1619
1605
عنوان

خار نداره بیاین خاطرات خواستگاری

193 بازدید | 8 پست

از  سوتی های خاستگاریتون بگین بخندیم😂😂من فعلا مجردم یه بار یه خاستگار اومد مادرش و زندایی بود که منو مامانم رو تو بازار دید شماره گرفت اومدن دقیقا پسفردای اربعین پارسال تو ماه صفر😣😣اومدن روزی بود که زنموی مامانم رو دفن میکردن😞😞😞😞 من بدبخت صبح بیدار شدم رفتم حموم اومدم خونه رو جارو کردم گردگیری و اینا با یه عالمه استرس 😭😭😭بعد ملایم آرایش کردم لباس پوشیدم که مامانم و مامان بزرگ پدریم از راه رسید این مامان بزرگه رسید و رو اعصابم رژه میرفت رسما😡😡😡😡😡 اولش که گیر داد لباستو عوض کن به کت و دامن خیلی خوشگل پوشیده بودم مجبورم کرد یه بولیز سبز و سیاه پوشیدم😢😢😢حالا بعدشم رفتن مراسم تعذیه اینا رفتن و خاستگار رسید من مونده بودم بشینم پیششون یا چه غلطی کنم 😔😔😔😔آنقدر استرس داشتم که نگو آخرش هم ردشون کردیم رفت😂😂😂😂😂حالا شما تعریف کنید

عفونت مجاری ادرار دارید؟ عفونت شما موقتی خوب میشود و دوباره باز میگردد؟

داروی کانفرون بیونوریکا آلمان مشکل شما را برطرف می کند.

برای کسب اطلاعات بیشتر کلیک کنید

زنگ خونمون رو زدن منم با تاپ‌و شلوارو موهای باز داشتم کاردستی واسه شاگردای مامانم درست میکردم

 مامانم از تو حیاط داد زد خانومه نمیخواد چیزی بپوشی اونا اومدن داخل منم با همین قیافه جلو ابجی و مادر داماد نشسته بودم کار دستی درست میکردم 

چند دقیقه ای گذشت ما فک کردیم اومدن بهمون سر بزنن و احوال پرسی 

یهو گفت اومدیم خاستگاری 

من😐

مامانم😂

اونا😍

دیگه خودتون بفهمید چی کشیدم با اون قیافم

توی شرایطی هستیم که نیاز های زندگی شده ،آرزو!
1613

تو ماه رمضون ساعت ۴ صب زنگ زدن به بابام واسه خواستگاری 😒

من بیدار بودم داشتم واسه کنکور میخوندم 

بابام گفت ۱۸ سالشهههه کنکور دارههههه نمیشهههه🤣 

فرداش هی به مامانم میگفتم کی بود زنگید😉اونم میگفت کی ؟کسی زنگ نزد😒😒 

بعد یکسال فهمیدم پسره سپاهی بوده و به شدتتتت خوشگل و تک فرزند 🙁

شیرین من بمان.. مگر این روزگار تلخ...   فرهاد خسته را به نگاهی امان دهد...   در زلف شب گره بزنم زلف مست را  ... شاید شوم به سوی تو راهی ...نشان دهد    حرفی بزن که عشق به هر واژه گل کند ... ما را نصیب دیگری از این زمانه نیس... با من از عاشقانه ترین لحظه ها بخوان ....حتی اگر هوای دلی عاشقانه نیس ...    با من بخوان ،تا این ترانه را با تو سفر کنم،  با من بخان تا در هوای تو  شب را سحر کنم ، با من بخوان😔😔

قرار خواستگاری ساعت 8شب بود

اونم وسط هفته

هرکی قبل تر از اون میومد قرار خواستگاری روز جمعه میذاشتیم چون روزهای جمعه و تعطیل اف بودم

ولی اینها عجله داشتن گفتن تا اخر هفته نمیتونیم صبرکنیم

منم شاغل 

سرکارمشکلی پیش اومد

متاسفانه من ساعت 8ونیم رسیدم خونه 

خواستگارها خونه بودن من رسیدم


ما مثلا رفتیم تو اتاق حرفامون بزنیم کل حرفامون ۲ دقیقه هم طول نکشید اومدیم بیرون همه هم چپ چپ نگامون میکردن فکر میکردن دعوامون شده...بعد ک فهمیدن حرفامون همینقد بوده کلی بهمون خندیدن

من دانشجو بودم و همشم میگفتم نمیخوام ازدواج کنم نگو همسایه خواهرم فامیلشو معرفی کرده گفتن ی روز بیایم دخترتون ببینیم ما مان و ابجیم بدون هماهنگی قرار گذاشن داشتم درس میخوندم خودهر زاده کوچیکمم خ ما بود ک در زدن دیدم مامان سلام و احوال پرسی ...دیدم ابجی و همسایه شون و دو تا خانم دیگه هستن رفتم تو اتاق ک نشستم ب درس خوندن ک ابجی اومد دو دقیقه بیا سلام علیک کن منم فک کردم میخواد بی ادبی نشه رفتم همون جور با لباس خونه دیدم خانوما نگاهشون عجیبه باز وو زاریم نیافتاد تا اینکه خووهر زاده س سالم انگار تیزتر از من بود اورد جزوه هامو انداخت تو بغلم گف خاله پاشو برو درستو بخون...بعدا من فهمیدم اندازه بچه سساله عقلم نمیرسه

من همان پنجره رو ب خیابان بودم /ک شبی بسته شد و رو ب کسی باز نشد
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1638
1633
1479
1426
1640
1617
1636
1623
224
1462
29
1439