1711
1707
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 57821 بازدید | 1994 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش اول







زمستون اون سال بیداد می کرد زمین ها یخ زده بود  و برف روی برف می نشست ؛ روزهای کمی آفتاب رو می دیدیم ..

اماخونه ی ما به لطف آقا گرم بود و شیوا مثل سابق اذیت نمیشد ولی اون همیشه سردش بود و استخوون هاش درد می کرد ..

توی یکی از اتاق ها کنار شوفاژ تشکی پهن کرده بودیم و اون پشتشو می داد به گرمای اون و همیشه یک پتو که چند تا کیسه آبگرم زیرش میذاشتیم روی پاش می کشید تا بتونه سرما رو تحمل کنه ...

متاسفانه حاملگی اون به روز های عزا داری عزیز بر خورد کرده بود و ما نتونسته بودیم حتی درست خوشحالی کنیم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش دوم






اما اون روزا که جرات بیرون رفتن از خونه رو نداشتیم تنها سرگرمی ما شده بود تکون های بی وقفه ی بچه توی شکم شیوا ...

اونم چون می دید ما ذوق می کنیم هر وقت به جنب و جوش میفتاد ما رو صدا می کرد و کلی با هم خوش میگذروندیم ..

یک روز بعد ظهر که همه دور شیوا جمع شده بودیم و با بچه حرف می زدیم و می خندیدیم آقا از راه رسید ..

ماشینش رو ندیدیم وارد حیاط بشه ...در حالیکه می لرزید و  بشدت سردش بود وچیزایی که خریده بود داد به شوکت خانم و اومد توی چهار چوب در و با خنده گفت : خانم ها چیکار می کنین ؟ انشالله همیشه بخندین ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش سوم 






پریناز گفت : سلام بابا داریم با بچه مامانم فوتبال بازی می کنیم ...

گفت : ای بابا صبر کنین منم بیام ؛ تازه خبر خوبی هم  براتون دارم ؛ 

شیوا با خوشحالی گفت : امیر آزاد میشه ؟

 گفت : از کجا فهمیدی ؟ 

فورا آب دهنم رو قورت دادم و خودمو کنترل کردم که هیجانم رو نشون ندم ..

شیوا گفت : تو رو خدا راست میگی ؟ چطور ممکنه؟ ..اونا که رای قطعی داده بودن ..تو چطور تونستی این کارو بکنی ؟ 

گفت:  الان میام براتون تعریف می کنم ...

گلنار به نظرت خونه سرد نیست ؟در حالیکه از خوشحالی درست نمی تونستم نفس بکشم   گفتم: نه آقا,,شما  از راه رسیدین ... این اتاق گرمم هست  ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش چهارم







بی اختیار دست شیوا رو گرفتم ؛ دلم می خواست از خوشحالی گریه کنم شیوا محکم دستم رو فشار داد و با نگاهی معنا دار  همدیگر رو  بغل کردیم ..

پریناز دوید دنبال باباش و پرسید : بابا راست میگی عموآزاد میشه ..دیگه توی زندان نمی مونه ؟ ..

آقا همینطور که میرفت لباسشو عوض کنه با صدای بلند گفت : آره دخترم عمو آزاد میشه ...

کمی بعد آقا اومد و کنار شیوا نشست و دست انداخت گردنش و اونو بوسید ودست دیگه اش رو  گذاشت روی شکمش و  گفت : خوب ببینم این دختر من چطوری تکون می خوره که میگن فوتبال بازی می کنه ؟ 

شیوا با خنده گفت :اووو آقا ؛؛ نداشتیم ها ؛؛  تو حالا این وسط دختر از کجا در آوردی شاید پسر باشه ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar‌

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش پنجم 







پرستو گفت : بابا من از صبح تا شب دعا می کنم و از خدا می خوام  که داداش برام بیاد ..خواهر دوتا دارم یک داداش می خوام ...

آقا گفت : چه فرقی می کنه بابا اگر یک دختر دیگه هم شکل شماها که مثل مادرتون خوشگلین خدا بهم بده خیلی خوب میشه ..

اگر پسر شد که امید وارم این یکی شکل من بشه ..

