1464
1459
عنوان

داستان زندگی...جذاب

404 بازدید | 23 پست


این روزها شبیه به پرنده‌ی بال و پر شکسته‌ای شده‌ام در کنج قفسی که درش رو به آزادی باز است اما بالی برای پرواز ندارد...!

سیاهی دور چشم‌هایم از سیاهی شب‌های تیره و تارم کمتر نیست!

دلم گورستان خاطراتی شده است که فراموشم نمی‌شوند، فقط با گذر زمان من را می سوزانند و خاکستر می‌کنند...

 سال‌هاست زیر فشار دندان های تیز و برنده ی دلتنگیِ نبودنت زخمی می‌شوم و دم نمی‌زنم...

کجایی تا ببینی بعد از رفتنت دنیایم تبدیل به باتلاقی پر لجن شده‌ که هر لحظه بیشتر از قبل در آن فرو می روم!

خسته‌ام؛ خسته‌‌ از نفس های دروغین، آدمک های پوچِ کاغذی و عشق بازی های هوس آلود...

جرعه جرعه غم و تلخی این زندگی را با فنجان قهوه‌‌ای سرد،‌ سر می‌کشم...

 آب دهانم را همراه با ته مانده‌ی بغضم از بیخ گلویی که زخمی حرف های نگفته است، فرو می دهم...

زندگی‌ام پر از روزهای تکراریست؛ آن‌قدر تکراری که حتی "نایی" برای ادامه دادن به این نفس کشیدن های ظاهری ندارم!

نگاه از پرده‌ی سیاه شب بر می‌دارم و به قرص های کف دستم خیره می شوم؛

"ترجیح می‌دهم با مسمومیت مسکن ها بمیرم تا از خفگی حرف ها، بغض ها و غصه های تلنبار شده در گلویم! "


فاطمه علیزاده(فریال)

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤


#پارت‌_اول

«ترسا»

شالم رو روی موهام مرتب کردم. طره‌ای از موهای قهوه‌ای رنگم رو که بی‌هوا‌ روی پیشونی‌ام پریشون شده بود، با حرکت دست پشت گوش فرستادم. از آینه خیره صورت رنگ‌ پریده و چشم‌‌های گود افتاده‌ام شدم، لب هام به خنده ای تلخ و بی رمق باز شد؛ خنده‌ای به تلخی یه قهوه ی سرد و مونده‌ که هیچکس به خاطر اون همه سردی دیگه هوسش رو نمی‌ کنه!

خیره ی چهره ای بودم که زمانی شادابی بی اندازه اش به گلبرگ های سرخ و سرزنده باغچه ی کوچیک حیاط طعنه میزد و اما حالا پژمرده ترین گلِ روی زمین بود!

با لرزش و حرکت گوشی روی میز آرایش، نگاهم رو از آینه گرفتم و خیره ی صفحه‌اش شدم. با دیدن اسم " سهیل " نفس پر حرصی فوت کردم. گوشی رو میون دست هام گرفتم و با حرکت انگشت هام روی صفحه، پیامک رو باز کردم. نوشته بود:

«بیا بیرون تا ده دقیقه دیگه جلوی خونتونم‌ »

 پلک تند و عصبی ای زدم؛ حتی دیدن اسمش هم حس انزجار و خشم رو توی وجودم بیدار می کرد!

با فرستادن تلفن همراهم تو جیب پالتوی بلند قهوه‌‌ای رنگم‌، از جلوی میز آرایش سمت در اتاق برای خروج قدم برداشتم. مامان مشغول دیدن سریال مورد علاقه اش بود. با کوبیده شدن در، نگاهش سمت من چرخید و تای ابروش رو سؤالی بالا پروند.

-داری کجا میری؟

بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:«میرم بیرون هواخوری.»

کیفم رو، روی دوش جا به جا کردم و سمت جا کفشی قدم برداشتم. خودم هم از دروغ شاخدارم خنده ام گرفت!

نیم پوت های چرم مشکی‌ رنگم رو برداشتم و با خم شدن روی زانو مشغول پوشیدن‌شون شدم و در همون حال صدای ذوق زده مامان رو شنیدم که گفت:«کار خوبی میکنی عزیزدلم، برو بیرون یه هوایی به کله‌ات بخوره شاید از این و حال و هوا در بیای یک ماهه که خودت رو توی خونه حبس کردی! آخه که چی؟!»

طفلی حق داشت اون قدر ذوق کنه و گلایه!

