنایی من وامین گذشت که یه روزعلی من روخواست

روسریم رودرست کردم رفتم سمت اتاقش دلشوره بدی داشتم ازلای درنگاه کردم دیدم داره مشت میزنه به دیوار

ترسیدم خواستم برگردم ولی دراتاق صداش درامدبرگشت سمت من

دیگه راه فرارنداشتم سرم روانداختم پایین اروم رفتم تو

تاسرم روبلندکردم دادزدمعلوم هست داری چه غلطی میکنی

هاج واج نگاهش کردم آمدسمتم ودستش روبه حالت تهدید نزدیک صورتم کردگفت نذاراون پسره یه لاقباروازاینجابیرون کنم

دلیل این همه عصبانیتش رونمیدونستم

اخه توسالن اکثردختروپسرهاباهم دوست بودن

چرا این گیرداده بودبه من بعدش اصلابه علی چه ربطی داشت

یه کم به خودم جسارت دادم گفتم دلیلی نمیبینم شما اینقدربخواید عصبانی بشید من وامین همکارهستیم وکارخلافی هم نمیکنیم

الان تمام بچه های توی سالن باهم صمیمی هستن واگرشما ازبودن من اینجاناراحت هستیدمن میرم تااین روگفتم علی یه کم ارومترشدگفت مونس خانم شماغریبه نیستی وابروی شماوعباس مثل ابرویه منه دوستندارم فرداپشت سرتون حرف باشه

انوقت نمیتونم جواب لیلاخانم روبدم

خودم رونباختم گفتم من کاراشتباهی نمیکنم که ابروی کسی به خطربیفته وازاتاقش امدم بیرون انقدراعصابم خورد بودکه برنگشتم توسالن وازامین هم خداحافظی نکردم

رفتم سمت خونه تمام مسیربرگشت روازناراحتی گریه کردم

وقتی رسیدم خونه توی حیاط یه ابی به دست روم زدم

خواستم برم تواتاقم که جلوی دراتاق لیلا کفش های شیکی دیدم وصدای که به گوشم میرسیدخیلی اشنابود...

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

مامان خوشلا اگردنبال یه آتلیه متفاوت و هیجان انگیز 

با کلی کارای خاص هستین حتما یه سر به ما بزنید


قسمت۲۸:صدای که به گوشم رسیدخیلی اشنابودباورم نمیشدخودش بود

دویدم سمت اتاق بدون اینکه دربزنم واردشدم بادیدن زری واقای منصوری یه جیغ زدم خودم روپرت کردم توبغل زری شروع کردم گریه کردن

زری هم من روبغا کردشروع کردگریه کردن

میگفت چقدرخانم شدی تودختر

بی اختیاررفتم سمت اقای منصوری اونم بغل کردم اونم سرم روبوسیدگفت چه طوری دخترم

اقای منصوری جای پدرم بودوهیچ وقت نمیتونستم محبتش روفراموش کنم

باصدای لیلابه خودم امدم که گفت باباچتونه عه بس کنیدازمدل حرفزدنش سه تامون خندیدیم

به من نگاه کردگفت ورپریده معلوم نیست بااین خواهرمن چکارکردی که اینقدرتورودوستداره سفارشت روبه من میکنه

به زری جون گفتم تنهاامدیدبس طنازکجاست

زری گفت طنازرفته پیش برادرش فرنگ من واقای منصوری برای کاری امدیم تهران وبعدازانجام کارهامون گفتیم یه سرم یه تو لیلابزنیم

گفتم دلم برای طنازم یه ذره شده کاش بشه دوباره ببینمش

اقای منصوری گفت هروقت ازفرنگ بیادباهم میایم پیشت

رفتم دستای زری روگرفتم گفتم ازروزهای بعدازمن برام بگو

لیلاگفت اقاوخانم خسته راه هستن بذاراستراحت بکنن بعد

اقای منصوری گفت بس من بااجازتون میرم یه چرت بزنم ولی زری گفت خسته نیستم وبرات تعریف میکنم

گفتم راستی ازخانجون چه خبر

زری گفت چندروزبعدازرفتن توخانجون فوت کرد

اشک چشمام دوباره سرازیرشدگفتم فرشته نجات زندگی من بوداگراون نبودمن هیچ وقت یاشماواقااشنانمیشدم خدارحمتش کنه

زری گفت خانجون زن خوبی بودومطمئنم جایگاهش بهشته

دیگه طاقت نداشتم گفتم برام بگوچه اتفاقی افتاد

زری گفت فرداصبح که اقااخواب بیدارشدسراغ توروگرفت که باهات حرفبزنه

بهش نمیتونستم دروغ بگم چون اگرمیگفتم فرارکردی حتماادم میفرستادبرای پیداکردنت حقیقت روبهش گفتم 

اولش ناراحت شدازدستم ولی راضیش کردم که بهترین تصمیم روگرفتم

اون روگذشت تافرداش بادادقال چندتامردوحشت زده ازخواب بیدارشدیم

وقتی رسیدیم توی حیاط عمارت دیدیم دوتاپسرجوان همراه یک پیرمردباکارگرهای باغ درگیرشدن وچماق به دست توحیاط هستن

اقای منصوری دادزدچه خبراینجاشماکی هستیدچی میخواید

یکی ازپسرهادادزدمرتیکه ناموس دزدخواهرمن روکجاقایمی کردی بگوبیادتانکشتمت

اقاجانت که دیدمامات مبهوت داریم بهشون نگاه میکنیم به برادرت گفت ساکت باشه

اقای منصوری گفت اگرمیخوایددادبیداکنیدالان زنگ میزنم آژان بیادبندازنتون بیرون مگه اینجاچاله میدون که مثل عیاشهاباچوب چماق امدیدتوعمارت اینجاحرمت داره من خودم به شمازنگزدم که بیایدتاباهم حرف بزنیم

اگرمیخوایددادبیدادکنیدشاخ شونه بکشیدازهمین راهی که امدیدبرگردیدچون ضررمیکنید

ولی اگربرای حرفزدن امدیدبفرماییدتو..