شیوا گفت : ای بابا پریناز که شکل توست همه میگن ..

آقا خندید و گفت : ولی خدایش خوشگلیش به تو رفته ..

شیوا پرسید : صدای ماشینت رو نشنیدم چرا نیاوردی توی حیاط ؟ 

گفت : کوچه یخ زده بود ..مجبور شدم سر خیابون نگه دارم ...

گلنار جون به شوکت بگو یک چایی برای من بیاره ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش ششم 






گفتم : من الان براتون میارم ..اما تا حرفم تموم شد شوکت خانم خودش با یک سینی چای اومد و گفت : مگه میشه ندونم شما از راه رسیدین چای می خواین ..

بخورین گرم بشین ..

حالا من دل تو دلم نبود که آقا تعریف کنه امیر چطور و کی آزاد میشه ..

بالاخره شیوا گفت : عزت الله زود باش  بگو جریان چیه و تو چیکار کردی امیر رو آزاد کردی؟ ...

گفت : سرهنگ میر باقری رو که می شناسی ..برای مراسم عزیز هم اومده بود ..

اونجا بهم قولشوداده بود و می گفت دو؛سه ماهی که توی زندان بمونه ؛ میاریمش بیرون ...چون دانشگاهی بوده میشه تبعیدش کرد به یکی از شهرهای دور  و باید با حقوق کمی برای دولت درس بده ...

اون خونه رو وثیقه گذاشتم ؛ و درش آوردم ولی باید بره یک جای دور ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اگه میخوای  یه اندام ایداه آل داشته باشی

کلیک کن

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش هفتم







شیوا گفت : ای وای پس اونطوری هم که گفتی آزاد نمیشه ...

آقا گفت : همین که توی زندان نباشه خودش خیلی خوبه هر وقت بخوایم میریم و اونو می ببینم ..ولی اون تا دوسال دیگه نمی تونه برگرده تهران ...

خیلی توی ذوقم خورده بود و نمیتونستم جلوی آقا هیچ عکس العملی نشون بدم ..

شیوا پرسید ..حالا کی این کارو می کنن و کجا اونو می فرستن ؟ 

گفت : شنبه قراره آزاد بشه ..ترتیبش رو دادم با مامور بیاد خونه..و از اینجا ببریمش راه آهن ..

میره اندیمشک و از اونجا دزفول ..

باید توی دبیرستان اونجا درس بده معلم کم دارن از زندانی های سیاسی که جرم بزرگی مرتکب نشدن استفاده می کنن ..

مامور اونو میبره زندان اونجا برگه می گیره که مرتب خودشو معرفی کنه ..نباید از شهر بیرون بره ..بعد خودش بر می گرده ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش هشتم







به یکی گفتم بیاد اینجا با امیر حسام بره ؛ولی هوا خیلی خرابه می ترسم نتونه خودشو برسونه ؛ 

اونوقت مجبور میشم شما ها رو تنها بزارم و برم؛؛ توی این هوا معلوم نیست چند روز طول بکشه ... 

از طرفی خوب دلم برای تو هم شور می زنه ..خیالم راحت نیست ..محمود آقا هم نمیشه ..باید مراقب اون خونه باشه ..بفهمن کسی نیست ممکنه دزد بزنه نمیشه  اون خونه رو به امان خدا ول کرد ..

حالا ببینم خدا چی می خواد ..به هر حال یکی باید با امیر حسام بره و سر و سامونش بده  ..

نفهمیدم کِی و چطور اشکم اومد پایین و آقا منو دید ..

و گفت : چرا دیگه گریه می کنی ؟ اینطوری براش خیلی بهتره؛؛ زندان جای امنی براش نبود  ...

تا چشم بر هم بزاریم این دوسال و چند ماه  هم تموم میشه









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش نهم 







سرم رو تکون دادم و اشکم رو پاک کردم و آروم گفتم : درسته آقا ..می دونم ..ببخشید ..

و برای اینکه بغضم نترکه فورا بلند شدم و رفتم به اتاقم ...

درو بستم و نمی فهمیدم چرا از این خبر خوشحال نشدم و دلم این همه گرفت ..