درست یک ماه بود که دیگه من، من سابق نبودم؛ شده بودم یه آدم سرد و بی روح، یه آدم زنده که نفس کشیدن یادش رفته!

مامان هم، همراه ذره ذره آب شدنم می سوخت و دم نمی زد!

با خداحافظی کوتاهی از خونه بیرون رفتم. قدم های نامیزونم رو، با سختی دنبال خودم روی سنگ فرش های حیاط کشیدم. هوای بارونی و عطر بوی خاک نم زده و همین طور ترکیب شون با رایحه ی خوش گل های یاس باغچه، هوش از سرم برد و لبخندی محو روی لبم نشوند. نگاهم خیره‌ی پیچک‌های یاس گوشه حیاط شد؛ درست مثل غم سنگینی که گریبان دلم رو گرفته بود، تمام دیوار های آجرنمای حیاط رو احاطه کرده بودند!

به در حیاط که رسیدم بی حال بهش تکیه زدم. اون قدر تو اون چند روز بالا آورده بودم که حس ضعف داشتم و ته دلم تیر می کشید. چشم هام رو بستم؛ لبخندی که بی شباهت به پوزخند نبود کنج لب هام نشست. من واقعاً به چه امیدی هنوز هم زنده بودم و نفس می کشیدم؟!

اگه هرکس دیگه ای جای من بود دیگه به این زندگی کوفتی ادامه نمی داد ولی من انگار پوست کلفت تر از این حرفا بودم!

هوا سوز سردی داشت و مثل دل سوخته ام، تنم رو از سرما می سوزوند!

دست هام رو حصارگونه تو بغل گرفتم و نم نم بارون نوازشگر گونه هام رو می بوسید. این هوا من رو فقط یاد خاطراتم می انداخت؛ یاد دیوونه بازی هامون و...

نم نم بارون، هوای دونفره هاست؛ البته که این بار هم دونفر بودیم، من و غم!

 اون هوای بارونی برام حکم «یه توده بزرگ از غم و سردی» رو داشت که راه نفس هام رو هر لحظه تنگ و تنگ‌تر می کرد!

با صدای بوق ماشین، رشته افکارم پاره شد. چشم هام رو باز کردم و نگاهم خیره هایپر مشکی، سهیل شد. تکیه ام رو از در حیاط گرفتم؛ از روی آسفالت خیس و بارون خورده کوچه سمت ماشین قدم برداشتم. در جلو رو باز کردم و روی صندلی نشستم. بوی عطر تلخش تمام ماشین رو پر کرده بود و با استشمامش چینی به بینی ‌ام انداختم و حالت تهوعی که تو تمام این چند روز همراهم بود، بیشتر از قبل تشدید شد.

-سلام!

خودم هم صدای خودم رو نشنیدم چه برسه به اون!

سمتش برگشتم؛ متعجب نگاهم می کرد حقم داشت توقع رو به رو شدن با این قیافه رو نداشت!

 همیشه من رو آرایش کرده، تیپ زده و با صورت خندون و هیکل حداقل ۵ کیلو بیشتر دیده بود ولی حالا صورت رنگ پریده و غمزده ام به راحتی حال نزارم رو آشکار می کرد‌. به زور خودش رو جمع و جور کرد.

-سلام، خوبی؟!

پوزخند صدا داری زدم.

-عالی‌ام،‌ بهتر از این نمیشم!

بدون حرفی ماشین رو به حرکت در آورد و تقریباً با کنایه ای که بهش زده بودم خفه خون گرفت!

بی حوصله پرسیدم: کجا میری؟

با همون ابروهای در هم رفته اش جواب داد: میرم کافه، اون جا حرف می زنیم.

با حرفی که زد اخم هام به شدت توی هم رفتند..

-من با تو بهشتم نمیام همین جا حرفامون رو می زنیم.

نفس کلافه اش رو با بازدم عمیقی بیرون فرستاد؛ فشار دست هاش دور فرمون بیشتر شد و در حالی که شش دُنگ حواسش رو به رانندگی‌اش معطوف کرده بود، گفت:

-باشه بگو چی شده که از صبح کچلم کردی هم رو ببینیم!

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤

سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم گفتن همچین موضوعی آسون نبود؛ حداقل گفتنش برای کسی مثل من آسون نبود!

انگشت هام رو عصبی لای هم قفل کردم و برای شروع حرفم، تو پَستوهای مغزم به دنبال جمله‌ای مناسب می گشتم.

حال خوبی نداشتم و چقدر فکر کردن به حقیقتی تلخ که قرار بود تا دقایق دیگه فاش بشه سخت بود!