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۲۹:وقتی اقاجانت برادرهات دیدن اقای منصوری بااحترام داره باهاشون حرف میزنه برادرهات چوب چماق روگذاشتن زمین همراه اقاجان امدن توی عمارت

به دستوراقای منصوری مختصرپذیرایی ازشون شدبعداقاجانت گفت به ماحق بدیداینقدرعصبانی باشیم مونس کاری کردکه ماسرافکنده شدیم وابروی ماروتواون شهربرده

دقیقاسرعقدفرارکردوتمام عزت احترام من رو زیرسوال برده

ازهمه اینهاگذشته بعدازفرارش مادرش حال روحی وجسمیه خیلی بدی داره ومثل مجنونهاشده

چون دختربزرگش مادرش روترک کرده وهیچ وقت به دیدنش نیومد

حتی نذاشت نوه اش روهم ببینه

مونسم هم که بدترازخواهرش کرد

الان امدیم دنبال دخترم اون روبه ماپس بدیدتابدون هیچ حرفی ازاینجابریم

اقای منصوری گفت دنبال کدوم دخترت امدی مگه مونس دخترتو!!!ا

اقاجانت فقط باتعجب نگاه میکرد

تاخواست حرفبزنه اقای منصوری روکردبه برادرهات گفت رگ غیرتتون زمانی که داشتن خوارهرتون رومعامله میکردن کجابودکه الان برای من قلمبه شده

نکنه اون پیرمردبه شماهم وعده زمین باغ داده بودکه راضی شدید باکسی ازدواج کنه که جای پدرش بود

شماهانتونستیدازش مراقبت کنیدوپناهش باشید

مونس هم مجبورشدپناه به غریبه ببره

چون نمیخواست مثل خواهرش تن به ازدواج اجباری بده بریدخداروشکرکنیدکه من روسرراهش قرارگرفتم وگیرنامردنیفتاده

شمادرحقش ظلم کردید

مونس جاش امنه واگرخودش صلاح دونست ومنم ازنظرامنیتش پیش شماخیالم راحت شدخودم میارمش ومیسپارمش دست مادرش

 باحرفهای اقای منصوری هرسه تاشون ساکت شده بودن وحرفی برای گفتن نداشتن

ولی موقع رفتن اقاجانت گفت مابدکردیم ولی به مونس بگیدمادرش خیلی بی تابه هرچه زودتربیادیدنش

منم همینجاقول شرف میدم کاری به مونس نداشته باشیم

وهیچ تصمیمی براش نگیرم وهرجورخودش میخوادبرای اینده اش تصمیم بگیره

خلاصه بعدازکلی قول دادن رفتن

زری به اینجای حرفش که رسیدگفت مونس بذارمادرت بیاددیدنت نگران نباش لیلاهوات روداره ونمیذاره اسیبی به توبرسه

من خودم یه مادرم وحال روز مادرت رودرک میکنم

گفتم ولی مادرم حتی به سراغم نیومد

زری گفت چرا بعدازاون ماجرا ورفتن اقاجان وبرادرهایت چندماهی که گذشت مادرت به همراه خواهرکوچیکت مهنازواقاجانت امدن دیدن ماوخیلی بی قراری میکرد

من روقسم دادآدرس توروبهش بدم

مونس جان بی خبری ازفرزند ودوری ازش خیلی سخته عزیزم نمیدونستم چی بایدبگم هرچندخودمم دلم برای مادرم تنگ شده بود ودوستداشتم ببینمش..

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."
1473


قسمت۳۰:زری گفت مونس تووقتی بی پناه بودی تونستی گلیم خودت روازاب بکشی بیرون

الان هم بزرگترشدی هم تنهانیستی

نذاربعداتوحسرت ندیدن مادرت بسوزی

هرچندمن بدون رضایت توادرس روبهشون نمیدم ولی خوب فکرات روبکن وتاوقتی من اینجاهستم بهم خبربده

نمیدونم چراته دلم هنوزاون اعتمادروبه مادرم نداشتم ومیگفتم تواین مدت که من نبودم به فکرخودش بچه هاش بوده ومعلوم نیست بازچه نقشه ای برای من کشیده

تواون شرایط عجیب دلم برای امین تنگ شده بودمیخواستم کنارم باشه دستام روبگیره ارومم کنه این حجم ازدردبرای یه دختر۱۶ساله خیلی سنگین بود

صبح که رفتم کارخونه بادیدن امین تمام غم غصه هام روفراموش کردم

تایم استراحت بودبابچه هانشسته بودیم که امین گفت مونس باهات کارواجب دارم بعدازتموم شدن شیفت کارخونه نزدیک رودخونه میبینمت

دلشوره عجیبی گرفتم که امین چی میخوادبهم بگه اون روزخداروشکرعلی کارخونه نبود

بعدازتموم شدن کارم سریع رفتم کناررودخونه

 مدتی منتظرموندم تاامین امد

گفت مونس من اخرهفته دارم میرم یزدتابامادرم درموردتوصحبت کنم وبیایم خواستگاریت

باحرفش جاخوردم

گفت چراتعجب کردی

تودلم گفتم توهیچی ازگذشته من نمیدونی

امین دیدساکتم گفت مونس باتوام

نگاهش کردم گفتم امین من نمیتونم باتوازدواج کنم امین اخمهاش رفت توهم گفت این همه راجب اینده باهم حرفزدیم الان این حرفهاچیه داری میگی

نکنه دلت جای دیگه است

تن صدام رویه کم بردم بالاگفتم نه اصلا اینجوری نیست توهیچی ازمن نمیدونی وبدون حرف دیگه ای ازش جداشدم زدم زیرگریه

چون میدونستم اگرخانواده اش بفهمن من یه دخترفراری هستم نمیذارن باهم ازدواج کنیم حتی شایدخودامین هم ازم دلسردبشه وترس گفتن واقعیت روداشتم

ته دلم نمیخواستم امین روازدست بدم واین رابطه تموم بشه

من به وجودامین نیازداشتم برای تمام دلتنگیهام

اون شب حال خوبی نداشتم وهمه فکرمیکردن بخاطرحرفهای زری بهم ریختم

درحالی که من عاشق شده بودم ازعشق امین میسوختم ونمیدونستم بایدچکارکنم

خیلی دلم میخواست بازری یالیلا دراین موردمشورت کنم ولی میترسیدم

تااینکه یه فکری به ذهنم رسیدوبزرگترین اشتباه زندگیم رومرتکب شدم

دلم روزدم به دریاگفتم زری جون خواهرم تهران زندگی میکنه میخوام برم دیدنش ولی نشونی ازش ندارم وفقط اسم کارخونه ای که شوهرش کارمیکنه رومیدونم

اقای منصوری گفت ازطریق اون کارخونه میشه پیداش کردومن دوستای زیادی تهران دارم

حتمابرات پیداش میکنم

نمیدونم چراباتمام زخمهای که ازپروانه خورده بودم بازم میخواستم ازش کمک بگیرم وبه مادرامین به عنوان خانواده ام معرفیش کنم....