شاید برای امیر هم آسون نبود که دور از خانواده و شهرش زندگی کنه ..

خودم دلداری می دادم ..حتما براش بهتر بوده که آقا این کارو کرده ..حالا معلم میشه و بیکار نیست ..

شایدم توی زندان اذیتش می کردن ..اینطوری می تونه یک مدت تجربه کسب کنه و برگرده .. 

هوا که خوب شد میرم پیشش ..اصلا شایدم زنش شدم و همون جا باهاش موندم ..آره فکر نمی کنم ازدواج کردن قدغن باشه ...

دیگه آقا هم که باهام در مورد امیر حرف زده ..عزیز هم که نیست مخالفت کنه ...

آره همین کارو می کنم ..زنش میشم و بعدا درس می خونم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش دهم 







آروم باش گلنار ..خواهش می کنم بی خودی بزرگش نکن اینم میگذره تو که اینو می دونی دنیا در حال گذره ؛؛  ..

اما اینو گفتم و زدم زیر گریه و در حالیکه خودمو دَمَر مینداختم روی تخت و با مشت می کوبیدم روی بالش گفتم : می دونم ...می دونم ..ولی ناراحتم دست خودم که نیست ..

دوستش دارم نمی تونم ببینم این همه ازم دور میشه ..من چطوری طاقت بیارم ؟ تو رو خدا انصاف داشته باشین ..من دلم تنگ میشه ...دلم تنگ ...میشه ...دلم ...ای خدا دلم ..

یکم که عقده هامو خالی کردم همینطور که دمر خوابیده بودم بالش رو بغل کردم و به همون حال موندم..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
1713

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش یازدهم 







..صدای زنگ در بلند شد ..دیگه من مثل همیشه مامور باز کردن در  نبودم گاهی هم شوکت خانم میرفت ..

با خودم گفتم : ولش کن حتما محمود آقاست کس دیگه ای رو نداریم ..

ولی دلم طاقت نیاورد و بلند شدم و رفتم  پشت پنجره ایستادم .....

اول فکر کردم اشتباه می ببینم ..و مثل مواقعی که امیر رو توی رویا هام واضح می دیدم ..اینم یک خیاله ؛؛ ولی مثل اینکه واقعا یونس داشت برای من دست تکون می داد ..  اومد جلوتر و همینطور که یک بسته ی بزرگ دستش  بود و یک بسته هم  شوکت خانم با خودش حمل می کرد از بین برف هایی که دو طرف حیاط جمع شده بود اومد به طرف ساختمون ..

چند بار پلک زدم و رفتم ببینم خیال بوده یا واقعا یونس اومده خونه ی ما ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش دوازدهم







آقا جلوی در منتظرش بود ..

بسته رو گرفت و گفت : آی پسر؛ شاهکار کردی .. اصلا فکر نمی کردم بتونی خودت رو برسونی؛؛  چطوری اومدی ؟

یونس  با خنده ی همیشگی خودش گفت : مگه میشه شما امر کنی و من نیایم ..

راهش این بود که با یکی از کامیون های آصف خان راحت بیام تا تهران  تمام مدت اون عقب خواب بودم نگران نباشین من خوبم اصلام سخت نبود ..

و چشمش افتاد به من که جلوی در اتاقم ایستاده بودم و هاج و واج نگاهش می کردم ..

 بلند و با خوشحالی گفت : سلام گلنار خانم ..

گفتم :  سلام خوش اومدی ...

آقا گفت ..خوب بیا اینجا بشین گرم بشی ..خیلی خوش اومدی ..

ببینم سردت که نیست ..اینا چیه آوردی ؟







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش سیزدهم 






همینطور که با هم میرفتن روی مبل های هال بشنین  گفت : قابل شما رو نداره ..مادرم یکم نون و ماست و از این جور چیزا درست کرده بود فکر کردم برای شیوا خانم خوبه ....کجان؟ ..حالشون چطوره ؟...

آقا گفت : پسر چرا موهاتو زدی توی این سرما ...

