1822
1823
عنوان

باردارم و بیدارم

343 بازدید | 36 پست

باردار  باشی بعد ماه اخرم باشی ن رمقی نه نفسی نه نایی داشته باشی بعدم سرماخورده باشی مهمتر اینکه ی شوهر بی احساسم کنارت 

ک و نشو هوا کرده باشه و بخوابه، 

هی پامیشم ابجوش و عسل و ابلیمو میخورم برای خودمم سوپ پختم،عجب زندگيه ای ک من میکنم دستم بشکنه،برای همه  کار میکنم برای  حودم چی همیشه همینطور بوده هرچی  چشم و فرمان  گو باشی  تو سری خور تری

خدایا بابت هدیه ای که دادی شکرت،خودت مواظب هرسه تامون باش

عزیزم 😘😘😘 خدا نی نی بهت داده میشه همدمت 

ناراحت نباش 

خدا به خیلیا فعلا بچه نداده پس شکررخدا کن 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

عب نداره منم بیکارمو بیدار ....


عزیزم زیاد فکرش نکن بخودتو بچت فکرکن ارامش پیدا کنی

گونی گونی پشکل🥴نی نی سایتیا خوشگل😏😌😌ها چیه؟  چپ چپ نگا میکنی؟ مشکلی داری؟مشکل گشا ابلفضل💚💛     سربسرمن نذارید من مث بقیه نیستم... من شلوارتونو درمیارم😑😌😌میندازم دور گردنتون😑 آی عم خطرناک😏                        حااااالا که تا اینجاشو فضولی کردی خوندی،عسیسم ی صلواتم بفرس واس خوشبختی خودتو من           💛💚💛💚💛💚💛مچکرم مچکرم😜

در مورد کرونا سوالی داری؟

همین الان از پزشکان متخصص دکتر ساینا سوالت رو بپرس

1883
عزيزم منمممم هستم باهات غم مخور😂😂😂 با اين تفاوت كه شوهره رو فرستادم اون اتاق راحت رو تخت غلت ميز ...


کاش تموم بشه این ماه اخرم،دلم میسوزه ماه  اخریه  مبخاستم کلی چیز بخورم این بچه ام جون بگیره وزن بگیره ولی افتاد تو مریضی  ام

خدایا بابت هدیه ای که دادی شکرت،خودت مواظب هرسه تامون باش

چون بارداری حساس شدی. سال ها بعد که برگردی میبینی بچه ت به دنیا اومده و روزهای سخت تر هم داشتی ولی چون حواست به بچه بوده متوجه نبودی 😍

ای خدا بالاسری سیل زیر پا کن                                زینه خوب و میره لیش ز هم سوا کن🤷‍♀️
1826

منم باردارم و ماه اخر

معده درد و سوزش سر دل و دنده درد داغونم كرده

دل ضعفه گرفتم از گشنگي ولي چيزيم نميتونم بخورم

واقعا سخته

فقط يه صلوات واسه سلامتي جنينم،،بمون برام جگر گوشه ي مامان
1718
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1905
1888
1890
1902
1884
1763
1868
1766
1872
1769