1676
1605
عنوان

جای من کجاست ؟

| مشاهده متن کامل بحث + 38865 بازدید | 1510 پست

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و ششم- بخش نهم 









آقا گفت : راستش دروغ نمیگم جا های مختلف بدنش بیست و هفت تا بخیه خورده ..

اما باقر صدمه ی کمتری دیده بود چون افتاده بود روی امیر ..

خدا رو شکر بیهوش شده بود و گرنه خیلی درد می کشید ..به جاش من عذاب کشیدم ... 

همین دوساعت پیش به هوش اومد ..

خیلی هم زیاد ازش خون رفت ..حالا اون از یک طرف باقر از طرف دیگه و عزیزم که بستری شد ..دکتر می گفت فشارش خیلی بالاست و باید چند ساعتی تحت نظر باشه ...

خلاصه هنوز هر دو  توی بیمارستان هستن اما باقر رو مرخص کردن  من فقط اومدم به شما خبر بدم و برگردم ...

فرح در حالیکه گریه می کرد گفت : داداش من خانواده ی اونو میشناسم می دونم میرن شکایت می کنن که توی خونه ی خودمون اونو زدیم ..

منو الان ببر نظمیه ما زود تر شکایت کنیم و اصل ماجرا رو بگیم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و ششم- بخش دهم 






با چیزایی که شنیده بودم می تونستم بفهمم که امیر حسام حالش اصلا خوب نیست ...

اون روز آقا همین کارو کرد ولی خانواده ی باقر قبل از اونا از عزت الله خان و امیر حسام  شکایت کرده  بودن  و این ماجرا اونقدر طولانی شد که همه ی فکر ما رو به خودش مشغول کرد؛؛ 

اما در تمام این مدت من فقط گاهی از زبون آقا حال امیر حسام رو می شنیدم  ..

اون  توی خونه ی خودشون بستری بود و حتی دبیرستان هم نمی تونست بره .

بالاخره این شکایت و شکایت کشی  با توافق اینکه فرح رو طلاق بدن و اونم مهرش رو ببخشه  خاتمه پیدا کرد ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و ششم- بخش یازدهم 







اما فرح   خونه ی ما موندگار شد ..و حاضر نبود پا توی خونه ی عزیز بزاره ..

یعنی از سرزنش ها و فشار های روحی که عزیز  به سبک خودش بلد بود و اعمال می کرد می ترسید ...

عزت الله خان می گفت : عزیز تا قبل از فوت آقام سر براه بود و حرف گوش کن ..

جرات نداشت حتی ابراز عقیده بکنه ..گاهی هم که این کارو می کرد آقام میرفت تو دلشو و با لحن بدی ساکتش می کرد ..ولی وقتی اختیار دار زندگی شد خیلی  مستبد و زور گو از آب در اومد  ..

می خواد همه ی ما مثل اون فکر کنیم هر چند اشتباه باشه ...و انگار باورش شده که خودش از همه بهتر و بیشتر می فهمه ...

حالا هم از دست ما ناراحته و فکر می کنه داریم باهاش بی وفایی می کنیم ..آخه نمی فهمم چرا ما باید این کارو بکنیم ؟







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و ششم- بخش دوازدهم 







ما از خدا می خواستیم مادری داشتیم که زیر سایه ی محبتش زندگی کنیم ..

به فکرمون باشه ولی آزادمون بزاره و اینقدر عقاید پوسیده ی خودشو به ما تحمیل نکنه ...

من می دونم چرا اینقدر به ما سخت می گیره  اون می ترسه قدرتی رو که فکرشم نمی کرد بدست بیاره  از دست بده ...قدرت شیطان رو در وجود آدم بیدار می کنه ....

من که با دقت به حرفاش گوش می دادم پرسیدم : آخه با عقل جور در نمیاد ,, چرا دختر خودشو بدبخت کرد ؟ 

گفت : نمی خواست ..اون باور داره که باقر مرد زندگی و همسر خوبی برای فرح بود و فکر می کنه این فرح بوده که با اون نساخته و هنوزم از چشم فرح می ببینه ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و ششم- بخش سیزدهم 







روزهای آخر پاییز بود  و زمستون نزدیک میشد ..

ولی امیر حسام هنوز خونه ی ما نیومده بود و من درست نمی دونستم تا چه حدی صدمه دیده که نمی تونه بیاد و به ما سر بزنه ...

راستش یواشکی طوری که خودمم نفهمم دلم براش تنگ شده بود ..

شاید به وجودش عادت کرده بودم و یا شاید به محبت ها و توجهی که به من داشت این حس رو داشتم,,  به هر حال ..هر چی بود؛؛

 حتی پنهون از خودم منتظر بودم یک روز از اون در بیاد تو ...