خندید و دستی به سرش کشید و گفت : خبر ندارین ؟ سربازی  میرم ..شما که گفتین بیا؛؛ آصف خان خبرم کرد و خودش ترتیبشو داد یک هفته مرخصی گرفتم ..

آقا گفت : آره من به بهشون گفتم اگر تو نیای  مجبورم خودم برم شیوا تنها میشه ..

برات گفته ازت چی می خوام ؟ 

گفت : بله آقا می دونم ..با آقا حسام میرم دزفول و همراهیش می کنم تا جا بجا بشه ..و بر می گردم ..

آصف خان می دونه من یا  کاری رو نمی کنم یا اگر قبول کنم تا آخرش هستم شما دیگه نگران آقا حسام نباشین ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش چهاردهم







یونس پسر خودمونی و بی ریایی بود  ..و من فکر می کنم به خاطر این بود که مدت زیادی پیش عمه و آصف خان کار کرده بود ...

اون روز پنجشنبه بود و باید  تا شنبه خونه ی ما می موند ...

شوکت اومد توی اتاق منو اتاق اونو دادن به یونس تا شب رو اونجا بخوابه ..

اما همه می دونستیم که اخلاق آقا چطوریه ..اجازه نداد از اتاق بیاد بیرون و شام و ناهارشم همون جا توی اتاقش خورد و منم زیاد حوصله نداشتم که بهش سر بزنم ..

خود آقا هم پاشو از در خونه بیرون نذاشت ..

اون برای اولین بار مجبور شده بود که یک مرد غریبه رو توی خونه اش راه بده ....







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش پانزدهم 






شب شنبه ..شبی که قرار بود صبح امیر بیاد خونه و تا بعد از ظهر بمونه ..همه چیز دست به دست هم داده بود که منو بی خواب کنه ..

کولاک و سرمای شدیدی که اونشب بود ..خُر خُر های شوکت خانم و فکر خیالی که به سرم زده بود ؛ خواب به چشمم نمی اومد ..

همش فکر می کردم چطوری باهاش روبرو بشم و چی بگم که توی غربت دلتنگ نشه ..

تصمیم گرفتم براش یک نامه بنویسم و در فرصت مناسب بهش بدم ...

دیگه هوا داشت روشن میشد که من برای نماز صبح بلند شدم یک بغضی گلومو فشار می داد ..و نمی فهمیدم از چی ناراحتم ..چرا اینطور بهم ریختم ..

و اصلا دلم چی می خواد ؟..گیج شده بودم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش شانزدهم 






به بیرون نگاه کردم شیشه ها همه یخ زده بود و اتاق ها گرم نمیشد ...

صدای زوزه ی باد و کولاکی که از نیمه های شب شروع شده بود؛ اون موقع صبح بیشتر و ترسناک تر به نظرم رسید ...

لرز کردم و فورا ژاکتم  رو پوشیدم و از اتاق رفتم بیرون ..

آقا داشت وسط هال راه میرفت ..و پریشون به نظرم رسید ..

منو که دید انگار خوشحال شد و گفت : توام نخوابیدی ؟ گفتم : نه آقا ؛ حتی یک لحظه چشمم گرم نشد ..

گفت : توام مثل من نگران این کولاکی ؟

 گفتم : بله ....

گفت : می ترسم نزارن امروز بیاد نمی دونم چطوری تا دم زندان برم ..باید یونس رو بیدار کنم کمکم کنه ..حتما ماشین رفته زیر برف ..یخ زده ..شانس با هامون یار نیست ..

گفتم : این چه حرفه آقا شانس همیشه با شما یاره ..نگران نباشین ..

منو شوکت هم کمک می کنیم آبگرم میاریم یخ هاش باز میشه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و دوم - بخش هفدهم 







گفت : ببینیم حالا اصلا این کولاک کم میشه یا نه ..فکر می کنم نیم متر تا صبح برف اومد ..

اینطورشو دیگه تا حالا ندیده بودم ....راستی یادت باشه امروز امیر با یک مامور میاد ..

اتاق شوکت باشه برای یونس و اون مامور قطار ساعت پنج بعد از ظهر حرکت می کنه ..