صدای بی حوصله‌ اش توی گوشم پیچید و رشته ی افکارم را پاره کرد.

- ترسا میگی چی‌شده یا نه؟!

چشم‌ هام رو بستم و با کشیدن نفس عمیقی بازشون کردم. تصمیم گرفتم به این سکوت خاتمه بدم.

لب هام رو با زبونم تر کردم و آروم گفتم: چند روزیه حالم خوب نیست، حالت تهوع دارم و اشتهایی به غذا خوردن ندارم!

 گیج و منگ نگاهم کرد. بعد چند دقیقه‌ با خارج شدن از اون حالت جاخورده اش، با تمسخر نگاهی به سمتم انداخت.

- منظورت از این حرفا چیه؟! الان من چیکار کنم که حالت خوب نیست؟! مگه من گفتم چیزی نخور؟!

قیافه حق به جانبش اصلاً برام قابل هضم نبود و باعث شد خونسردیم رو از دست بدم. پر حرص دندون روی هم ساییدم و درحالی که لبه‌ ی مانتوم رو میون انگشت هام می فشردم صدام رو بلند‌ کردم.

- منظورم اینه امکان داره من ازت باردار باشم!

با حرفم یک باره پاهاش رو، روی پدال ترمز فشرد و ماشین جوری با شدت از حرکت ایستاد که نزدیک بود با سر توی شیشه ی جلو پرت بشم که با چنگ زدن داشبورد و سفت کردن جام روی صندلی، تعادل خودم رو حفظ کردم.

 به سمتم برگشت، با تعجب و حالت شوکه اش بلند فریاد زد:

-چی؟ تو بارداری؟!

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤


سرم رو که به معنی مثبت تکون دادم عین بمب ساعتی منفجر شد.

- داری دروغ می گی عین سگ، آره دروغ میگی! می خوای بچه اون کثافت رو به ریش من می بندی، توی آشغال می خوای گند کاریت رو پای من بنویسی من می دونم بچه اون آشغاله و...

 حرف هاش عین بنزین روی آتیش دلم عمل کرد و زیادی برام گرون تمام شد!

کنترلم رو از دست دادم و دست هام رو بالا بردم بدون مکث کشیده محکمی روی گونه‌اش خوابوندم که صورتش با شدت به یه طرف پرتاب شد و ادامه نطقش، تو نطفه خفه شد!

- حرف دهنت رو بفهم، دهن گشادت رو باز کردی می فهمی داری چی میگی؟ من دروغ گوام یا تو؟ من آشغالم یا تو؟

هاج و واج یک دستش رو، روی گونه‌اش گذاشته بود. از جیغ هایی که کشیده بودم به نفس نفس افتادم ولی بی‌مهابا بلندتر از قبل ادامه دادم: کثافت تو دیدی من پاک بودم، تو دیدی و حالا به من اَنگ می چسبونی دیدی که من ...

نگاهم که به چشم های سرخ از خشمش افتاد حرف تو دهنم ماسید!

یک دفعه به سمتم خم شد، محکم یقه ام رو میون مشت هاش اسیر کرد.

 به شیشه ماشین چسبیدم که تو صورتم فریاد زد:‌ ببند دهنت‌ رو سر من داد نزن! من اون بچه ای که ازش حرف می زنی رو عمرا بخوام حتی اگه بچه من باشه.

نگاهش کردم پوزخند گوشه لب هام جا خوش کرد.

- نکنه فکر کردی من می خوامش؟!

 نه، من بچه ای که از وجود توی بی وجود باشه نمی خوام حالم بهم می خوره

دوباره شمرده تر از قبل ادامه دادم: ح ا ل م ب ه م م ی خ و ر ه، ولی باید آزمایش بدم تا مطمئن بشم!

با چشم های ریز شده نگاهم کرد و یک دفعه جنی شد عین دیوونه ها دست هاش رو به شیشه پشت سرم کوبید و صدای خشنش تقریبا پرده گوشم رو پاره کرد.

- وای به حالت حامله باشی، وای به حالت ترسا!

چشم هام رو محکم بستم، دلم دوباره مثل طنابِ پیچ و تاب خورده ‌ای که گره‌اش حتی با دندون هم باز نمی شه، بهم پیچ خورد و حالت تهوع امونم رو برید.

 با دست هام هیکل مردونه‌اش رو، از روی خودم دور کردم سریع از ماشین پیاده شدم و کنار جوب گوشه خیابون عق زدم...