ادامه دارد






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

اگه میخوای تا شب عید یه اندام ایداه آل داشته باشی

کلیک کن

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش اول






در واقع چون هنوز بعد از اون حادثه ندیده بودمش گاهی بی اختیار چشمم به در می موند ..و انگار شیوا هم متوجه ی این حالت من شده بود ..

چون گاهی طوری که سعی داشت عادی جلوه کنه خبر هایی رو که از امیر حسام داشت به منم می گفت مثلا بخیه هاشو کشیدن و حالش بهتره ..و یا  با عزیز حرفش شده ...

منم فقط گوش می دادم به روی خودم نمیاوردم که برای من  خبر مهمی هست ..

با سرد شدن هوا ما توی اون اتاقی که عادت داشتیم همیشه جمع می شدیم و اغلب همه ی کارمون رو اونجا انجام می دادیم یک کرسی نقلی گذاشتیم آخه اون اتاق یک پنجره ی بزرگ به باغ داشت و یک پنجره به کوچه که از سطح زمین خیلی بالا تر بود و نمیشد بیرون رو نگاه کنیم ... 

بزرگ بود و جا دار و دلباز ؛؛ در واقع تنها اتاق مفید اون خونه بود ..چون اتاق وردی پر شده بود از مبل و میز و صندلی و جایی برای سفره انداختن و خوابیدن نبود  ..و حالا منو فرح و بچه ها شب ها زیر اون کرسی می خوابیدیم و آقا و شیوا میرفتن بالا ......





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش دوم 






آقا معمولا تا ساعت هفت و هشت شب خونه نمی اومد و تا از راه  میرسید فورا دست بکار نفت کردن بخاری ها و گرم  نگه داشتن خونه میشد ..و من اینو می فهمیدم و شاهد بودم که  تنها خواسته ای که داشت رفاه زن و بچه هاش بود و بس ..در حالیکه همیشه  با مهربونی حواسش به همه چیز و همه کس  بود ..

تا یک روز  که باز هوا سرد بود و ابری ؛ فرح زیر کرسی نشسته بود و بافتی می بافت ...من رفتم توی آشپزخونه به کمک شیوا ؛؛ .اما تا چشمم بهش افتاد احساس کردم  زیاد حالش خوب نیست و رنگ روش پریده و به زحمت داشت پیاز خرد می کرد  ..نگاهم روی صورتش مونده  ..انگار می خواستم مطمئن بشم ..اونم متوجه ی نگرانی من شد  و با یک لبخند گفت : چیزیم نیست یکم بی حالم گلوم درد می کنه فکر می کنم سرما خوردم ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
1677

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش سوم 








با نگرانی گفتم : تو رو قران بدین به من ؛ شما  برین استراحت کنین من ناهارو درست می کنم ..گفت : نمیشه می خوام کوفته دست به گردن درست کنم تو بلد نیستی ..هر چند که تو وقتی از شکم مادرت به دنیا اومدی همه چی بلد بودی ..گفتم : نه به قران اینطوری نیست ..مثلا چی رو بلد بودم ؟ گفت : الهی قربونت برم گلنار جونم باور کن یک وقت ها ازکارات تعحب می کنم ..مثلا وقتی گفتم کاچی بلدی فکر می کردم میگی نه و دستورشو  میدم ..ولی گفتی بلدم و درست کردی چقدر هم خوشمزه بود؛ خوب از کجا یادگرفتی ؟ تو دوازده سالت بود اومدی پیش ما ..از اون موقع هم که با منی پس از کی  یاد گرفتی ؟ گفتم : آهان اونو میگین ..وقتی مادرم برادردومم رو به دنیا آورد قابله اومد توی خونه و بچه رو گرفت و کاراش کرد و موقعی که میرفت به من گفت یکی رو بیار برای مادرت کاچی درست کنه ..ما یک چراغِ سه فیتیله ای همیشه گوشه ی اتا ق داشتیم ...هنوزم داریم ...

خوب در واقع کسی نبود که من خبرش بکنم ...مادرم همینطور که خوابیده بود یکی یکی  گفت و من انجام دادم ..و شد کاچی ..دیگه یاد گرفتم ..





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش چهارم 








گفت : آش بلغور به اون خوشمزه ای رو از کجا بلدی ؟ گفتم : وقتی مادرم کنار اتاق غذا درست می کرد می دیدم ..بعد هر وقت میرفت رختشویی دیر میومد من درست می کردم ..بچه داری می کردم ..در واقع برادرام رو تا وقتی مادرم خونه نبود  من نگهداری می کردم و شام و ناهار درست می کردم ..ولی وقتی مادرم بود بهم می رسید و نمی ذاشت کار کنم ..

