1542
1480
عنوان

داستان زندگی من ...😊

175511 بازدید | 2540 پست

دفعه قبلی هم نوشته بودم که دست کسایی که گزارش زدن درد نکنه ترکوندنش...

چون ازم خواستن دوباره نوشتم و گذاشتم ...خواهشا گزارش نزنید و سوالی بود از خودم بپرسید مممنونم که می خونید و همراهم هستید...

و در آخر نظرتون رو بهم بگید ؟؟؟ممنونم


کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!

تمام آنچه درباره‌ی هل و عرق هل باید بدانیم

کلیک کنید

1546

پارت اول


مامانم میگه وقتی من دوساله ام بود مهاجرت کردن به ایران،ما خانواده 9نفره هستیم چهارتا برادر و سه تا خواهریم ،من بچه سومم و یه خواهر و برادرم از من بزرگترن..بجز مامانم دوتا خاله ای دیگم هم تو ایرانن ،که یکیش با ما تویه شهر و یک کوچه زندگی می کنه و اون یکی خاله امم تو بوشهره و از ما چند ساعتی دوره ..و ما عمو اقوام های زیاده دیگه ایی  هم داریم که رفت و آمد داریم ...تو کودکی من اتفاق خاصی نیفتاده جز اینکه خاله ام که تو بوشهر بود بعد از زایمانی که تو خونه داشته به دلیل فشار بالا بعد از شش روز فوت می کنه...و مامانم اینا رفتن واس تشییع جنازه و مراسم های خاله ام...وقتی مامانم برگشت تو بغلش یه نوزاد ناز چشم آبی بود که همون پسر خاله ای شش روزه ام بود و مامانم سرپرستیشو قبول کرده بود چون کسی دیگه نبود ....وقتی پسر خاله ام هشت ماهش بود خواهر  کوچیکم به دنیا اومد و اون دوتا با هم بزرگ شدن و من با پسر خاله ام چهار تا داداش دارم....مامانم همیشه میگه اون دوران ،دوران سختی بود غم از دست داد خواهر عزیز تر جان و بزرگ کردن پسرش ....😔

کودکی من به بازی در کوچه و شیطونی هام می گذشت و وقتی کلاس چهارم بودم به دلیل منع درس خواندن اتباع خارجه افغان ما مجبور به کوچ به استان بوشهر شدیم (شهری که خاله ام فوت شد) و خاله ای ام که با ما بود کوچ کردن به شیراز و ما از همون زمان از هم جدا شدیم ...اما خیلی وقتا برای مسافرت می رفتیم و اوقات خوشی داشتیم.

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!

پارت دوم


من دختر شوخ و سرحالی بودم و سرگرم درس و مدرسه ...تو مدرسه زرنگ بودم و شاگرد اول تو هر رشته ایی فعالیت داشتم و هوش بالایی داشتم تو درس و همینطور کلاس قرآن می رفتم و با تجوید و معنی می خوندم و تو همه مراحل درسم همیشه اول بودم و خیلی دوست داشتم تو آینده یه شغل خوب داشته باشم..به دلیل دیدن ازدواج ها ی دختر های سن کم تو در و اقوام همیشه از از ازدواج اجباری و سن کم دختران متنفر بودم و همش می گفتم من اصلا عروسی نمی کنم ...مامانم بهم می گفت من تو رو شوهر نمی دم هیچ وقت،درست و بخون با من بمون😊...

بابام تو همون سال ها یه بار به کشور خودمون افغانستان سفر کرد و تو زمینی که داشتیم یه خونه ساخت که هر وقت برگشتیم یه سرپناه داشته باشیم.خونه رو کرایه داد و برگشت ....

من تازه امتحان های سوم راهنمایی رو تموم کرده بودم و تو تعطیلات تابستانه می رفتیم که مامان بابام تصمیم گرفته بودن بعد از هفده هجده سال دوری از وطن به دیدن خانواده هاشون برن به خصوص مامانم خیلی دل تنگ مادرش بود.