از اینجا تا راه آهن هم خیلی راهه توی این برف حتما باید دوساعت زود تر راه بیفتیم ...

راستی یکم غذا و چیزای دیگه براش آماده کنین که با خودش ببره ..

هم توی راه بخورن هم اونجا چند روز غذا داشته باشه ..آجیل و گردو هم بزارین ..

از این نون هایی که یونس آورده ...

گفتم : آقا نمی خواد یکی یکی بگین من می دونم چیکار کنم شما به فکر ماشین باشین ...نکنه روشن نشه و نتونین برین دنبالش ؟





ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دستت دردنکنه عزیزم زحمت میکشی میزاری 

منم دارم برای رسیدن ب یارم لحظه شماری میکنم این داستانو که میخونم ی روزم میگذره خدا کنه تا خرداد داستانت ادامه داشته باشه اگه خدا بخواد خرداد عروسیمه 😍😍😍

حس بودنت قشنگ ترین حس دنیاست بمان برایم و بدان تا همیشه دوستت خواهم داشت نمیدانم تو پاداش کدام کار نیکم بودی تو بهترین هدیه خدای تو بهترین همراهی تو بهترین همسفری تو بهترین رفیقی و چه زیباست قبل از اینکه لب بگشایم  حرفهایم را از چشمانم میخوانی و چه زیباتر از آن است که تو عشقم  هستی عشقم  تا ابدعشقم  بمان    
1710
دستت دردنکنه عزیزم زحمت میکشی میزاری  منم دارم برای رسیدن ب یارم لحظه شماری میکنم این داستانو ...

اخیییییی عزیزرززززم انشالله خوشبخت و سعادتمند بشی عزیزم به مبارکی و میمنت 😍😍😍😍

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
اخیییییی عزیزرززززم انشالله خوشبخت و سعادتمند بشی عزیزم به مبارکی و میمنت 😍😍😍😍

ممنونم گلم 

حس بودنت قشنگ ترین حس دنیاست بمان برایم و بدان تا همیشه دوستت خواهم داشت نمیدانم تو پاداش کدام کار نیکم بودی تو بهترین هدیه خدای تو بهترین همراهی تو بهترین همسفری تو بهترین رفیقی و چه زیباست قبل از اینکه لب بگشایم  حرفهایم را از چشمانم میخوانی و چه زیباتر از آن است که تو عشقم  هستی عشقم  تا ابدعشقم  بمان    

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش اول







تا من نماز خوندم و سمارو رو روشن کردم ..آقا ؛؛ یونس و شوکت خانم رو بیدار کرده بود ..همه تا اونجایی که تونستیم لباس گرم پوشیدیم ..

تا با هم ماشین رو آماده ی حرکت کنیم ...

اما اونقدر هوا سرد بود که حتی در رو به حیاط باز نمیشد و آقا و یونس به زحمت بازش کردن ... ایوون پر بود از برف ..یونس فورا توی اون کولاک رفت توی حیاط و پارو رو از کنار دیوار  بر داشت و راه رو باز کرد ...

آقا یقه ی کتشو کشید بالا که بره بیرون ..

گفتم : ما الان براتون آبگرم میاریم ..دست به دست میرسونیم ..

اما در و که باز کردم سوز سرما در همون لحظه ی اول توی صورتم خورد ..و تازه فهمیدم که کار همچین آسونی هم نیست ..

یونس اومد جلو و گفت : گلنار تو بیرون نیا همینجا دم در بده به من خودم می برم ..

شوکت خانم دوتا سطل و چند تا دبه خالی رو پر از آب گرم می کرد می داد دست من و اونا رو می ذاشتم بیرون پشت در تا یونس بیاد و ببره ...




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش دوم









بالاخره یک بار که اومد سطل خالی رو داد دست  من گفت : مثل اینکه قسمت من و تو هم همینه توی سرما سطل دست به دست کنیم ...

خندم گرفت راست می گفت توی کوهستان هم ما مجبور بودیم توی سرما و برف با هم از چشمه آب بیاریم ..

یونس ادامه داد  همین بسه  ..ماشین روشن شد دیگه لازم نیست .. 