گفت : آره درست میگی ولی من چون کارگر داشتیم  تا شوهر کردم چیزی بلد نبودم ..یک چیزی بهت بگم پیش خودمون بمونه ..روزایی که من غذا درست می کنم عزت الله خان فقط می خوره ..هر وقت تو درست می کنی همش تعریف می کنه و از من تشکر ..راستش منم بدجنسی می کنم نمیگم تو درست کردی ...با هم خندیدیم و گفتم : واقعا ؟ راست میگن ..یعنی من اینقدر دست پختم خوب شده ؟






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش پنجم 







گفت : من که خیلی دوست دارم اصلا دستت به غذا درست کردن می چسبه ..یک چیزی ازت بپرسم راستشو بهم میگی ؟ گفتم : من تا حالا به شما دروغ نگفتم بعد از اینم نمیگم ..گفت : تو ..؛؛ یعنی ...ببین این امیر حسام ..که صدای در خونه رو شنیدیم ..پریناز  دوید بیرون و گفت من باز می کنم ..و پرستو هم دنبالش که نه من باز می کنم ...من از ترس اینکه بچه ها نرن بیرون گفتم : کسی از اون در پاشو بیرون نمی زاره برین توی اتاق سرما می خورین ...زود باشین من خودم باز می کنم ...شال پشمی داشتم کنار آشپزخونه گذاشته بودم تا اومدم بر دارم شیوا رو دیدم که دستشو گرفته بود به دیوار و مثل این بود که قدرت حرکت نداره ...داد زدم و فرح رو صدا کردم  گفتم  بیا اینجا من برم درو باز کنم ...شیوا خانم حالش خوب نیست ..صدای ضربات محکم تر به در؛؛ باعث شد مجبور بشم عجله کنم ..و اینطوری حواسم پرت شده بود که فکر کنم ممکنه چه کسی پشت در باشه  ...



داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش ششم 








طبق عادت پرسیدم کیه ؟ یک پسر بچه گفت باز کنین ..ماییم ..کولون درو کشیدم و آصف خان و سه تا پسراش رو پشت در دیدم ..

با اینکه دستپاچه شده بودم و فکر می کردم اگر آصف خان بفهمه که شیوا با آقا آشتی کرده چه عکس العملی نشون میده ؛ وانمود کردم خیلی خوشحال شدم و گفتم : سلام خوش اومدین ؛ آصف خان چه به موقع رسیدین ؛ چقدر خوب شدین اومدین ..آقا  خونه نیست ؛؛ حال شیوا جونم بد شده  ..خدا شما رو رسوند ...

با اینکه از روی بی عقلی بود ولی من از این حرف خیلی منظور داشتم یکی اینکه آصف خان بفهمه آقا دیگه با ما زندگی می کنه و یکی دیگه اینکه توی دلش  دلهره  انداختم که اون موضوع رو فراموش کنه و به فکر این باشه که شیوا چرا حالش خوب نیست ..






#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش هفتم 








آصف خان یک ابروشو داد بالا و با اخم گفت : ازکی مریض شده ؟ کجاست ؟ ..و همینطور که میرفت بطرف ساختمون ادامه داد ...بچه ها با گلنار کمک کنین چیزایی که آوردیم بیارین تو ..من برم ببینم شیوا چی شده ...و با عجله رفت بالا ...در حالیکه شیوا از اومدن پدرش با خبر شده بود....اومد بیرون و  توی ایوون همدیگر رو در آغوش گرفتن ...آصف خان هراسون پرسید خوبی بابا جون  ؟ گلنار می گفت مریضی چت شده بابا ؟ ؛؛ شیوا با خوشحالی در حالیکه میرفت بطرف برادراش گفت : نه بابا خوبم یکم سرما خوردم ..چیزی نیست ...ای وای شما ها چقدر بزرگ شدین قربونتون برم الهی ..

وقتی شیوا  یکی یکی برادراشو با اشک و آه می بوسید و بغل می کرد حسودیم شد ..منم دلم می خواست چند روزی می رفتم پیش اونا ..دلم براشون بشدت تنگ شد..و اشک توی چشمم حلقه زد ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش هشتم 







خونه شلوغ شده بود ..پرستو و پریناز از دیدن پسرا خوشحال بودن و من و فرح تدارک ناهار رو می دیدم اما کارامون سخت شده بود و باید چند جور غذا درست می کردیم 

 شیوا از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و به نظر میومد حالش بهتر شده  ..ولی من از بس دوستش داشتم هنوز نگران بودم و نمیدونستم واقعا علت اون ضعفی که داشت از سرما خوردگی بود یا نه ...