از قبل همه چی رو آماده کرده بودن ،منم چون تعطیلات تابستانه بود و همیشه کنجکاو سفر خیلی اصرار داشتم منم ببرید خب ...اما بابام همش می گفت دختر جوون و تو این راه طولانی  کجا با خودم ببرم (حالا انگار بابام منو پیاده می برد 😐)

خلاصه بابام قبول نکرد فقط داداش کوچیک ام که سه چهار ساله اش بود و تو بوشهر تولد شده بود رو می بردن و مامانم برا این که من ناراحت نشم و دوریشون رو نفهمیم گفت شمارو می برم شیراز و چند روزی خونه خاله ات باشید ....بعد شوهر خاله ات میاد دنبالتون و میاردتون (شوهر خاله ایم که فوت شده )

خلاصه ما رفتیم شیراز و از اونجا مامانم اینا رفتن و ما موندیم یه چند هفته ایی ....و یکی از پسر های اقوام به اسم شهاب خیلی مشکوک بود با خانواده اش خیلی بهم توجه می کردن و من و نگاه می کردن ...من تو این خط ها نبودم متوجه نمی شدم...خلاصه شوهر خاله ام که واس خرید جنس مغازه اش اومده بود شیراز ما رم برگردوند خونه امون..

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!
بیست سال سن چیه که ازش داستان دربیاد ننه.تازه تا دهسالگی هم ادم چیزی نمبفهمه

وقتی خوندی می فهمی چه داستان های در میاید دخترم 😐

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!
8

پارت سوم


وقتی از شیراز برگشتیم ،یه چند مدت بعدش عمه شهاب زنگ زده بود و خواسته بود با من حرف بزنه،وقتی گوشی رو گرفتم گفت یه چیزی بهت می گم اما فقط بین خودمون بمونه...منم کنجکاو که چی شده گفتم حتما راحت باشید...

گفت شهاب از وقتی تورو دیده عاشقت شده و اینا همه شون تورو پسندیدن و به من گفتن بهت زنگ بزنیم اگه راضی هستی که وقتی مامانت اینا برگشتن بیان خواستگاری.....منم گفتم نه من کوچیکم چهارده سالمه قصد ازدواج ندارم ...درسمو می خوام بخونم...اصرار کرد و منم گفتم نه فعلا نه ....

یه چن وقت بعدشم زنگ زد که شهاب خیلی داغون شده و اینا میگه فقط خودم یه بار با تبسم حرف بزنم راضیشش می کنم و اینا...که من بازم گفتم نظرم عوض نمیشه و چون سنم کمه و درس می خونم قبول ندارم ...خواهر بزرگ‌تر از منم هست اونو بگیرن..

یه دو سه هفته ایی به اومدن مامانم اینا مونده بود،ظهر بود وگرمای بندر تو خونه با خواهرم اینا نشسته بودیم و فیلم می دیدیم ،داداشمم که از من بزرگ‌تر بود سرکار بود ،که تلفن نوکیا سنگ پایی که مامانم داده بود بهمون احوال مون رو بگیره زنگ خورد...این تلفن ها اون موقع مد بود من اهل تلفن و این چیزا نبودم و کمی مذهبی بودم ..پسر دایی ام بود که با خواهرم حرف می زد و بعد بهش گفت گوشی رو بده به تبسم ...وقتی گوشی رو گرفتم گفت مبارکه تبسم دیدی حرفم درست از آب در اومد می خوان تورو بدن به منصور(اصطلاح نامزد کردن) گفتم چی؟؟؟؟یعنی چی؟؟؟؟با اجازه کی؟؟من قبول ندارم و دروغ نگو، گفت باور کن آخرش میایی اینجا باز می بینمت.. پسر دایی ام قط کرد. پسر دایی ام قبلا ایران بود و چون اینجا نتونست کاری کنه دوباره برگشته بود وطن،برا همین بهمون گاهی زنگ می زد و شوخی می کرد....و متاهل هم هست