یه دستم رو لب جوب فشردم و با دست دیگه‌ام زیر دلم رو تو چنگم اسیر کردم.

صورتم از درد مچاله شد بود و احساس می‌کردم دل و روده ام داره از ته حلقم بالا میاد!

از درد اشک تو چشم هام نشست و صدای در ماشین رو شنیدم؛ ثانیه‌ای بعد سایه اش رو بالای سرم حس کردم که به طرفم خم شد و بطری حاوی آب رو به سمتم گرفت.

: بگیر صورتت رو بشور.

 دست‌هام رو بلند کردم بطری پر از آب رو از میون دست های مردونه‌ اش بیرون کشیدم، با دست های لرزون در بطری رو باز کردم و صورتم رو با آب شستم.

دیگه چیزی ته معده ام نمونده بود بخوام‌ بالا بیارم آستین لباسم رو گوشه لب‌هام کشیدم بی توجه به هوای بارونی و خیس شدنم زیر بارون روی زمین نشستم که صدای حرصی‌اش عین مته روی اعصابم رفت.

: خودت رو جمع کن نیومدیم پیک نیک که بلند شو باید بریم آزمایشگاه.

با نفرت به چشم هاش زل زدم و گفتم: حالم بده.

کلافه دست لای موهای مجعدش که نم نم بارون روش نشسته بود کشید و در همون حال با تمسخر غر زد: برعکس تو من حالم خیلی خوبه نمی بینی روی ابرام!

تحملم طاق شد در حالی که دست هام رو روی زانوهام مشت کرده بودم به سمتش توپیدم: کثافت بهت میگم حالم بده چرا نمی فهمی؟!

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤

اگر دنبال یه سیسمونی  خاص و یا اکسسوری های اتاق کودک شیک با  قیمت  باور نکردنی  هستی  

حتما  به  جیک  جیک  سر بزن

یک دفعه خشمگین بازوهام رو میون دست هاش گرفت همراه خودش من و به سمت ماشین کشید؛ داخل اتاقک ماشین پرتم کرد و جوری در رو بهم کوبید که روی صندلی جا به جا شدم.

 ماشین رو دوری زد؛ صندلی راننده سوار شد و زیر لب زمزمه کرد.

«انگار من مقصرم حالش بده!»

چونه ام از حرص منقبض شد واقعا این حجم از پرویی اش برام قابل درک نبود!

- پس کی مقصره لعنتی؟!

دستش رو به قصد کوبیدن توی دهنم بالا آورد ولی نیمه ی راه از حرکت ایستاد.

 با چشم های گرد شده ام به دستش نگاه کردم‌ که کلافه دست مشت شده اش رو پس گردنش کشید و غرید: خفه شو ترسا؛ بدجوری قاطی‌ام کافیه یک کلمه بگی تا از ماشین پرتت کنم بیرون.

 نگاهم رو با بیزاری از چشم هاش برداشتم و به شیشه خیس شده از بارون که فضای بیرون از ماشین رو شطرنجی نشون می داد، دوختم.

 قطرات بارون با شدت خودشون رو به شیشه می کوبیدن؛ انگار آسمون هم درست مثل من لبریز از بغض بود که اینجوری می‌بارید.

دست روی گلو و گردنم کشیدم و پُر درد بُزاق دهنم رو قورت دادم تا بغض نفس گیر از سر گلوم به پایین فرستاده بشه!

لبخند تلخی به حال بد این روزهام زدم؛ «انگار میون زمین و هوا معلق مونده بودم!

یه چیزی بین احساس و بی احساسی، مثل آب وِلرم که نه داغِ نه سرد؛ مثل مزه‌ی ملس که نه ترشِ نه شیرین، مثل ساعت پنج صبح که نه تاریکِ نه روشن، مثل حال الانِ من یه حال بین مردن و نمردن!»

بی اختیار دست هام به سمت ضبط رفت و روشنش کردم تا شاید حواسم پرت بشه ولی آهنگی که از ضبط پخش شد حالم رو بهتر نه که بدترش کرد!


یادم نمیره هرچی میره جلو بدتر میشه

چند وقته که تو رفتی حواسم و پرت میکنم

اما من به سختی میتونم یادم بره

انگار پیشم نشستی آخه تو واسم نفسی

عاشق مگه میتونه عشقشو ول کنه

جای خالیشو با یکی دیگه بتونه پر کنه

مگه میتونه که بگذره از اون همه خاطره

خیلی باید بگذره عشقت از دلم بره و...