غروب وقتی آقا برگشت به خونه ..منتظر یک جر و بحث درست و حسابی بین اونو آصف خان بودم  ولی آقا با خوشحال اومد جلو و با آصف خان دست داد و روبوسی کرد و بهم احترام گذاشتن و گرم و صمیمی کنار هم نشستن ...و من یک چیز دیگه ام فهمیدم ..نباید زیاد حرف دیگران رو که پشت سر هم  می زنن جدی بگیرم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش نهم 








اونشب وقتی من داشتم سفره ی شام رو پهن می کردم و شیوا داشت غذا ها رو می کشید و فرح تند و تند اونا رو میاورد سر سفره شنیدم که آصف خان و آقا در باره ی یک رادیویی حرف می زدن که آدم ها رو توش مثل سینما نشون میده ..آصف خان می گفت : من تا حالا ندیدم ولی شنیدم که شاه و زن جدیدش فرح رو توش نشون داده ..موقعی که عقد می کردن خیلی با شکوه و جلال بوده  ..اگر گرگان بود من حتما می خریدم ..آقا گفت :توی روزنامه ها عکس هاش بود ولی  فکر نمی کنم خیلی طول بکشه اونجا هم بیاد ..شهر تهران داره بسرعت بزرگ میشه همه دارن میان این طرفا ..همین خونه ی شما به زودی تا صد هزار تومن هم میرسه ..آصف گفت : نه بابا اینطوام نیست ..اینجا ها ارزشی نداره ..باید بریم صابقرانیه سرمایه گذاری کنیم ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش دهم 








شنیدم همه ی درباری ها اونجا زمین خریدن و دارن می سازن ..خواهر منم خریده ..قراره وقتی اومد شروع کنه به ساخت ...من اینجا رو می خوام به اسم شیوا کنم ..می ترسم یک طوریم بشه و اون نتونه حق خودشو درست و حسابی  بگیره ..می خوام قبل از مرگم سهم اونو بدم ....تازه از مادرشم یک چیزایی هست که همه رو به نام خودش می کنم ...عزت الله خان گفت : خاطرتون از بابت شیوا راحت باشه من تا آخر عمرم نوکرشم ...

توجه ام برای اولین بار به این جلب شد  که توی این دنیا اگر بخوام حرفی برای گفتن داشته باشم و  همیشه منتظر دست یکی دیگه نباشم  باید  حساب و کتاب سرم بشه ...و من که تا اون زمان اصلا به فکر پول و جمع کردن اون نبودم و برام مهم نبود .. دیگه مهم شد و قصد کردم تا می تونم به فکر آینده ی مالی خودم باشم ...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش یازدهم 








وقتی برگشتم توی آشپزخونه تا کمک کنم غذا رو ببرم ..باز شیوا رو دیدم که دستشو گرفته به دیوار و به سختی نفس می کشه ..هراسون گرفتمش و گفتم : چی شده ؟ تو رو خدا بهم بگین چی شدین ؟ گفت : هیچی بابا ..گفتم که سرما خوردم ...گلوم درد می کنه ..امشب هم نتونستم استراحت کنم ..تو برو از کمد بالا یک کاشی کالمین بیار بخورم بهتر میشم ..کاش همون بعد از ظهری خورده بودم ...منم باور کردم قرص رو آوردم و بهش دادم ..فرح منو کشید کنار و گفت : فکر می کنم زن داداش حامله باشه ...گفتم : واقعا ؟ از کجا می دونی ؟ گفت : چند بار دیدم حالش خوب نیست فکر می کنم از بوی غذا باشه من که اینطوری بودم ...

با شنیدن این حرف یکم خیالم راحت شد ..و چند بار دیگه که دیدم رنگ به صورت نداره به روی خودم نیاوردم تا خودش این موضوع رو بروز بده  ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش دوازدهم 








پنجشنبه و جمعه آصف خان و پسراش اونجا موندن و آقا هم سر کار نرفت ..و صبح شنبه که تازه برف شروع به باریدن کرده بود خدا حافظی کردن و رفتن گرگان ...و آصف خان قول گرفت که برای عید همه بریم پیش اونا ...من حواسم به شیوا بود  اون دو روز ندیدم  حالش بد بشه ..شاید م  نذاشته بود کسی متوجه بشه .. آخه  اون بشدت از مریض شدن وحشت داشت و همیشه سعی می کرد اونو پنهون کنه ..دلش می خواست همه اونو زن سالمی بدونن ...و منم به خیال اینکه شیوا حامله اس منتظر بودم این خبر رو بهمون بده ..نزدیک ظهر بود که  شیوا لرز کرد و گفت : گلنار جان ؛ تو ناهارو حاضر کن من یکم زیر کرسی بخوابم ..مثل اینکه خسته شدم خیلی هم سردمه ..دلهره ای عجیب به جونم افتاد ..ترسیدم ..من اصلا نمی تونستم ناراحتی اونو ببینم ..رفتم کنارشو و گفتم تو رو خدا از جاتون تکون نخورین یک وقت مثل فرح بچه تون میفته ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
1668