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."
بیاید دخترا اومدم داستان بزارم  @yaseeeiiii     @مامان_بزرگ1     ...

مرسی عزیزم 😍😙😗من پیرزنمااااا😂

شکستن دل به شکستن استخوان دنده می ماند 😣از بیرون همه چیز روبراه است اما هر نفسی که میکشی دردیست که میکشی 😢😢

قسمت۳۱:میخواستم پروانه روبه عنوان خانواده ام معرفی کنم

اقای منصوری گفت من فردایه کم تهران کاردارم به چندنفرمیسپارم که احمدروپیداکنن

خیلی خوشحال بودم تصمیم گرفتم به امین هم واقعیت زندگیم روبگم چون اون حق داشت گذشته من روبدونه

بااین فکرهایه کم خودم رواروم میکردم

فرداکه رفتم کارخونه بازم ازعلی نبود

ولی امین باهام سرسنگین بودمیدونستم بابت رفتاردیروزم ناراحته

ازبچه های سالن شنیدم که مادرعلی مریضه وبخاطرهمینه کارخونه نمیاد

ازفرصت استفاده کردم به امین گفتم بعدازتموم شدن شیفت کاری کناررودخونه میبینمت

 بعدازتموم شدن کارم یه کم لفتش دادم که امین زودتربرسه وقتی من رسیدم امین بایه چوب میکوبیدتواب توفکربود

اروم کنارش نشستم گفتن حقیقت برام خیلی سخت بودولی چاره ای نداشتم

امین گفت منتظرم بگومیشنوم چرااون حرف ها رودیروز زدی

گفتم دلیل محکمی دارم چون توازگذشته من چیزی نمیدونی

وبراش تمام اتفاقات زندگیم روتعریف کردم

گفتم حالا متوجه شدی چرابهت دیروزگفتم نمیتونم باهات ازدواج کنم

امین گفت چراازاول همه چی روبهم نگفتی پنهان کاری کردی

گفتم هیچ وقت فکرنمیکردم اون دوستی ساده به اینجاختم بشه

امین گفت مونس من دوستدارم ولی خانواده من به سنتهاخیلی پایبندهستن وتوخودت میدونی من تنهاپسرخانواده هستم روی من حساسیت زیادی دارن من چطوربه خانواده ام بگم عاشق دختری شدم که این شرایط روداره

گفتم امین من خواهرم تهران زندگی میکنه میتونی باخانواده ات برای خواستگاری بیای خونه خواهرم امین گفت این عالیه پس من میرم یزدوباخانواده ام درموردتوصحبت میکنم مونس تومال خودمی باحرفهاش انرژی میگرفتم واینده درخشانی روبرای خودم کنارامین تصورمیکردم

گذشت واخرهفته امین رفت یزدومنم منتظرخبرازطرف اقای منصوری بودم

اقای منصوری گفت پسریکی ازدوستام توی کارخونه ای هست که شوهرپروانه کارمیکنه وقرارادرس خونش روبرام پیداکنه

انگارهمه چیزدست به دست هم داده بودکه من رنگ خوشبختی روببینم

ولی این وسط لیلا وزری ازماجرابی خبربودن

یک روزمونده به رفتن زری اقای منصوری یه تیکه کاغذگذاشت جلوم

گفت اینم ادرس خونه خواهرت من به قولم عمل کردم

ازخوشحالی روپام بندنمیشدم کلی ازش تشکرکردم فرداصبحش زری و اقای منصوری راهی شمال شدن وبعدازخداحفظی ازشون

 من ازعباس خواستم من روببره تهران وقتی رسیدیم سرکوچه خدیجه هم منتظرمون بودوسه تای راهی تهران شدیم 

ولی ای کاش اون روز قلم پام میشکست هیچ وقت راهی خونه پروانه نمیشدم...

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."
1485

قسمت۳۲:من به همراه عباس خدیجه راهی تهران شدیم وباهزارمکافات ادرسش روتوی شلوغترین نقطه تهران پیداکردیم

قلبم مثل گنجیشک میزداسترس داشتم نمیدونستم چه برخوردی بعدازاین همه وقت ممکنه پروانه داشته باشه

سرکوچشون که رسیدیم عباس گفت من وخدیجه همین دوربرهایه دورمیزنیم توبرودیدن خواهرت وسه ساعت دیگه سرکوچه باش

گفتم باشه وازشوم جداشدم کوچه ی باریکی بودکه پرازبچه بودوزنها دم درنشسته بودن حرف میزدن ازیکی اززنهاپرسیدم شمامیدونیدخونه احمداقاکدومه یه درروبهم نشون دادن گفتن این خونشونه

درنیمه بازبودچندباری به درکوبیدم که یه دختربچه خیلی نازامدجلودر

گفت بله باکی کارداری

گفتم تودخترپروانه ای

تاامدجواب بده خودپروانه بایه پسربچه که توبغلش بودموهای اشفته امدجلودر

ازدیدنم شوکه شده بود

بچه روگذاشت زمین من روبغل کرد

گفت مونس باورم نمیشه امده باشی وتعارف کردمن روبردتوخونه

وقتی کنارم نشست گفت مونس چطورتنهای ازشمال امدی تهران

اقاجان برادرهاخوب بهت اجازه دادن وازشمال اقاجان مادرم میپرسید

معلوم بودازهمه چی بیخبره

خوب که نگاهش کردم دیدم چقدرشکسته شده

زیرچشماش گودافتاده ویه کبودی زیرچشمش بود

وقتی نگاه مات من روبه خودش دید

گفت انقدردنبال این دوتابچه هستم که سرکله ام همش به دردیوارمیخوره

میدونستم داره دروغ میگه ومعلوم بودجای کتکه چیزی نگفتم پروانه رفت برام شربت اورد

گفت بذاربچه هاروبخوابونم بیام باهم حرفبزنیم بعدازمدتی امد

گفت خب چی شده امدی دیدن من

گفتم پروانه به کمکت نیازدارم وازاخرین دیدارمون واتفاقاتی که برام افتاده واشنایی امین خواستگاریش براش گفتم