 سرم رو به شیشه تکیه دادم پلک‌هام رو بستم تا شاید برای لحظه‌ای آروم بشم اما همین که پلک‌ روی هم بستم توده‌ای از خاطرات به سمتم هجوم آوردند و آرامش رو ازم سلب کردند.

« تو که اون مرتیکه رو دوستش داشتی غلط کردی با من یه رابطه رو شروع کردی‌!

تو که یکی دیگه رو دوست داشتی برای چی کاری کردی که عاشقت بشم؟ چرا وابسته ام کردی؟»

بالاخره بغضم مثل دل پر‌ شده آسمون ترکید و قطره های حاصل از انفجار خفیف ته گلوم از چشم‌هام روی گونه هام سرازیر شدند.

وقتی صداش از میون خاطرات تو سرم می پیچید دلم می خواست دست هام رو، روی گوشم بزارم و از ته دلم جیغ بزنم، اون قدر جیغ بزنم تا بمیرم و از دست همه‌اشون راحت بشم

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤
1475
یک دفعه خشمگین بازوهام رو میون دست هاش گرفت همراه خودش من و به سمت ماشین کشید؛ داخل اتاقک ماشین پرتم ...

یک دفعه خشمگین بازوهام رو میون دست هاش گرفت همراه خودش من و به سمت ماشین کشید؛ داخل اتاقک ماشین پرتم کرد و جوری در رو بهم کوبید که روی صندلی جا به جا شدم.
 ماشین رو دوری زد؛ صندلی راننده سوار شد و زیر لب زمزمه کرد.
«انگار من مقصرم حالش بده!»
چونه ام از حرص منقبض شد واقعا این حجم از پرویی اش برام قابل درک نبود!
- پس کی مقصره لعنتی؟!
دستش رو به قصد کوبیدن توی دهنم بالا آورد ولی نیمه ی راه از حرکت ایستاد.
 با چشم های گرد شده ام به دستش نگاه کردم‌ که کلافه دست مشت شده اش رو پس گردنش کشید و غرید: خفه شو ترسا؛ بدجوری قاطی‌ام کافیه یک کلمه بگی تا از ماشین پرتت کنم بیرون.
 نگاهم رو با بیزاری از چشم هاش برداشتم و به شیشه خیس شده از بارون که فضای بیرون از ماشین رو شطرنجی نشون می داد، دوختم.
 قطرات بارون با شدت خودشون رو به شیشه می کوبیدن؛ انگار آسمون هم درست مثل من لبریز از بغض بود که اینجوری می‌بارید.
دست روی گلو و گردنم کشیدم و پُر درد بُزاق دهنم رو قورت دادم تا بغض نفس گیر از سر گلوم به پایین فرستاده بشه!
لبخند تلخی به حال بد این روزهام زدم؛ «انگار میون زمین و هوا معلق مونده بودم!
یه چیزی بین احساس و بی احساسی، مثل آب وِلرم که نه داغِ نه سرد؛ مثل مزه‌ی ملس که نه ترشِ نه شیرین، مثل ساعت پنج صبح که نه تاریکِ نه روشن، مثل حال الانِ من یه حال بین مردن و نمردن!»
بی اختیار دست هام به سمت ضبط رفت و روشنش کردم تا شاید حواسم پرت بشه ولی آهنگی که از ضبط پخش شد حالم رو بهتر نه که بدترش کرد!

یادم نمیره هرچی میره جلو بدتر میشه
چند وقته که تو رفتی حواسم و پرت میکنم
اما من به سختی میتونم یادم بره
انگار پیشم نشستی آخه تو واسم نفسی
عاشق مگه میتونه عشقشو ول کنه
جای خالیشو با یکی دیگه بتونه پر کنه
مگه میتونه که بگذره از اون همه خاطره
خیلی باید بگذره عشقت از دلم بره و...

 سرم رو به شیشه تکیه دادم پلک‌هام رو بستم تا شاید برای لحظه‌ای آروم بشم اما همین که پلک‌ روی هم بستم توده‌ای از خاطرات به سمتم هجوم آوردند و آرامش رو ازم سلب کردند.
« تو که اون مرتیکه رو دوستش داشتی غلط کردی با من یه رابطه رو شروع کردی‌!
تو که یکی دیگه رو دوست داشتی برای چی کاری کردی که عاشقت بشم؟ چرا وابسته ام کردی؟»
بالاخره بغضم مثل دل پر‌ شده آسمون ترکید و قطره های حاصل از انفجار خفیف ته گلوم از چشم‌هام روی گونه هام سرازیر شدند.
وقتی صداش از میون خاطرات تو سرم می پیچید دلم می خواست دست هام رو، روی گوشم بزارم و از ته دلم جیغ بزنم، اون قدر جیغ بزنم تا بمیرم و از دست همه‌اشون راحت بشم.

