1507
1520

ی خونه ویلایی داشتیم که نزدیک کوه بود ،ی روز نزدیک 50نفر مهمون داشتیم،من تو پذیرایی نشسته بودم یهو چشمم افتاد به آشپزخونه دیدم ی تیکه شیشه شکسته رو زمینه مامانم میخواست رد بشه یهو خواستم داد بزنم مامان حواست باشه ترسیده بودم گفتم مااااا ماااا

یهو دخترعمم که داشت ظرف میشد روسریشو درآورد وایساد تو هوا چرخوندن وداد میزد کو مار😂فکر میکردن ما چون خونمون نزدیکه کوهه مار وعقرب داریم😐اون هم شیشه نبود ی تیکه یخ بود که شکسته بودن افتاده بود رو زمین من فکر کردم شیشه است

گروه قرمز😖وزن شروع102 😒وزن هدف65❤

لايك

فقط 12 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
میشه واسه مامان شدنم یه صلوات مهمونم کنید؟میشه این روزا هرجا رفتید روضه منم یاد کنید؟به خدا بگید شقایق خیلی دلش گرفته...دعای ما واسه هم زودتر اجابت میشه...یعنی میشه منم تاپیک بزنم هووورااا بی بی چکم مثبت شد...هوررراا دارم مامان میشم....واسم دعا كنيد منم مامان بشم و تيكرم واقعى بشه💕خدايا حسرت مادر شدن به دل هيچ زني نمونه ما دخترا از بچگى مادر شدن رو با عروسكامون تمرين ميكنيم🙏🏻 اللهم صل علی محمد و ال محمد 

همین یکساعت پیش تو نی نی سایت سوتی دادم میخواستم بنویسم خون توی خواب  باطله نوشتم خواب تو خون باطله

کاش یه مغازه بود! 🏡آدم میرفت میگفت بی زحمت یکم "خیال خوش"میخوام😌...ببخشید این "خنده های از ته دل" چندن؟😅 آقا؟ 😔این "آرامشا" لحظه ای چند؟😥 این "بی خیالیا" که میپاشن رو زندگی مشتی چند؟ 🙂از این "روزایی که بی بغضن" دارین؟😣 از این "سالای بی رنج" اندازه دل ما دارین؟! 😞این "شادیا" دوام دارن؟!🤔  نه... 😭کاش یه جایی بود میشد رفت و بگی آقا یه "زندگی" میخوام .. بیزحمت جنس خوبش💔😔

مامان خوشلا اگردنبال یه آتلیه متفاوت و هیجان انگیز 

با کلی کارای خاص هستین حتما یه سر به ما بزنید


1475

خاطره ک چه عرض کنم...داداشم اینا رفته فیلم عروسی داییمون ک برا ۱۷ سال پیشه رو دیدن ..اون قسمتاش که منه شل مغز یه بند وسط رعشه میرفتم با شلوار گل گیم و قر کمر میرفتم و میلرزوندم رو فیلم‌گرفتن برام تو واتس ...همسرم دید ابروووم رفت...

چقد خنددیدن..دلم مخواد برم فیلمو ذوب کنم

چندسال قبل از یه آقایی آدرس پرسیدم اتوبوسی که بالا پل داشت میرفت رو نشون داد گفت این اتوبوس اون مسیر میره...اصلا نمیدونم چرا در یه حرکت مشنگانه ازش پرسیدم یعنی باید برم بالای پل منتظر اتوبوس بعدی............      

آقاهه یه نگاهی بهم انداخت با هول که نکنه من الان پشت اتوبوس بدوم خودمو بالا برسونم.. بهم گفت نه دخترم ازونطرف پل میاد پایین ایستگاش پایین پله....