وقتی خواست دبه ی پر از آب گرم رو ازم بگیره گفت : گلنار یک چیزی برات آوردم گذاشتم توی اتاق شوکت خانم لای رختخواب هایی که به من داده بودین ..برو برش دار ..

پرسیدم چیه ؟ چی برام آوردی ؟ 

گفت : قابل تو رو نداره ..همین در توانم بود ..اما بهت قول میدم از این بهتر هاشو برات بگیرم ..

هر چی بخوای برات فراهم می کنم ..

گفتم : یونس خواهش می کنم چی داری میگی توی این سرما؟ ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
1436

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش سوم








خوبه داری یخ می زنی دماغت سرخ شده ..اینجا وایسادی باز داری حرفای نامربوط می زنی ..

یونس دارم بهت میگم ..من نمی خوام ..می فهمی ..

نمی خوام تو برای من  مثل برادری  ..خیلی بهم محبت کردی ..

ولی دیگه نمی خوام از این حرفا بشنوم برو دیگه  خونه داره سرد میشه ..

خندید و با پر رویی گفت : باشه بازم صبر می کنم ..ولی تو بالاخره زن من میشی ..

و همینطور که سعی می کرد سُر نخوره رفت .. درو بستم و با حرص گفتم : پررو چه از خودش متشکره ..

مثل اینکه شوکت خانم متوجه شده بود و نمی دونم چقدر از حرفای ما رو شنیده بود ..همینطور که ناشتایی رو آماده می کرد گفت : بهش رو نده خوشم نیومد ازش ..

آب پاکی رو بریز روی دستش و بگو خاطر امیر رو می خوای ..شر درست نکن برای خودت ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش چهارم






 گفتم : چه شری شوکت خانم بیخودی برای خودش حرف می زدنه می خوای به آقا بگم ببینه چیکارش می کنه ؟ اصلا این یونس از همون بچگی پر رو بود ..

پرسید مگه تو اونو از کی می شناسی ؟ 

گفتم : از وقتی رفته بودیم کوهستان  میومد بهمون کمک می کرد ... حالا  اون موقع چهارده سالش بود اما قدش از من کوتاه تر بود یک مرتبه این طور غول آسا شده ...

صدای ناله شیوا از اتاقش اومد و من فورا با سرعت رفتم  ببینم چی شده اون معمولا صبح ها درد داشت و به خاطر بارداریش  هم نمی تونست مسکن بخوره ...

اما اون روز درد شدیدی داشت و وقتی بهش رسیدم داشت گریه می کرد ... : شیوا جون چی شدین ؟ چیکار کنم براتون ..

گفت : سردمه ..چرا این خونه اینقدر سرد شده ..دارم می لرزم ...تمام استخوون هام درد می کنه ...

کیسه های آبگرم رو بر داشتم و دادم به شوکت خانم که دنبال من اومده بود و گفتم لطفا آبشو عوض کن ...








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش پنجم







اینطوری نمیشه باید  باید زود یک کرسی درست کنیم نمی تونه سرما رو تحمل کنه ...در همین موقع آقا صدام کرد ..گلنار ..گلنار ..رفتم ؛؛ 

جلوی در ایستاده بود و  گفت  ما داریم میریم تا دیر نشده  امیر حسام رو بیاریم ..با هم ناشتایی می خوریم ..

یادت نره غذا برای چند روزه ش آماده کنین ..شیوا بیدار شده ؟ 

گفتم : نه آقا ؛؛ با خیال راحت شما برو  بسلامتی برگردین ..من مراقب شون هستم ..

نباید می ذاشتم  آقا متوجه ی بشه که شیوا درد داره ..اینو می دونستم که دلش طاقت نمیاره ..

می خواستم با خیال راحت بره و امیر رو بیاره ...

حالا خیلی کار داشتیم اول شیوا رو گرم کردیم ..و با هم رفتیم توی آشپزخونه و من تند و تند پیاز داغ می کردم و سیر داغ ..

بادمجون ها رو گذاشتم بپزه ..و گوشت رو دادم به شوکت تا بکوبه و کوفته و کتلت درست کنیم ....