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤
1432



از شیشه ماشین خیره تابلوی آزمایشگاه بودم و ذهنم درست مثل یک خیابون شلوغ و بی نظم، از هجوم افکار‌ مختلف آشفته بود!

در ماشین باز شد و سهیل داخل اتاقک نشست. تنقلاتی که از سوپری کنار آزمایشگاه خریده بود، روی پاهام قرار داد.

- بگیر بخور.

 همونطور که نگاهم هنوز خیره به تابلوی آزمایشگاه بود زمزمه کردم: نمی خورم.

 بدون اینکه به سمتش برگردم هم تونستم پوزخند مزخرف گوشه لب هاش رو حس کنم.

- فکر نکن الان به پات می‌ افتم، پس بگیر کوفتش کن.

حرصم گرفت‌ و پلاستیک تنقلات رو از دست هاش گرفتم با فشردن دکمه بغل دستم شیشه ماشین اتوماتیک وار به پایین کشیده شد. تمام تنقلات رو بیرون از ماشین پرت کردم.

به سمتش برگشتم و عین آدم‌هایی که به سیم آخر زدن جیغ زدم:

 - بهت گفتم نمی خورم برای چی نمی فهمی؟

حالم بده جسم و روحم از دست تو داغونه!

همه چیزم پر شده از توی لعنتی، گند زدی به همه زندگیم دیگه چی از جونم می خوای؟!

قطره اشک هایی که روی گونه‌ هام سرازیر شده بود رو با پشت دست‌هام پاک کردم و ادامه دادم:

- جوری برخورد می کنی‌ انگار من بودم که به آینده ات گند زدم، انگار من با تو به زور ر*ا*ب*ط*ه داشتم!

انگار وجود این بچه که هنوزم مشخص نیست تقصیر منه بدبخته!

متعجب نگاهم کرد. دست هاش رو که به سمتم دراز کرد تا آرومم کنه اما به شدت خودم رو عقب کشیدم و بلند تر از قبل فریاد زدم:

- به من دست نزن!

همین یک کلمه‌ کافی بود تا پیشونی اش از اخم چین بیافته. یک دفعه مشتش رو محکم روی فرمون ماشین فرود آورد با گفتن کلمه «لعنتی» زیر لب از ماشین پیاده شد.

با کوبیدن محکم در به روی هم باعث شد تو جام تکون خفیفی بخورم.

سرم رو به پشتی صندلی ماشین تکیه دادم دست هام رو روی صورتم گذاشتم و از ته دلم برای این بخت شومم گریه کردم.

نمی دونم چقدر گذشته‌ بود ولی گریه هام بند اومده بود که همون موقع سهیل سوار ماشین شد و بی حرف برگه آزمایش رو به سمتم گرفت.

 متعجب برگه رو از دست هاش گرفتم و با کشیدن دستی روی صورتم پرسیدم:

- مگه بازش نکردی؟!

سرش رو به معنی علامت « منفی » تکون داد. با استرس خیره برگه تو دستم شدم با یه « بسم‌الله » زیر لبی جواب آزمایش رو از جلد در آوردم و با دست های لرزون بازش کردم ولی با خوندن نوشته: « Positive (مثبت) »

حس کردم فضای ماشین که هیچ تمام دنیا به اندازه وسعتش دور سرم چرخید برگه از میون دست‌ هام کف ماشین سقوط کرد و درست مثل ماهی گُلی که تُنگش شکسته و میون شیشه شکسته های تُنگ دور از آب در حال جون کندنه‌ به  سهیل زل زدم و صداش که می گفت: «جواب چیه؟» انگاری از فرسنگ ها راه دور به‌ گوشم می رسید!

از میون لب‌های لرزونم که عین همون ماهی گُلی باز و بسته می شد زمزمه کردم: « مثبته »

چشم هاش گرد شدند و اشک های من بی وقفه پشت سر هم روی گونه هام از هم سبقت گرفتند.

 چشم هام رو بستم دست هام رو دو طرف سرم قرار دادم و از بلایی که به سرم اومده بود «ناله» کردم.‌

دستش که روی دستم قرار گرفت یکدفعه تمام بدنم به لرزه افتاد؛ هنوزم بعد اون شب لعنتی از نزدیکی و حتی لمس دست‌ هاش وحشت داشتم!