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش سیزدهم 








گفت : اینو از کجا در آوردی ؟ بچه کجا بود ؟ با خجالت گفتم : مگه شما حامله نیستی ؟ گفت :نه  قربونت برم ..تو از این چیزا هم سر در میاری ؟ ای بلا نگرفته ...گفتم : نه بابا چند باری که حالتون بد شد فرح گفت ممکنه حامله باشین ...خندید و گفت : نه نیستم ..دیگه بچه نمی خوام ..بسه دیگه دختر زاییدم ...آخه چند بار بگم سرما خوردم ..گلوم درد می کنه ...چه ربطی به حاملگی داره ؟ 

شیوا خوابید و به زور برای ناهار بیدارش کردیم چند لقمه خورد و دوباره خوابید ..شب تا آقا اومد همون  جا توی حیاط جریان رو تعریف کردم ..یکم رفت توی فکر و گفت : الان می برمش دکتر اینطوری نمیشه ...اما شیوا برف رو بهانه کرد و گفت اگر خوب نشده بودم فردا صبح منو ببر ..گفتم : شیوا جون میشه شما رو که می بریم دکتر منم برم به مادرم سر بزنم ؟ گفت : آره عزیزم حتما می برمت ..منم میام مادرت رو ببینم ...با هم میریم ..با هم برمی گردیم گفتم : ولی من می خواستم چند روزی رو پیش اونا بمونم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هفتم- بخش چهاردهم 








گفت : نه تو رو خدا نه ..از من جدا نشو من طاقتشو ندارم ..حالا هوا که بهتر شد چند روز اونا رو میاریم خونه ی خودمون ؛؛؛ خوبه ؟ 

وقتی داشت حرف می زد احساس می کردم داره ضعف می کنه ..و بی رمق به نظر می رسد ..حتی آقا هم نگران شده بود ...

روز بعد بچه ها رو سپردیم به فرح و رفتیم از خونه بیرون ..دکتر گفت : چیزی نیست بر اثر سرما خوردگی غدد لنفاوی گردنش ورم کرده و بهش هشت تا آمپول داده بود که دوازده ساعت یکبار بزنه ...خوب خیالمون راحت شد ..و رفتیم بطرف خونه ی ما ..آقا سر راه مقداری شیرینی و میوه و گوشت خرید تا برای مادرم ببرم و دست خالی نباشیم ..

.وقتی  ما رو پیاده می کرد  پرسید  : شیوا جان خوبی عزیزم ؟ مراقب خودت باش زمین نخوری ..گلنار دستشو بگیردخترم ...کاش  توی این برف  نمی رفتی ..شیوا همینطور که می خواست پیاده بشه  دست آقا رو گرفت و فشار داد و گفت  به خدا خوبم بزرگش نکن عزت الله ..آمپولم رو هم که زدم ..نگران نباش لباسم گرمه ...آقا گفت : پس من میرم امیرحسام رو بر می دارم و یک کاری هم دارم انجام میدم و میام دنبالتون ..خونه رو بلدم ..برین به سلامت ....خوش باشین

ادامه دارد







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

سلام معصومه جون .خوبی؟؟؟

واقعاً ممنون که هر روز وقت میذاری برامون و داستان میزاری😘😘😘😘

من میگم الان که برن خونه مامانش میبینن باباش مرده مامانشم میارن پیش خودشون

فقط 32 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
کاش این مردم می‌فهمیدند حالی که پریشان است آرامش میخواهد نه سرزنش😒😔 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  نگران فردایت نباش _خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست._ما اولین بار است بندگی میکنیم ولی او بی زمانی است که خدایی میکند ! _ اعتماد کن به خدایی اش …تیکرم واقعی شد😍😍
سلام معصومه جون .خوبی؟؟؟ واقعاً ممنون که هر روز وقت میذاری برامون و داستان میزاری😘😘😘😘 من میگم ...

عزیز دلم خواهش میکنم 😘😘😘

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش اول









در حالیکه دست توی دست شیوا بطرف خونه مون میرفتم دلم پر از شوق بود اول به خاطر دیدن خانواده ام و بعدم از اینکه شنیدم آقا می خواد با امیر حسام بیاد دنبالمون حس خوبی بهم دست داد ..

بعد از اون شب وحشتناک دلم می خواست ببینمش و شاید اگر یکبار اومده بود من اینقدر مشتاق دیدنش نمی شدم ...

از طرفی هم خجالت می کشیدم شیوا بیاد و زندگی پدر و مادر منو ببینه ..و با اینکه دو سال بود بابام رو ندیده بودم در کمال سنگدلی دلم می خواست  خونه نباشه ..و بیشتر آبروی من جلوی شیوا نره ...