برای ناهار هم قورمه سبزی آماده کردیم ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش ششم






بعد ناشتایی شیوا و بچه ها رو گذاشتم توی سینی و بردم توی اتاقش ..و همینطور سرم گرم بود و اصلا یادم رفت که یونس بهم چی گفته بود  برای من یک چیزی گذاشته زیر رختخواب ..

نزدیک ظهر بود همینطور که گوش به زنگ  اومدن اونا بودم از  صدای ماشین آقا فهمیدم و  بدون هیچ معطلی  کتم رو تنم کردم و دویدم طرف در حیاط  ...

با هیجانی وصف نشدنی در رو باز کردم با همون هیجان امیر رو پشت در دیدم ..

چند بار سینه ام به خاطر اینکه نفسم بالا نمی اومد بالا و پایین رفت و گفتم : خوش اومدی ..و اون با نگاهی که تا عمق وجودم رو لرزوند فقط بهم خیره شد ..

بالافاصله یونس و اون مامور رو پشت سرش دیدم ...

درو چهار طاق باز کردم ..و  در حالیکه همه هوش و حواسم رفته بود جلوتر خودمو رسوندم به ساختمون ...









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش هفتم








شیوا با زحمت به کمک شوکت که  زیر بغلشو گرفته بود با بچه ها دم در با خوشحالی از امیر استقبال کردن ...

امیر  همینطور که اونا رو بغل کرده بود و می بوسید تسبیحی که توی دستش بود می چرخوند و می گفت یا علی ...

با اومدن امیر خونه حال و هوای دیگه ای پیدا کرده بود همه خوشحال بودیم ولی ته دلمون می دونستیم که جدایی خیلی زود تراز  اونی که باید نزدیکه ....

دیگه وقت ناشتایی نبود شوکت خانم یک سینی چای برد توی پذیرایی ..و من در حالیکه دستم می لرزید  سرمو به درست کردن ناهار گرم کرده بودم آقا اومد توی آشپزخونه و ازم پرسید ..گلنار ,, دخترم  چیزی درست کردین که با خودش ببره ؟ 

گفتم بله آقا خاطرتون جمع باشه همه چیز حاضره  ..

گفت :قربون دخترم برم آفرین دستت درد نکنه ؛؛ ببینم  اتاق شوکت حاضره ؟ اینا برن توی اون اتاق غذا بخورن ..

سفره ی ما رو هم اتاق شیوا بندازین ...زود تر این کارو بکنین که ما باید دو نیم از اینجا راه میفتیم ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش هشتم






یکمرتبه یادم اومد رختخواب ها رو جمع نکردم ...

با سرعت دویدم طرف اتاق شوکت و اول لحاف و بالش رو بردم گذاشتم توی کمد تا برگشتم تشک رو ببرم امیر دنبالم اومد بود  و گفت ؛ بزار کمکت کنم ...

گفتم : نه خودم بر می دارم ..ولی اون گوش نکرد و به محض اینکه تشک رو بر داشت یک   دستمال افتاد روی  زمین و از لاش یک النگو پرت شد و رفت تا کنار دیوار   ...

امیر گفت:اینو  کجا بزارم؟..با لکنت  گفتم توی کمد ته راهرو ...

گفت : یا علی از تو مدد ...فورا دستمال رو بر داشتم و انداختم روی النگو و گذاشتم توی جیب لباسم ...و  فهمیدم  باید همونی باشه  که یونس گفته بود ..









#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش نهم






باید یک طوری اونو بهش پس می دادم  ...امیر وقتی برگشت من هنوز دستپاچه بودم و فکر می کردم این منم که کار اشتباهی کردم ...ولی اون گفت ..نترس؛؛ چرا اینطوری می کنی ؟ دیگه همه می دونن که ما همدیگر رو دوست داریم . آقا علی خودش کمکمون  می کنه ...

من با داداشم حرف زدم ..بهم قول داده به همین زودی ها  یک کاری برامون بکنه ..بگیر این نامه رو برات نوشتم بخون و جواب بده ...

گفتم ..جوابش حاضره منم برات نامه نوشتم ترسیدم نتونم باهات حرف بزنم ..