با این حرفش یه هو انگار شوک بزرگی بهم وصل شده از خواهرم پول گرفتم و رفتم شارژ خریدم ...بعدش یک راست رفتم کنار دریاااا....روی یه سنگی نشسته امو فکر کردم اگه واقعیت باشه چی کار کنم ...به دریا نگاه کردم و بعدش به آسمون و فقط گفتم خدایا به دلم آرامش بده و نذار حرفی باشه....من فقط از تو می خوام خداااایا کاری نکنن  ...به حرف های ولی (اسم پسر دایی ام ) اصلا نمی خورد دروغ و شوخی باشه ...اما من بازم باید از دهن مامانم می شنیدم ...

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!

تبسم خانم من همه داستانتو خوندم فقط به عکست نرسیدم.میشه الان بفرستی؟بچم فردا واکسن داره دارم سعی میکنم بخوابم

دوستان عزیزخواهش میکنم برای خونه دار شدنم یه صلوات مهمانم کنید،ان شاالله به همه خواسته های قلبیتون برسید.التماس دعا دارم.😇ساراسیفم😀
1601
تبسم خانم من همه داستانتو خوندم فقط به عکست نرسیدم.میشه الان بفرستی؟بچم فردا واکسن داره دارم سعی میک ...

عزیزم دیگه عکس نمی زارم و این داستانم از اول نوشتم ...چون وقیح برداشته و دوباره بر می داره عزیز شرمنده

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!

پارت چهارم


پا شدم و رفتم خونه و زنگ زدم به مامانم که ولی چی میگه می خواید منو نامزد کنید؟ من شوهر نمی خوام

این کارو با من نکنی مامان من اصلا منصور و نمی شناسم ،من کوچیکم می خوام درس بخونم برو سارا رو بهش بده ...مامانم اومد بین حرفم بس کن چته؟

حرفی نشده یه خواستگاری کردن ،وقتی نمی خوای نمی دم از خداتم باشه منصور تورو بگیره پسر خوب و دستش به جیب خودش ..بعدش مامانم گفت من مهمون ام جایی زشته اینقد زنگ نزن رفتم خونه خودمون زنگ می زنم..اون روز با مامانم بازم حرف زدم و التماسش کردم این کارو با من نکنن من کسی رو که نه دیدم و نه می دونم چه جوریه چطور به همسری انتخاب کنم و مامانمم همش با خنده می گفت باشه باشه...تو بچه ایی و نمی دونی چه تصمیمی بگیری دیگه بهتر از منصور نیست هم پسر خوب و سر به راه هم خونه و پول و زندگی داره ...منم گفتم به من چه هرچی داره و هر جور هست من نمی خوام ازدواج کنم ...مامانم گفت باشه من نمی دمت و تموم شد دیگه گریه و زاری و بس کن ...

با اینکه مامانم گفت نمی دمت اما ته دلم همش می ترسیدم و ناراحت بودم و گیج و منگ شده بودم و گوشه گیر و نمی دونستم چیکار کردن ....همش کارم این ور شده بود گریه و تو چند روز من کلا یه دختر منگ و منزوی شده بودم ...

تنها تفریح ما تو اون گرمای جنوب روزای جمعه و رفتن به پارک ساحلی بود ...همه زن های اقوام هر جمعه میومدن و تا آخر شب تو پارک جم همه جمع بود...منم اون روز به دور از همه تو یه آلاچیق رو به دریا نشسته بودم و پاهام آویزون بود و تکونش می دادم و فکر می کردم مامانم کاری نکنه ...تا نیاد من دلم آروم نمیشه...و گاهی اشک سمجی سر می خورد رو گونه ام.. دیدم یه دلستر بزرگ گذاشته شد کنارم و فرشاد (یکی از پسر های اقوام هم بازی بچگی نشست کنار دلستر ..به دلستر و بعد لیوان یک بار مصرف سرش و بعدشم به فرشاد نگاه کردم...دوباره زل زدم به سیاهی دریا ...