 مثل ماشینی که آب روغن قاطی کرده باشه سر بلند کردم با تمام نفرتم سیلی زیر گوشش خوابوندم که برق از کله اش پرید و‌ جیغ زدم:

- آشغال همه اش تقصیر توئه، من الان با یه بچه تو شکمم باید چه غلطی کنم؟!

کنترلم رو از دست دادم؛ سمتش حمله کردم و یقه اش رو میون مشت هام گرفتم در حالی که گهواره مانند تکونش می دادم تو صورتش جیغ زدم و هر چی از دهنم در اومد بارش کردم.

 میون اون همه بدبختی فقط یه بچه از یه ر*ا*ب*ط*ه اشتباه رو کم داشتم!

به زور بازوهام رو میون دست هاش قفل کرد و اجازه هر حرکت دیگه ای رو ازم سلب کرد با فریاد « تمامش کن » که تو صورتم گفت وحشت زده خفه خون گرفتم.

 همون لحظه احساس کردم بازم حالم بد شد به اجبار دست هاش رو پس زدم و سرم گیج رفت.

دوباره بازوهام رو به سمت خودش کشید و اسمم رو صدا کرد، اما چشم هام سیاهی رفتن و ...

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤

«زمان گذشته»

درست شش ماه پیش تولد هلیا دخترخالم بود.

اون شب خونه اشون رفته بودم و قرار بود همراه هلیا با هم حاضر بشیم.

پیراهنی کوتاه به رنگ گلبهی به تن داشتم با کفش های پاشنه بلند مشکی موهای حالت دارم رو آزادانه ریخته بودم، آرایش ملایمی کردم و تا می تونستم به خودم عطر زدم بالاخره تولد ‌مختلط بود!

از آینه کوچیک میون دستم خیره خودم شدم و در حالی که با چهره جدی صورتم رو وارسی می کردم تا آرایشم نقصی نداشته باشه رو به هلیا که روی صندلی نشسته و تقریبا روی میز آرایش خم شده بود گفتم: «چطور شدم؟».

درحالی‌که با کلافگی مشغول کشیدن خط چشم برای خودش بود نگاهی به سمتم انداخت. با دیدن تیپم چشمکی بهم زد.

- خیلی ناز شدی عشقم

با اعتماد به نفس کاذب ِ همیشگی ام سرم رو بالا گرفتم.

- خودم می دونم نازم!

 بلند به حرفم خندیدم که مشتی حواله‌ی بازوهام کرد.

- به جای این که قربون صدقه خودت بری بیا برای من خط چشم بکش دیرم شد!

 سمتش رفتم و مداد رو از دست هاش گرفتم، صورتش رو به سمت خودم برگردوندم چشمکی تحویلش دادم و مشغول کشیدن خط چشم شدم. چون خودش که تقریبا داشت به چشم هاش گند می زد.

ابرویی بالا انداختم زدم و پرسیدم:

-  بگو ببینم چه خبر از اون آقا خوشگله تو دانشگاهتون؟

ذوق زده دست هاش رو بهم کوبید.

- وای تری، باورت نمیشه امشب دعوتش کردم تولدم قبول کرد که بیاد.

خط چشم رو که تمام کردم، مشغول ریمل زدن به مژه هاش شدم.

-به به پس امشب می بینیم این آقا پسری که ازش تعریف می کنی!

: آره می بینی وای نمی دونی‌ چقدر برای دیدنش هیجان دارم.

مشتم رو محکم‌ به بازوهاش کوبیدم.

- اوهو شیطون، ببینم خبریه؟!

چشمکی زد و با مسخره بازی گفت: تا ببینیم خدا چی می خواد!

این و که گفت دوتایی بلند خندیدیم.



برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤
1476


#پارت_چهارم


«سهیل»


 روی مبل چرم دونفره ی گوشه سالن نشسته بودم.

موزیک ملایمی پخش می شد و هر کدوم از بچه ها با بغل دستی اش مشغول گپ و گفتگو بود، یه جمعی از بچه ها هم مشغول ورق بازی بودند!

حوصله مهمونی رو نداشتم به اصرار بچه ها اومده بودم دورهمی و این سر و صدای زیاد که در هم مخلوط شده بود بدجوری روی اعصابم بود!

اگه حال و حوصله اش رو داشتم خودم یکی از پایه های جمعشون بودم ولی خب امشب اصلا حسش نبود.

