1472
1459
عنوان

🌹تاپیک گذاشتن عکس های مسابقه حنان🌹

| مشاهده متن کامل بحث + 54817 بازدید | 846 پست
اهویی درآن سوی جنگل😄 انگشتمم همونجاست دقت کنید میبینید😂

اینا نقاشی های کتاب هنر پایه هشتم نیست؟

فقط 29 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
کم کم به هر دردی عادت میکنی واین درد آورترین درد دنیاست....
اوهوم برا دو سه سال پیشه نگه داشتم😂 توام داری؟

بله😂

فقط 29 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
کم کم به هر دردی عادت میکنی واین درد آورترین درد دنیاست....

اگر دنبال یه سیسمونی  خاص و یا اکسسوری های اتاق کودک شیک با  قیمت  باور نکردنی  هستی  

حتما  به  جیک  جیک  سر بزن

1473
این عروسکا برا پسرم درست کردم 

چقدررر خوب. با نمد؟

روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...
اره .

با اجازت اسکرین گرفتم 😊

روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...
1449
@دراکولا76   صفحه دوم کار با نمد ماه که قلب اوبزونه لایکم کن مرسی عزیزم😍

چشم عزیزم

نمیدونی...بعدِ رفتنت چی شد!                                   حتی آسمون ابری شد                                          عشق جاودانه من 💙علی💙
این عروسکا برا پسرم درست کردم 

عالیه😍سفارش قبول میکنی؟

ی شب خسته و کلافه از کارای روزمره در حالی ک پسر کوچیکمو گذاشته بودم روی پام و تکونش میدادم ک خوابش ببره پسردوسالم اومد جلوم وایساد گفت مامان دُمّه هامو میبندی؟نگاش کردم اشک تو چشام حلقه زد گفتم آره ک میبندم عمر مامان!با بستن آخرین دکمه، ی قطره اشک از رو گونم سر خورد اومد پایین...وقتی داشتم دکمه هاشو میبستم ب این فکر کردم ک چند سال دیگه پسرم اونقدر بزرگ میشه ک دیگه ب دکمه نمیگه دُمّه و اون روز قطعا خودش دکمه هاشو میبنده همون لحظه دلم واسه لحظه ای ک دکمه هاشو میبستم تنگ شد...
1474
1450
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1405
1470
1462
1426
224
1439
29
1468
1415
داغ ترین های تاپیک های امروز