گفت تبسم چرا اینقدر غصه می خوری با مامانت اینا حرف بزن قانع شون کن نمی خوای ازدواج کنی...

گفتم من حرف زدم فرشاد اما بازم دلم گواهی خوب نمی ده و اشکم سر خورد باز...

گفت یه چیزی بهت میگم اما نگو من گفتم:سارا می گه تبسم و مامانم نامزد کرده اما بهش چیزی نمیگه تا خودش بیاد (خوبه بهش گفتن به من نگو و اومد گفت😑)

با این حرفش اشکام دیگه با خیال راحت روونه شدن و یه چیزی ته دلم خالی شد ...

تا مامانم اینا بیان من هر روز زنگ می زدم و بحث داشتم که من نمی خوام و مامانمم می گفت باشه اینجا خبری نیست و دعوا می کرد همه دروغ می گن...تا اینکه موعود اومدنشون فرا رسید تا برگردن.....

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!

پارت پنجم


مامانم اینا برگشتن و روز رسیدنشون بعضی از اقوام که همسایه هم بودیم اومده بودن دیدنشون....وقتی اومدن و خستگی در کردن و بحث و گفت گو بود و مامانم از تو کیف دستی اش یه حلقه و پشت حلقه درآورد و خندید...و زن اقوامم نزدیکمون که بهش خاله مدینه می گفتم حلقه رو گرفت و بسم الله.....گفت و کردش  توانگشتم و گفت مبارک باشه....منم خنده ام گرفته بود و گفتم مامان این چیه من چی گفتم بهت...مامانم اصلا به حرف من توجه خاصی نداشت انگار من وجود ندارم و شروع کرد به تعریف از منصور و خواهر ش..(راستی منصور پسر خاله منه )منم جلو مهمون چیزی نگفتم اما وقتی رفتن...شروع کردم به دعوا که من گفتم نمی خوام و چرا اینکار و کردی و مامانم همش می گفت پسر خوبیه و خوشبخت می شی بهتر از اون گیرت نمیاد.....

چند روز  بعدش یه جشنی مثل تولدبچه بازی برام گرفتن که تبسم نامزد شده و بعدش فیلم نامزدی که تو کابل گرفتن و نشون داد که خونه شلوغ چه رقص و بزن بکوبیه و همه خوشحال اما عروس تو ایران از هیچی خبر نداره ....من حتی نامزدم رو ندیدم ،عکس اش رو بهم نشون میدن این منصوره ....تمام

دلم یعنی می خواست بترکه کارم شده بود گریه و مامانم به زور بردم اول دبیرستان ثبت نامم کرد چون یه هفته از شروع مدارس گذشته بود...من دیگه اون تبسم قبل نبودم عین دیووونه ها بودم همش گریه می کردم و می گفتم نمی خوام من نمی تونم ....چقد سخته به زور نامزد شی من فقط چهارده سالمه همه چی تموم شد چرا این کارو کردی مامان ...من که کوچیک بودم مامان من می خواستم درس بخونم مامان...خودت می گفتی هیچ وقت شوهرت نمی دم ....من نمی خوام من کلی آرزو دارم چطور میتونم یک عمر با کسی باشم که اصلا ندیدمش و بعد از نامزدی دیدمش... حق تصمیم گیری ندارم یعنی ....خیلی سخته که دلت بترکه و جیغ و داد بزنی و زار بزنی اما کسی بهت توجه نکنه و فقط گلوی خودت پاره بشه ...

کسانی که می رقصند.....دیوانه به نظر می آیند.....!!!نزد کسانی که موسیقی را نمی شنوند...!!!
1547
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1580
1553

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1550
1588
1426
1479
1593
1594
1506
1587
224
29
1462
داغ ترین های تاپیک های امروز