خندید و گفت : مگه میشه ؟ دارم میرم راه دور,,  همینطوری ولت نمی کردم ..توی ماشین همه چیز رو به داداشم گفتم ..

با حیرت پرسیدم : جلوی اون مامور و یونس ؟ گفت : آره اونا عقب نشسته بودن ؛ هر دوشون هم که سرباز هستن با هم حرف می زدن و به ما گوش نمی دادن ...

ولی اون یونس رو نمی شناخت که چقدر حواسش به همه چیز بود ...

از طرفی خوشحال شدم که بدون اینکه خودم کاری بکنم یونس هم از فکر من بیرون میره  ...

حالا باید در یک فرصت مناسب یک طوری که دلش نشکنه النگو رو بهش می دادم ...








داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش دهم










اونقدر از اینکه امیر شجاعانه در مورد من با آقا حرف زده خوشحال بودم که بازم یونس و اون هدیه ای که برای من گذاشته بود فراموش کردم ..

آخه امیر داشت میرفت و من نمی تونستم به چیز دیگه ای فکر کنم ...

بالاخره موقع رفتن رسید..و بازم همه  در گیربرف پاک کردن و روشن کردنِ ماشین شدن ...و دستپاچگی از اینکه از قطار جا نمونن خداحافظی کردن  ...

من چشمم به امیر بود و چیزی جز اون توی این دنیا نمی دیدم ...

آقا جلوتر رفت توی ماشین و امیر لحظه ی آخر دستشو دراز کرد طرف من ..نگاهی به شیوا کردم اونم با سر در حالیکه چشم هاشو باز و بسته می کرد بهم اجازه داد ..و دستهامو در هم حلقه شد ..

و با تمام وجود خواستم که گرمای دستشو تو حافظه ام نگه دارم و اشک از چشمم جاری شد ..

چندان که دیگه جایی رو نمی دیدم و اون با گفتن علی یار و نگهدارت باشه ..,,حق؛؛ ...

رفت و در بسته شد شوکت خانم اومد پشت سرم که بدون حرکت مونده بودم گفت : گلنار ناراحت نباش زود بر می گرده خیلی زود زمان میگذره  ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش یازدهم








تازه یاد یونس افتادم که حتی ازم خدا حافظی نکرد و وقتی رفته بود ماشین رو از برف پاک کنه دیگه برنگشت ...

و اینطوری فهمیدم که اون همه چیز رو می دونه ..

فورا با شیوا رفتم به اتاقش تا کمکش کنم بشینه روی تشک و گرم نگهش دارم و در همین ضمن النگو رو در آوردم و جریان یونس رو گفتم : شیوا فکری کرد و گفت : راستش من همون گرگان که بودیم بهش شک کردم همش توی حیاط چشم دوخته بود به اتاق تو ...

چون قبلام ازت خواستگاری کرده بود من مراقب کاراش بودم ..بزار این النگو رو من خودم بهش پس میدم ..

چند روز دیگه که از دزفول برگشت خودم باهاش حرف می زنم تو دیگه کاری نداشته باش..الان دیگه نامزد امیر محسوب میشی ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_ هشتاد و سوم - بخش دوازدهم











رفتم به اتاقم و نشستم روی تخت ..و آروم سرمو گذاشتم روی بالش خیلی احساس خستگی می کردم ..

حال کسی رو داشتم که افتاده توی یک رود خونه و آب داره اونو با خودش می بره و هیچ اراده ای نداره ...

من می خواستم زندگی مو دست خودم بگیرم .. می خواستم اونو بسازم ولی انگار دیگه هیچی دست من نبود ..و با بال های خیال امیر رو بدرقه کردم ..

تا راه آهن رفتم و اونو سوار قطار کردم و همینطور که قطار   دور میشد و اون از پنجره سرشو بیرون کرده بود برای همدیگه دست تکون دادیم و بی اختیار زیر لب گفتم : برو ..ولی یادت باشه من خودمو با تو غرق نمی کنم ؛ من باید اول به هدف هام برسم ..








#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار 

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
1651
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1692
1719

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1708
1700
29
1667
1681
1462
داغ ترین های تاپیک های امروز