وقتی در زدم ..ابراهیم برادر بزرگترم که حالا کلاس دوم بود اومد و در و باز کرد..

از دیدن من فریاد زد ودر حالیکه بالا و پایین می پرید گفت : مامان..مامان گلنار اومده ...





داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش دوم









بغلش کردم ..اما صدای فریاد های شادی مادرم که همراه شده بود با گریه ؛؛  بلند شد و هراسون در حالیکه همینطور دستهاشو تکون می داد وتکرار می کرد  ...

وای ؛؛وای ..اومد؟ و اومدی مادر ..الهی من به قربونت برم ...

شیوا پشت سرم وارد شد ..

اما مامان اصلا متوجه ی اون نشد و انگار جز من کسی رو نمی دید چون  اشک امونش نمی داد ..

منو بغل کرده بود سر ورومو  می بوسید ...

تازه اونجا متوجه شدم که قدم از مادرم بلند تر شده و دیگه اون دختر بچه ی کوچیک نیستم ... که از اینجا رفتم .. 

گفتم : مامان شیوا خانم با من اومده ....

اشکهاشو پاک کرد و گفت : خدا مرگم بده ببخشید تو رو خدا اصلا شما رو ندیدم .. بفرمایید ....

خوش اومدین ..چرا خبر ندادی مادر ؟









#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش سوم






آهسته پرسیدم ؟ بابام خونه اس ؟ 

مامان که داشت شیوا رو تعارف می کرد با سر علامت مثبت داد ..

مچ دست منو گرفت و یکم کشید عقب یعنی صبر کن بعدا بیا...

و خودش یکم جلوتر رفت توی  تنها اتاقی که داشتیم و بابا رو که زیر کرسی هنوز خواب بود بیدار کرد ..و شیوا متوجه بود که باید صبر کنه ..

در همین موقع بابا که ژولیده و لاغر و کثیف به نظر می رسید و هر کس در نگاه اول می فهمید که اون بشدت معتاده ...از اتاق اومد بیرون ..

سلام کرد و من از خجالت آب شدم ..

ولی بابام بود با همه ی اون احوالی که داشت دلم براش تنگ شده بود ..

شیوا با همون خانمی که داشت گرم باهاش احوال پرسی کرد و رفت توی اتاق ..

بابا نگاهی به من کرد و گفت : پدر سوخته چقدر خانم شدی ..پس برای همینه که نمیای ما تو رو ببینیم ..دیگه ما از دماغت بالا نمیریم ؟

 گفتم : نه اینطور نیست اگر برگردم باید کرایه ی خونه تون رو بدین ..می خواین بیام ؟ 

گفت : قدمت روی چشمم ..بیا؛  خودم کار می کنم و خرج تون رو در میارم ..







داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش چهارم









گفتم : آره می دونم ...

یکم مکث کرد و گفت : بببنیم بابا تو نتونستی یک شوهر  درست و حسابی برای خودت پیدا کنی ؟ ...

گفتم : دیگه چی ؟مگه من برای پیدا کردن شوهر رفته بودم ؟ 

دیگه نمی شنیدم اون چی میگه و می خواستم برم توی اتاق تا ببینم شیوا داره چیکار می کنه ..

بالاخره بابا از خونه رفت بیرون تا یکم میوه بخره ...

شیوا خیلی خاکی نشسته بود زیر کرسی و با مامانم حرف می زد ...

این اولین بار بود که من از داشتن همچین زندگی خجالت می کشیدم همه چیزکهنه و رنگ و رو رفته بود ..

حتی پارچه ای که روی کرسی انداخته بودن پاره و نخ نما شده بود ..

مادر من زن تمیز و کاری بود و من همیشه فکر می کردم همه چیز خوبه ..

ولی اون روز از دیدن اون وضعیت سخت غصه دار شدم ...

نمی دونم چرا دلم نمی خواست شیوا اون وضع ما رو ببینه ...

 بازم یک بار دیگه با خودم عهد کردم تا اونجا که می تونم پول در بیارم ...








#ناهید_گلکار

#nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش پنجم









بابا اومد و چند پاکت میوه گذاشت پشت درو رفت ..

مثل اینکه می دونست حال و روز خوبی نداره ...

من فورا رفتم توی ایوون و با حسرت بهش نگاه کردم و دلم طاقت نیاورد از خودم بدم اومده بود ...صداش زدم ..بابا ..بابا ؟ 

ایستاد و برگشت ..

با سرعت رفتم پایین و بغلش کردم و اونم محکم منو گرفت ...گفتم :  دلم براتون تنگ شده بود بیاین بریم تو ....