ازش خواستم درحقم خواهری کنه ونذاره منم به سرنوشت اون دچاربشم

گفتم بیابزرگی کن

پروانه چشماش روگردکردگفت توازاولشم دخترجسوروکله شقی بودی من بایدبااحمدصحبت کنم

الان دیگه سرکله اش پیدامیشه

بغلش کردم بوسیدمش گفتم مرسی خواهرعزیزم من بجزتوکسی روندارم

پروانه خودش روازبغلم کشیدبیرون گفت وقاحتم خوب چیزیه خجالتم نمیکشه دوست پسرداشتن هنرنیست

ولی چون داره میادخواستگاریت من قبول کردم همین موقع احمدبایالله وارداتاق شد

خودم روجمع جورکردم بهش سلام کردم

باخوشرویی جوابم رودادگفت ماشالله برای خودت خانمی شدی مونس خوش امدی

پروانه پریدتوحرف احمدگفت مونس بایدبرگرده احمدگفت نیومده کجا

پروانه گفت امده براش بزرگتری کنیم براش خواستگارامده ومیخواداجازه بدیم اینجاازش خواستگاری کنن

احمدگفت خیره انشالله مبارکه حالااین باجناق ماکیه ازخجالت سرم انداختم پایین پروانه گفت توحالا بگوقبول میکنی

احمدگفت چراکه نه...

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۳۳:احمدقبول کردکه خانواده امین برای خواستگاری بیان تهران وپروانه دست پاشکسته ماجراروبرای احمدتعریف کرد

ولی ازدوستی من امین چیزی نگفت وبهم گفت بهتره احمدچیزی ندونه

اون روزبه خوبی خوشی من ازپروانه احمدخداحافظی کردم برگشتم کرج

ولی توی راه تصمیم گرفتم ماجرای خواستگاری امین روبرای لیلاوعباس تعریف کنم

شام خونه لیلا بودم وبعدازخوردن شام لیلاازخواهرم وزندگیش پرسید

فرصت خوبی بودبرای تعریف ماجراوکل داستان روبهشون گفتم

لیلاازدستم دلخورشدگفت مگه ماغریبه بودیم که ازمامخفی کردی

بوسش کردم گفتم نمیخواستم به دردسربفتید

تمام مدت عباس ساکت بودحرف نمیزد

گفتم داداش ازمن دلخوری

گفت اگرنمیشناختمت الان سرت روبیخ تابیخ میبریدم

میدونم امین پسرخوبیه که نیتش بدنیست

فقط نبایدبذاری علی چیزی بفهمه

گفتم به علی چه ربطی داره

عباس گفت علی خاطرخواهته وچندباری به من گفته ولی الان درگیرمریضی مادرشه ومنتظراون بهتربشه بیادخواستگاری

مطمئنم اگربفهمه نمیذاره این وصلت سربگیره بایدتوعمل انجام شده قرارش بدیم

لیلا وسط حرف عباس پریدگفت

علی بهترازامین مونس هم میشناسیمش هم وضع مالیه خوبی داره

گفتم علی هیچی ازگذشته من نمیدونه

لیلاگفت نه اتفاقادرموردتوازمن زمانی که رفتی کارخونه امدپرسید

ومن همه چی روبهش گفتم

علی گفت من همه جوره مونس رومیخوام

گفتم من ازعلی خوشم نمیادوآدم مغروریه

اون شب خوشحال بودم که علی درگیربیماریه مادرش وکارخونه زیادنمیاد

امین بعدازیک هفته برگشت سرکارش وگفت من باخواهرم پدرمادرم امدیم کرج واخرهفته میام خواستگاری

انقدرجفتمون خوشحال بودیم که حدنداشت

من یکروزقبل ازخواستگاری رفتم تهران وبه امین ادرس رودادم

پروانه بازم باخوشرویی ازم استقبال کردوباکمک هم خونه روتمیزکردیم منتظرخواستگارهابودیم

دم غروب احمدباکلی خریدامدخونه

ولی دم گوش پروانه همش غرغرمیکردکه ازچشم من پنهان نموند

یکدفعه پروانه عصبانی شدگفت من کی بدحجاب بودم

احمدخودش روجمع جورکردرفت حمام

پروانه گفت خستم کرده

شروع کرددرددل کردن ونفرین مادرم میکردکه به زوردادش به احمد

میگفت خیلی بددل شکاکه من حتی نمیتونم وقتی تنهاهستم حمام برم

میگه توباموهای خیس میری توحیاط همسایه هامیبیننت 

همیشه بدنم ازدستش کبوده

یه خریدنمیتونم تنهابرم

دلم برای پروانه سوخت بلندشدم کت دامن زرشکی که زری ازفرنگ برام اورده بودروپوشیدم

سعی میکردم اروم باشم ولی استرس دلشوره دست ازسرم برنمیداشت

هوا که یه کم تاریک شدامین خانواده اش امدن

یه پیراهن سفیدوشلوارمشکی تنش بودموهای لختشم روغن زده بودویه جعبه شیرینی دستش بود باتعارف احمدامدتواتاق پروانه چادرسرش بودحجاب کامل داشت...