  


من یه بار بابا بزرگم داشت از آشپز خونه میومد بیرون عمه ام داشت میرفت تو یهو از جیب بابا بزرگم یه دونه سوسک گنده پرید روی فرش جلو پای عمه ام یهو من داد زدم سوووووووووووسسسسسسک عمه ام بدون اینکه حتی زیر پاشو نگاه کنه همونجوری که داشت مستقیم رو نگاه می‌کرد بدون تغییر جهت نگاهش برگشت مستقیم دویید و چهار چنگولی پرسد روی مبل و رفت بالا و مچاله شد

مدل دویدنش رو و مدل پاهشو اگه فیلمشو داشتم و میشد بذارم از خنده منفجر میشدید🤣🤣🤣

مثبت بیندیش...! ذهنت را مانند دریا آبی کن. خودت خالق زندگی ات باش. تو اشرف مخلوقاتی...!!!پس زیبا اندیشه کن و زیبا خلق کن... که تو قطعا می توانی. 💙
8

دایی بزرگم از من خوشش نمیومد و  همیشه ناراحتم میکرد

منم سال سوم اون درس تو نیکی میکنی در دجله انداز رو خونده بودیم

رفتم خونه داییم با دخترش بازی کنم باز بهم حرف گفت و ناراحتم کرد

منم با غصه گفتم تو نیکی میکنی در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز😂😂😂

حتی ربطشم نمیدونستم فقط چون حس میکردم کارش خوب نیست خواستم بگم نیکی کنه😂😂

الان همش تعریف میکنه و بهم میخنده😅😅

خاطره ک چه عرض کنم...داداشم اینا رفته فیلم عروسی داییمون ک برا ۱۷ سال پیشه رو دیدن ..اون قسمتاش که م ...

🤣🤣🤣🤣عجب آدمایینا

مثبت بیندیش...! ذهنت را مانند دریا آبی کن. خودت خالق زندگی ات باش. تو اشرف مخلوقاتی...!!!پس زیبا اندیشه کن و زیبا خلق کن... که تو قطعا می توانی. 💙
دنیای پاک بچه ها...

هنوزم نمیدونم چرا از من بدش میومد

مثلا سر سفره خونه پدربزرگ همه به اندازه ی خودشون غذا میکشیدن و میخوردن برای منم مامانم میکشید

همش میگفت چقدر گوشت میخوری

کمت نباشه

همش گوشت داری میخوری😐😐

انقققدر گریه میکردم که نگو

همش منو با دختر عموم مقایسه میکرد و که ازم یه سال بزرگتره ما مثله خواهر بودیم با حرفاش کاری میکرد از صمیمی ترین دوستم متنفر بشم

1476

يك بار با داييم و زن داييم رفته بوديم بيرون .تو خيابون يه ماشينه با داييم كل انداخت هي ميپيچي جلوي ماشين داييم.خلاصه يك جا داييم عصباني شد پيچيد جلوي ماشين طرف.مرده هم پياده شد ديديم واي دو متر قد با ١٢٠ كيلو وزن حالا دايي من ١٨٠ قدشه با ٨٠ كيلو هم وزن.زن داييم هم دست داييم گرفته بود و قسم ميداد كه پياده نشو خواهش ميكنم.داييم هم ميگفت دستمو ول كن ولم كن.زن داييم هم التماس ميكرد دستشو ميكشيد يك دفعه داييم گفت عزيزم ولم كن ميخوام فرار كنم.فكرشو بكنيد زن داييم گفت خوب از اول بگو.مرده هم زنجير بدست وايساده بود حريف ميطلبيد داييم هم پياده نشده بود ديگه دنده عقب گرفت اون مرده هم گفت خيلي بي غيرتي داييم هم گفت عاقلم كه با تو بچه غول كتك كاري نمكنم.خلاصه فرار كرديم و بعدش كلي خنديديم

عصر باشد وتو باشي يه فنجان چاي داغ😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1477
1511
1492
1426
1479
1515
1439
1402
1462
1504
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1519
29
1506
داغ ترین های تاپیک های امروز