تا اون زمان بابا رو اینطوری ندیده بودم  بغض کرد و اشک توی چشمش حلقه زد و برای اولین بار گریه ی اونو دیدم گفت : کار دارم دخترم انشالله وضعم خوب میشه دیگه نمی زارم بار زندگی ما رو تو به شونه هات بکشی , من خودم خیلی برای تو ناراحتم نمی زارم اینطوری بمونه ..

زحمت های تو  رو جبران می کنم ..






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش ششم








گفتم : شما نگران نباشین ؛ من بهم سخت نمی گذره حالم خوبه بیاین پیش ما ,, 

گفت: نه بابا جون سر و وضعم خوب نیست بده ؛جلوی صاحب کارت ..باشه برای بعد مراقب خودت باش ..

زود , زود بیا دیدن مادرت همش برای تو گریه می کنه ...

و در حالیکه دست منو با مهربونی برای اولین بار می گرفت گفت : بابا منو اینطوری نگاه نکن مثل مادرت نمی تونم بهت بگم چقدر دل تنگ تو میشم ..

و بغض کرد و روشو ازم برگردوند و ادامه داد  ...

برو بابا جون از قول منم از اون خانم عذر خواهی کن .. بعدا می بینمت ..و در حالیکه هنوز بغض گلوشو فشار می داد رفت ...

وقتی برگشتم به اتاق حالِ غریبی داشتم ..

خودمو سُر دادم زیر کرسی و سکوت کرده بودم ..

مامان و شیوا با هم حرف می زدن هر دو داشتن از من تعریف می کردن ..اما فکر من سخت آشفته شده بود و اون موقع نمی دونستم دقیقا چه چیزی این همه منو این همه بهم ریخته  ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar



#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش هفتم









پسرا که خجالت می کشیدن حتی از من؛ یک گوشه مادب نشسته بودن و  هر چی ازشون می پرسیدم با بله و یا نه جواب می دادن ....

بالاخره آقا اومد دنبالمون ..

دیگه شوقی برای دیدن امیر حسام نداشتم که هیچ شوقی برای رفتن و یا حتی موندن نداشتم ..

شده بودم کفتر بی بوم نه دلم رضا بود که بمونم و نه رضا به رفتن ..

تو دلم گفتم : گلنار تو چه مرگت شده ؟ درست فکر کن ببین چرا اینطوری شدی ؟

 نمی فهمیدم که عشقی به سراغم اومده که می خواستم انگارش کنم ..و حالا  نا خود آگاهم به محالی رسیده بود  که روح و روانم رو بهم ریخته بود  ...

آقا فورا دست شیوا رو گرفت و رفت و من یکبار دیگه مادرم رو بغل کردم و همدیگر رو بوسیدیم و دنبالشون راه افتادم ...

و همینطور که به اونا از پشت سر نگاه می کردم ؛اعتماد به نفسم رو از دست داده بود .. 

تنها فکری که داشتم این بود ؛؛من باید برای خودم کسی باشم نمی خوام متصل به دیگران زندگی کنم ..نمی خوام ,,






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش هشتم








امیرحسام از دور  ما رو دید و پیاده شد و سلام کرد ..

هنوز جای  دوتا زخم یکی بین دو ابروش و یکی روی گونه ی چپ باقی مونده بود ..

دلم براش سوخت اونم یک طورایی مورد زور گویی های عزیز قرار گرفته بود ..

نگاهی به من کرد و گفت : تو خوبی گلنار ؟ گفتم : هنوز از اونشب حالمون جا نیومده ..خیلی شب بدی بود ..

همینطور که سوار ماشین می شدیم و راه افتادیم  اون حرف می زد  ..

گفت : آره حسابی تلفات دادیم ..حالا عزیز مدام گریه می کنه و میگه چرا فرح خونه نمیاد ..

چند بار گفتم : آخه بیاد چیکار؟ دوباره بدبختش کنی ..

طفلک فرح ؛ خیلی دلم براش سوخت وقتی فهمیدم بچه اش افتاده و بیشتر دلم سوخت موقعی که فهمیدم حتی رغبت نکرده به مادرش بگه که بچه دار شده ..

نمی فهمم آخه خدا رو خوش میاد عزیز داره با ما این کارو می کنه ؟ حالا چسبیده به من و مثلا داره محبت می کنه و نمی زاره از در خونه بیرون بیام .







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش نهم









آقا گفت : اون می ترسه توام بیای خونه ی ما  مثل فرح موندگار بشی ..

شیوا گفت : حالا امیر  راستشو بگو بازم از چشم من می ببینه ؟

 گفت: گاهی ؛ ولی بیشتر از ما سه تا گله داره و میگه خدا بهش بچه های قدر ناشناس داده ..