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۳۴:پروانه چادرسرش بودوحجابش کامل بودوچپ چپ نگاه سروضع من میکردمعلوم بودحرص میخوره سعی میکردم حساسیت به خرج ندم

بین مردهاحرفهای معمولی ردبدل میشد

وخواهرامین هرموقع چشمش به من میفتادیه ماشالله بهم میگفت

ولی چشمهای پروانه پرازخشم بود

پدرامین گفت پس پدرمادرعروس خانم کجاهستن احمدگفت حاجی خانواده مونس جان شمال هستن وپدرش به رحمت خدارفته مادرش... که یهوپروانه سرفه ای کردگفت

شماامدیدخونه ماخواستگاری خواهرم درسته

پدرامین گفت بله دخترم

پروانه گفت ولی من بایدحقیقتی روبه شمابگم احمدومن نگاه هم کردیم

ازلحن حرفزدن پروانه تپش قلب گرفته بودم

پروانه ادامه دادخواهرمن ازخونه فرارکرده ویکسالی میشه ماازش بی خبربودیم ودقیقا نمیدونیم کجابوده وچه اتفاقهای براش افتاده

تاچندروزپیش سروکله اش پیداشده وازماخواست که میزبان شماباشیم برای خواستگاری

ومن ازدختربودن یانبودنش خبرندارم گردن خودشه فردا عروستون نشه بگیدسرماروکلاه گذاشتیدخواهرتون دخترنبوده من الان دارم حقیقت روبهتون میگم

نگاه مات ومبهوت امین به من بود

دوستداشتم زمین دهن بازکنه برم توش داشتم خفه میشدم

مادرامین گفت استغفرالله

پدرش گفت پس چرااین همه راه ماروکشوندید اینجا

پروانه گفت خواستم بهتون بگم

این وصلت به صلاحتون نیست وبلندشدرفت سمت اشپزحونه

احمدازعصبانیت قرمزشده بود

امین انقدرحالش بدشده بودکه تندتندسرفه میکرد مثل مجسمه شده بودم 

قدرت هیچ حرکتی رونداشتم

 پدرامین روکردبه من گفت دخترمن ادم باآبرویی هستم امین تک فرزندمنه وسالهاست منتظرم قدبکشه ودامادش کنم

من نمیتونم دختری باشرایط توروکه حتی خواهرشم قبولش نداره روعروس خودم کنم

وبلندشد

پشت سرش مادرخواهرامین توسکوت بلندشدن

اشک ازگوشه چشم امین جاری شد پشت سرمادرش رفت

من همچنان توشوک بودم

بعدازرفتن مهمونها احمدکتک مفصلی به پروانه زدوصدای پروانه که زیرمشت لگداحمدبودبه گوشم میرسید

بعدازچنددقیقه پروانه باسروصورت خونی جلوظاهرشدبهم حمله کرد

گفت توپیش خودت چی فکرکردی که توقع داشتی من بهت کمک کنم تابه عشقت برسی وخوشبخت بشی

ومن شاهدخوشبختی توباشم 

موهای من تودستش بودمیکشیدحتی احساس دردم نمیکردم

احمدامدسمت پروانه دوباره شروع کردبه زدنش تابتونه من رواززیردستش دربیاره

پرتش کردگوشه اتاق

صدای پروانه میومدکه میگفت گمشوازخونه من برو بیرون...

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۳۵:پروانه گفت ازخونه من گمشوبیرون زنیکه خراب

احمدخسته شده بودازکتک زدن پروانه بچه ها ترسیده بودن گریه میکردن

بلندشدم دیگه تحمل اون خونه رونداشتم 

من اون شب توسط خواهرخودم کشته شدم

احمدامدجلودستم روگرفت گفت حق نداری بری این موقع شب درست نیست

پروانه مثل وحشی هاپریدوسط گفت بایدهمین الان بره وگرنه من میرم

چیه نکنه عاشقش شدی

دستم روازدست احمدکشیدم بیرون بدون هیچ حرفی بااون سروضع بهم ریخته وصورتی که پرازچنگهای پروانه بودازخونه زدم بیرون

وسط کوچه متوجه شدم حتی کفش هم نپوشیدم صدای دادبیداداحمدوکتک خوردن پروانه به گوشم میرسیدولی اگرپروانه روهم میکشت برام مهم نبود

داغی که پروانه به دلم گذاشته بودانقدرسنگین بودکه باهیچی التیام پیدانمیکرد

میدونستم عشقم روبرای همیشه ازدست دادم مثل دیونه هاتوکوچه راه میرفتم هدف مشخصی نداشتم که یهویکی من روکشیدسمت خودش سرم روگرفت توبغلش میگفت مونس ببخش نتونستم درحقت برادری کنم

توان مقاومت هم نداشتم احمدمن روسوارماشینش کرد

اون زمان یه ژیان داشت وراه افتادسمت کرج انقدرشوک بهم واردشده بودکه احمدمیگفت مونس ترخداگریه کن بذارسبک بشی سکته میکنی

تنهاحرفی که میزدم دادن ادرس به احمدبوددرحدچندجمله

خلاصه احمد من رورسوندخونه لیلا مثل یه مرده متحرک بودم که بااحمدواردحیاط شدم

عباس تامن روبااون سروضع دیدحمله کردسمت احمدازسرصدای عباس لیلاامدبیرون

اونم تامن روبااون صورت زخمی موهای اشفته دیددودستی زدتوسرش دویدسمتم

حتی نمیتونستم حرفبزنم که عباس احمدبدبخت رونزنه

دوتاازهمسایه هاامدن جداشون کردن احمددادمیزدبابامن شوهرخواهرشم بذاریدحرفبزنم عباس امدسمتم گفت مونس حرفبزن چه بلای سرت امده کاراین مرتیکه است

باسرم گفتم نه

احمدامدکنارم نشست زیرچشمش کبودبودوگوشه لبش خونی گفت مونس ترخداحرفبزن وبراشون تعریف کن

لیلابلندم کردبه زورمن روبردخونه یه لیوان ابگرم باگریه بهم داد

عباس واحمدم اروم شده بودن امدن تواتاق

عباس میزد روپاش میگفت به جان مادرم بفهمم کی این بلاروسرش اورده زندش نمیذارم

لیلا دادزدسرعباس گفت زبون به جیگربگیرببینم چی شده

بعدبه احمدگفت تعریف کن پسرم بگوچی شده احمدکل ماجراروبراشون تعریف کردگفت من شرمنده شدم

زن من بدکینه خانوادش روبه دل گرفته وقتی مونس روباروی خوش پذیرفت فکرمیکردم دوری وغربت دلش روبه رحم اورده ومیخواد درحق این دخترمادری کنه

چه میدونستم میخوادانتقام بگیره

احمدگفت به جان دوتابچه هام پروانه روزنده نمیذارم ازخونه ام بیرونش میکنم...