وقتی رسیدیم خونه ساعت دو بعد از ظهر بود فرح ناهار رو آماده کرده بود و منتظر که ما برسیم ..

دور هم ناهار خوردیم ولی من ساکت بودم ..

طوری که توجه همه رو جلب کردم و ازم می پرسیدن ..چی شده ؟

 شیوا شک کرده بود که نکنه دلم می خواسته پیش پدر و مادرم بمونم ..و باز سعی می کرد با محبت های خودش منو راضی کنه ..

در حالیکه نمی دونستن غوغای درون من از چیه ...

غروب وقتی همه داشتن توی اتاق چای می خوردن ..

من از اتاق اومدم بیرون و نگاهی به بیرون کردم هوا داشت تاریک میشد ..و دونه های برف آروم و ریز ؛ریز پایین میومدن ..




داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش دهم








رفتم تو آشپزخونه ..می خواستم شام رو آماده کنم چند دقیقه بیشتر طول نکشید که امیر حسام اومد و گفت : گلنار میشه یک لیوان آب بهم بدی ..

لیوان رو بهش داد و گفتم کوزه اونجاست برای خودت بریز دستم بنده ..

گفت: بهت نمیاد ..

گفتم : چی بهم نمیاد ؟ 

گفت : اخم ..تو باید گلناری باشی که همیشه به همه ی ما روحیه می دادی ..تو رو خدا تو یکی دیگه مثل ما نشو ..

گفتم : منم خیلی دلم می خواد ولی مثل اینکه دنیا با آدم ها سر لج داره ..هر کدوم رو یک طوری به خودش مشغول می کنه تا نزاره از زندگی لذت ببره ..

گفت : می دونی من برای درد دل کردن با تو اومدم اینجا توام که وضعت از من خراب تره ..

گفتم : نه من یکم تو فکرم ..چیزیم نیست ..تو چه درد دلی داشتی ؟ 

گفت : از دست عزیز دارم دیوونه میشم ..

پرسیدم مگه چیکار کرده ؟ 

گفت : اون زن که داداش رو وادار کرده بود بگیرتش ؛ یادته طلاق داد ؟








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar




#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش یازدهم











گفتم شنیدم ..حالا چی شده ؟ 

گفت : محترم خانم و دخترش هر روز خونه ی ما هستن خصوصا موقع هایی که داداش می خواد بیاد خونه ی ما سر بزنه ...

من می دونم عزیز عمدا این کارو می کنه ..و من میشنوم که بهشون امید میده که داداش دوباره اونو می گیره ..

باورت میشه اون احمق ها هم هر روز به یک هوایی خونه ی ما جا خوش کردن ..

یک وقت به زن داداش نگی ؛؛ ناراحت میشه ..

گفتم : تو چرا به عزیز نمیگی آقا و شیوا جون خوشبخت هستن و جدا شدنی نیستن ..

گفت : فکر کن نگفته باشم ..صد بارگفتم ؛ مگه به خرجش میره ..اما  اون با خونسردی میگه ؛ من این حرفا رو همینطوری بهشون می زنم که دلشون خوش باشه ..

خوب برای اینکه دختره مردم رو پس فرستادیم باید یک طوری از دلشون در بیارم ..نمی دونم آخر و عاقبت این کار به کجا میرسه ...






داستان #آقای_عزیزمن 💗☺️

#قسمت_چهل و هشتم- بخش دوازدهم









راستی گلنار من برات کتاب های چهارم و پنجم و ششم رو گرفتم ..

اگر همت کنی و  همشو بخونی خرداد می تونی  تصدیق بگیری ..

گفتم : میشه ؟ 

گفت : چرا نمیشه متفرقه یعنی همین دیگه ...

گفتم : نمی دونم تو حالا کتا ها رو  بیار ببینم می تونم یا نه ...

هم شیوا جون هست هم فرح کمکم می کنن ..

گفت : خودمم هستم حسابش با من تو بقیه رو بخون ...

و دست کرد جیبشو یک کاغذ که معلوم بود چیزی لای اون هست رو گذاشت روی سکو و گفت : یکی برای فرح گرفتم یکی هم برای تو ؛ ترسیدم حسودی کنی ..  

بزن به سرت ..و با سرعت برگشت به اتاق و منتظر نشد ازش تشکر کنم ..

کاغذ رو باز کردم یک گیره ی سر بود روی گیره دو ردیف مروارید داشت با چند آویز متصل بهش که اونم از مروارید بود ..

من تا اون زمان هدیه ای به اون زیبایی نگرفته بودم  و نمی تونستم قبولش نکنم ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar


#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
1645
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1679

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1675
1667
1658
1657
1663
1402
پربازدیدترین تاپیک های امروز
29
1462