#سحرفرهمند #

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."
1403

قسمت۳۶:احمدقسم میخوردکه پروانه روازخونه بیرون میکنه

لیلا گفت احمداقابرادری شمادرحق مونس به ماثابت شدقسمت میدم به جون همون دوتابچه ات کاری به پروانه نداشته باش خدای این دخترم بزرگه بروسرخونه زندگیت

شایدپروانه ام مقصرنیست اونم زخم خورده است خواسته اشتباه مادرش روباخواهرش تسویه کنه احمدرفت ولیلابادوا گلی زخمهای من روشست

من همچنان ساکت بودم حرف نمیزنم

عباس گفت ننه چراحرف نمیزنه

لیلا یکدفعه سیلی محکمی زدتوگوشم بغضم ترکیدشروع کردم گریه کردن

مثل کسی که عزیزی ازدست داشته باشم شیون میکردم

لیلاهم پابه پای من گریه میکرد

چندروزحال روزخوبی نداشتم وهمش خواب بودم ونمیتونستم برم کارخونه

ازعباس سراغ امین رومیگرفتم میگفت کارخونه نمیادکسی ازش خبرنداره

هرکسی هم سراغ تورومیگیره میگم مریضی نمیتونی بیای کارخونه

علی برات مرخصی ردکرده

بیخبری ازامین برام دردبزرگی بودوروزبه روزافسرده ترمیشدم

یک هفته ازاین ماجرا گذشت جای زخمهای من بهترشده بودویه کم روبه راه شده بودم

لیلامثل به مادرمهربون کنارم بود

یه شب که عباس ازسرکارامدبایاالله وارداتاق شد علی همراهش بود

لیلا به استقبال علی رفت بهش خوش امدگفت

علی یه نگاه به من کرداروم سلام کردم

جوابم رودادگفت بهتری

عباس گفت مونس علی امده دیدنت

علی گفت خداروشکرمونس بداخلاق حالش خوبه لیلاخندیدگفت وا مادر دخترم به این خانمی کجاش بداخلاقه

علی گفت چندباربهش تذکردادم اون بچه قرتی به دردت نمیخوره باهاش دمخورنشوگوش نداد

ازکوره دررفتم گفتم نمیدونستم بایدازشمابرای زندگیم اجازه بگیرم

علی اخمهاش روتوهم کردگفت

اون بچه ترسو دمش روگذاشته روکولش فعلا فرارکرده کارخونه ام نمیاد

اگرم بیادمن دیگه راش نمیدم

باحرفهای علی انگار تودلم رخت میشستن همش میگفتم بس امین کجاست تکلیف من چیه یعنی رفته پشت سرشم نمیخوادنگاه کنه

اون شب علی گفت اگرنمیخوای کارت روازدست بدی فرداصبح باعباس میای سرکارت وگرنه اخراجی باهاتم تعارف ندارم

فرداصبح به امیدگرفتن خبری ازامین راهی کارخونه شدم ولی ازهرکس سراغش رومیگرفتم میگفتن خیلی وقته کارخونه نمیادازش خبری نداریم

کلا ناامیدشده بودم انگیزه ای نداشتم بی هدف روزهام میگذشت میرفتم کارخونه میومدم

تایه شب عباس به لیلاگفت میخوام ازدواج کنم وبایدبری خواستگاری

لیلا ازمن راجب خدیجه پرسیدگفتم دخترخوبیه ومهم اینکه همدیگررودوستدارن

لیلابه زورمنم برای خواستگاری بردوخانواده خدیجه خیلی زودقبول کردن وعباس خدیجه نامزدکردن وبرای یک ماه بعدقرارعروسی گذاشتن که قراربودزری هم ازشمال بیادوجودهیچ کس خوشحالم نمیکردحتی زری

تایه شب که تواتاقم بودم عباس صدام کردگفت بیامهمون داریم..

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۳۷:یه شب که تواتاقم بودم خدیجه وعباس صدام کردن گفتن مونس بیامهمون داری

من تعجب کردم آخه من کسی رونداشتم‌که بخوادبیاددیدنم

پیش خودم گفتم به احتمال زیادیازریه یااحمد

ولی وقتی ازاتاق امدم بیرون دیدم پشت عباس خدیجه یه خانم خیلی خوشگل بایه اقای خوشتیپ وایسادن

چقدرقیافه اون زن برام اشنابودولی اون لحظه هرچی فکرمیکردم ذهنم یاریم نمیکردتشخص بدم‌کیه چشماش ونگاهش خیلی برام اشنابود

برگشتم به گذشته وای خداباورم نمیشد این همون شیرین بوددخترقاسم خواهرناتنی خودم ازوقتی بامادرش رفته بودندیده بودمش

خودش امدجلومن روکشیدتوبغلش گفت مونس خواهرکوچولومن چقدربزرگ وخانم شدی

 من رویادت نمیاد

بوسش کردم گفتم شیرین میدونی چندساله ندیدمت من خیلی بچه بودم که توازخونه مارفتی خندیدگفت اره تویه ذره بچه بودی

 بایه ذوقی شوهرش روبهم معرفی کردگفت اینم اقامهدی همسربنده 

بهشون خوش امدگفتم بردمشون تواتاقم بعدازمختصرپذیرایی گفتم شیرین ادرس من روازکجاپیداکردی

گفت رفتم شمال دیدن مادرت وازتواتفاقهای که برات افتاده برام و تعریغ کرد

مادرت خیلی بی قراری میکنه برای دیدنت

ازش ادرست روخواستم گفت ماآدرسش رونداریم ولی یه خانواده تورشت ازش خبردارن

 من هم بامهدی رفتیم رشت وباکلی خواهش تمناازشون ادرست روگرفتیم وازموم قول گرفتن ادرست روبه کسی ندیم

بعدازبرگشت به تهران امدیم دیدنت

سرکوچه اقاعباس رودیدیم شانسی ازش ادرس روپرسیدیم گفت این ادرس خونه ماست باکی گارداریداسمت روکه گفتم عباس گفت اون خواهرخونده خودمه ومارواوردپیشت

خلاصه اون شب مهدی وشیرین پیش من موندن وتاصبح من برای شیرین درددل کردم ازتمام سختیهای که کشیدم گفتم

واتفاقی که توخواستگاری توسط پروانه برام افتاده

شیرین گفت دیگه تنهانیستی ازاین به بعدمن ومهدی کنارتیم وای کاش زودترمیومدم دیدنت تاجلوی اون اتفاق رومیگرفتیم

شیرین ازخودش گفت که دوتابچه داره وکنارمهدی خیلی خوشبخته وادرس خونش روبهم دادازم خواست برم دیدنش

ته دلم به هیچ کس دیگه اعتمادنداشتم وفهمیده بودم بخاطرشرایطم حق انتخاب ندارم

موقع خداحافظی شیرین ازم خواست مادرم روببخشم وبرم دیدنش

میگفت حال روزخوبی نداره مادرت 

نزدیک عروسی عباس بودخونه لیلا پرازرفت امد

سرخریدعباس لیلابرام به پیراهن سبزبلندبااستینهای حریرخریده بود وشب عروسی عباس من اون روپوشیدم موهام روازپشت بسته بودم یه کوچولوارایش کردم وبعدازمدتهاشادبودم

ولی فکرامین ازسرم بیرون نمیرفت همش میگفتم چی میشداونم اینجابودمن روبااین لباس میدید

تواین فکربودم که علی بایه خانم مسن واردمجلس شدوسنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکردم....

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

سمت۳۸:سنگینی نگاه علی روی خودم احساس میکردم وسعی میکردم تاجای که ممکنه باهاش رودرونشم

نمیدوم چرامن ازاین بشربدم میومد

علی ازنظرقیافه وظاهرخیلی خوش لباس وخوشتیپ بود

ولی من ازاون ‌غرورلعنتی چشماش متنفربودم

نمیتونستم یک درصدم بهش فکرکنم

 مادرعلی یه لباس محلی تنش بود که موهاش روازدوطرف بافته بوداز زیر روسریش زده بودبیرون

علی زیرگوش مادرش یه چیزی گفت

پیرزن‌ نگاهش رو دوخت به من وبعدازچنددقیقه امدسمتم

بدون حرف محکم بغلم کردگفت خوبی دخترم

بادست پاچگی بهش سلام کردم وازش تشکرکردم

 چقدرنگاه ودستهای زحمت کشیده اش بهم ارامش میداد

برعکس علی که هروقت میدیدمش عصبی میشدم

مادرعلی رفت سمت لیلا

علی ازکنارم ردشد

واروم درگوشم زمزمه کرد مال خودمی...

ازحرص ناخونهام روکف دستم فشارمیدادم دوستداشتم میکوبیدم تودهنش

اون شب اقای منصوری وزری برای عباس سنگ تموم گذاشتن

کلی پول شاباشش کردن وبه عنوان هدیه عروسی مبلغ زیادی پول کادودادن

جای طنازخیلی خالی بودوزری میگفت طنازتوی فرنگ نامزدکرده وهمونجاموندگارشده

شب عروسی عباس به خوبی خوشی تموم شد

ولی موقع خداحافظی مادرعلی به لیلابازبان ترکی یه حرفهای میزدکه فقط اخرش رومتوجه شدم

‌که لیلا گفت قدمتون روی چشم خوش امدیداخرهفته منتظرتون هستم

وقتی همه مهمونارفتن منصوری رفت توی اتاق من استراحت کنه

من ولیلا زری تنهاشدیم

جریان خواستگاری امین واون ابروریزی رو زری هم فهمیده بودوازم گله کردکه چرابه اونانگفتم

گفتم شماخیلی زحمت من روکشیدیدنمیخواستم مزاحمتون بشم

فکرمیکردم خواهرم درحقم مادری میکنه وبایاداوریش زدم زیرگریه

گفتم من امین روبرای همیشه ازدست دادم

زری گفت مونس شایدیه مصلحتی توش بوده خودت رو اینقدراذیت نکن

بعدزری به لیلا گفت راستی مادرعلی همون غزل خانمه که همیشه ازش تعریف میکنی

لیلا گفت اره همونه شیرزنه خودش به تنهای یه طایفه روحریفه

حیف که الان مریضیه ودرد لاعلاجی گرفته

ازحرفهاشون زیادسردرنمیاوردم وانقدرخسته بودم که تاسرم روگذاشتم روبالشت خوابم برد

فرداصبح زود زری واقای منصوری برگشتن رشت ومنم اماده شدم برم کارخونه

میدونستم عباس نمیادچون تازه دامادبود

صبحانه رو خوردم وباکلی سفارش لیلا راهیه کارخونه شدم

وقتی رسیدم دم کارخونه ازچیزی که میدیدم مات مبهوت بودم

باورم نمیشدچیزی روکه میدیدم 

واقعاخودش بودامین عشق من بود

ولی این چندماهی که ندیده بودمش چقدرلاغرشده بود

انقدرذوق زده شده بودم که سریع رفتم جلوبهش سلام کردم 

من پرازهیجان بودم ودلتنگ امین

 ولی امین خیلی سردباهام برخوردکردگفت میشه باهات حرفبزنم...

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۳۹:امین گفت میخوام باهات حرفبزنم ازرفتارش فهمیدم خبرهای خوبی نمیخوادبهم بده گفتم بریم جای همیشگی

طول مسیراصلاحرفی نزدیم وقتی هم رسیدیم بی توجه به من رفت نشست کناررودخونه

گفت مونس شروع این رابطه باشرایط تواشتباه محض بودومن توان بدی دادم 

من بخاطرحماقتم باعث شدم پدرم سکته کنه والان عذاب وجدان دارم

گفتم چی شده امین

گفت وقتی برگشتیم باپدرم بحثم شدوبرای اولین بارجلوش وایسادم سرش دادزدم من تاحالابه پدرم بی احترامی نکردم

انقدری این رفتارم براش سنگین بودکه فشارش بالارفت جلوی چشمای من سکته کرد

من تااخرعمرخودم رونمیبخشم بخاطرخودخواهی خودم خانواده ام گرفتارکردم

دلم میخواست بگم بس من چی عذابی که من دارم میکشم گناهش گردن کیه!؟

ولی خوب میدونستم حق اعتراض ندارم

امین بلندشدگفت مونس من بخاطرقولی که به پدرم دادم مجبورشدم برای همیشه دست ازتوبکشم وبادخترداییم عقدکنم امدم بهت بگم منتظرمن نباش وخیلی راحت ازکنارم ردشدرفت

حتی نگاهمم نکرد

انقدرحالم بدبودکه کارخونه ام نرفتم وساعتها کنارهمون رودخانه نشستم برای حال روزخودم گریه میکردم ومسبب تمام این اتفاقهارومادرم میدونستم وخواهرم پروانه

امین حق داشت دخترفراری روهیچ کس به این راحتی قبول نمیکنه

هواتاریک شده بودکه برگشتم خونه ازحال روزم لیلاوعباس فهمیدن امین رودیدم وبااصرارزیادمجبورشدم براشون تعریف کنم هردوتاشون مثل همیشه کنارم بودن ونویدروزهای خوب رومیدادن

چندروزی گذشت وباحمایت عباس لیلایه کم بهترشدم کارخونه ام که میرفتم سعی میکردم تاجای که ممکنه باعلی رودر رونشم اونم انگارمیدونست حالم خوب نیست زیاد دوربرم نمیومد

اخرهفته که شدلیلا گفت میخوایم بریم خونه مادرعلی غزل خانم وتوهم بایدبامابیای هیچ تمایلی به رفتن نداشتم ولی بخاطرتمام خوبیهای لیلانتونستم روحرفش حرفی بزنم وگفتم باشه

صبح جمعه یه بلوزشلوارکرم رنگ پوشیدم موهامم بافتم بالیلا وعلی زنش راهی روستاشدیم

عباس باپولی که اقای منصوری بهش کادو داده بودیه فلوکس خریده بودوهمه باماشین عباس رفتیم

فاصله روستاتاکرج یکساعتی بودوبادیدنش یادشمال افتادم پرازدرخت بودسرسبزواب هوای خنکی داشت وقتی به خونه غزل خانم رسیدیم یه حیاط بزرگ بودکه پرازمرغ وخروس بودوگوشه حیاط هم چندتاگاو وتعدادزیادی گوسفندبود

باورم نمیشدعلی بااون سروضع کلاسی که میذاشت بچه همچین جای باشه

واردحیاط که شدیم سه تازن که دامنهای بلندپوشیده بودن وصورتشون ازافتاب سوخته بودویکیشونم یه بچه به کولش بسته بودباتعجب نگاه من میکردن لیلا اروم دم گوشم گفت مونس کاش بلوزشلوارنمیپوشیدی

اولین نفری که به استقبالمون امدعلی بودبایه تشیرت شلوارورزشی سفید...

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."

قسمت۴۰:علی یه بلوزشلوارسفیدورزشی تنش بودامداستقبالمون

عباس روبغل کردبه ماهم خوش امدگفت

چشماش برق خاصی داشت

غزل خانم هم باخوشرویی ازمون پذیرایی کرد

هرچیزی سرسفره میذاشتن محلی بودازنون گرفته تاماست ودوغ ومرغ که پخته بودن

توحرفهاشون متوجه شدم اون سه تازن توحیاط زنداداشهای علی هستن وبرادرهاش سرزمین برای کاررفته بودن

پدرعلی هم امدبایه زبان ترکی بهمون خوش امدگفت پدرعلی برعکس غزل خانم یه مردعبوس بودکه همه روازبالانگاه میکردواصلافارسی حرف نمیزد

منم متوجه حرفهاش نمیشدم

زنداداشهای علی خیلی بداخلاق بودن وطرزنگاهشون به من زیادجالب نبود

وعلی تنهافرزندی بودکه ازدواج نکرده ومجردبود

متوجه شدم تمام عروسهاشون فامیل هستن واصلا باغریبه وصلت نکردن

نسبت غزل رولیلاازعباس پرسیدم

عباس گفت غزل خاله مادرلیلاست

بعدازناهار غزل امدکنارم نشست گفت مونس خیلی دوستدارم توعروسم بشی ومیدونم علی خاطرت رومیخوادوتوی فامیل کسی که لایق علی باشه رونداریم

خودم روجمع جورکردم گفتم شمالطف داریدولی من.. نذاشت حرفم روکامل کنم گفت من همه چی روراجع به تومیدونم

مهم نجابته که توداری وتاوقتی من زنده ام روسرم جاداری

خودم ازلیلاخواستم که توروبیاره اینجاتابامابیشتراشنابشی

نمیدونم چراحرفهاش به دلم نشست وپیش خودم گفتم من روکه خانواده ام نخواستن عشقمم به لطف خواهرم ازدست دادم چه فرقی میکنت باکی زندگی کنم

تاغروب تواون روستابودیم وبعدبرگشتیم تهران

وقتی امدیم خونه لیلاازم خواست به علی خواستگاریش فکرکنم

میگفت اون شرایطتت رومیدونه وبااگاهی کامل داره ازت خواستگاری میکنه

خودمم هرجورفکرمیکردم به این نتیجه میرسیدم کمترکسی من روبااین شرایط قبول میکنه

ولیلا تمام تلاشش رومیکرد من روسرسامون بده ومیگفت کی بهترازعلی

کم کم داشتم کوتاه میومدم وبه ازدواج باعلی فکرمیکردم

ولی میدونستم این ازدواج ازطرف من هیچ عشق علاقه ای توش نیست واینقدرنسبت به اطرافیانم بی اعتمادشده بودم که دوستنداشتم حتی به شیرین هم اطلاع بدم

لیلابرای زری پیغام فرستادکه مونس میخوادازدواج کنه واخرهفته بیاد

 وبرای خانواده علی هم پیغام فرستادکه مونس رضایت داده برای خواستگاری رسمی بیاید

این وسط علی به عباس گفته بودبه مونس بگودیگه کارخونه نیاد

من دوستندارم زنم بیادسرکارواینجوری شدکه من دیگه علی روندیدم

تاپنج شنبه شب که عباس امدگفت علی امده ومیخوادقبل امدن خانواده اش حرفهای مهمی بهت بزنه...

#سحرفرهمند#

"كنت أريد أن أقول لك أن الأيام بعدك تشابهت وأصبحت أغنية مكررة مملة وثقيلة .."
1457
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1477
1492
1479
1426
1506
1504
1402
1439
1483
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
29