 شاهرخ کنارم روی مبل لم داد، دست هاش رو پشت گردنم انداخت و با چشمکی به سمتم گفت: « چی شده یه گوشه آروم نشستی؟!»

شونه ای بالا انداختم.

- چیزی نشده، حوصله شلوغ بازی ندارم.

محکم به شونه هام کوبید.

- نه بابا، نکنه بخاطر سایه است؟

با چشم و ابرو به سایه که از دور حواسش به من بود اشاره کرد.

با نگاه چپم بلند خندید و گفت: جون سهیل، اینجور غمبرک نزن دلم می گیره بلند شو بریم یه چیزی بزنیم آب گرمی، ماساژی، آب شنگولی...

حیف این همه دختر خوشگل نیست اینطوری اینجا تنها بمونن؟

 به پشت کمرش زدم و گفتم: نه حیف نیست گمشو ببینم.

تاسف وار، برام سر تکون داد و دست هاش رو به معنی خاک تو سرت بالا آورد‌.

 با دیدن یکی از دخترای خوشگل که اسمش رو صدا می زد از روی مبل بلند شد و سمت دختره رفت با خنده بهش گفتم: «بهت خوش بگذره!» بلند خندید و رفت.

 بی حوصله شربت روی میز رو برداشتم و کمی ازش خوردم.

 با دیدن «سایه» که از دور به سمتم می اومد. نفسم رو کلافه بیرون فوت کردم.

 «این‌و دیگه کجای دلم بزارم؟!»

 از همونجا نگاهش کردم یه جین تنگ به رنگ خاکی پوشیده بود مانتوی جلو باز قرمز و...

با حالت ناز و عشوه به سمتم اومد درست رو به روم ایستاد حالا می تونستم صورتش رو کامل ببینم خودش رو تو آرایش خفه کرده بود و لبخند بزرگی هم روی لباش بود!

صدای نازک و ظریفش به گوشم رسید.

- سلام خوش اومدی، چقدر دیر کردی فکر کردم نمیای!

جفت من روی مبل نشست و تقریبا از بوی عطر تندی که زده بود خفه شدم، تو دلم به خودم «لعنت» فرستادم چرا روی مبل دو نفره نشستم!

با حرکت سر به آرومی جواب «سلامش» رو دادم دست های لاک زده به رنگ قرمزش رو، روی دست هام قرار داد به چشم هام نگاه کرد و زمزمه کرد: چی شده بازم اخم کردی؟!

به چشم های سبز بی روحش خیره شدم نگاهی که هیچ حسی بهشون نداشتم.

- از اینکه عین دلقک های سیرک اینجا نشستم متنفرم.

تک خنده ای کرد.

: آها الان یعنی از بودن تو مهمونی که فقط بخاطر تو ترتیبش دادم تا بیشتر کنار هم باشیم و خوش بگذرونیم ناراحتی؟!

به چشم های پر از غرور و تکبرش پوزخندی زدم.

- نه، از آدم های زوری زندگیم ناراحتم می دونی‌ تحملشون برام سخته!

مردمک سبز چشم هاش گرد شدن تا خواست چیزی بگه صدای زنگ گوشیم دهنش رو بست.

ازش فاصله گرفتم و گوشی ام رو از جیب شلوارم خارج کردم. با دیدن اسم «هلیا» از روی مبل بلند شدم به سمت بالکن ویلا قدم برداشتم.

در شیشه ای بالکن رو باز کردم و داخل شدم انگشت هام صفحه لمسی گوشی رو لمس کردند و جواب هلیا رو دادم‌.

- الو، سلام هلی.

صدای پر هیجانش رو از پشت گوشی شنیدم

: سلام داداشی چطوری؟

به نرده های بالکن تکیه دادم و از اون بالا خیره باغ بزرگ ویلا شدم که میون سیاهی شب گم شده بود و فضای اطرافش رو نور چراغ های تو حیاط روشن کرده بود.

- خوبم عزیزم چیزی شده؟!

صداش این بار جدی شد

: ببینم تو کجا موندی؟

 مثلا امشب جشن تولدمه ها مگه بهت نگفته بودم قراره با رفیقام تو خونه جشن بگیرم و باهم باشیم اونوقت همه اومدن به جز تو!

محکم لب هام رو گاز گرفتم و دست هام رو به پیشونی ام کوبیدم

- مگه جشن تولدت امشبه؟!

صدایی که ازش نیومد با کلافگی «خنگ» زیر لبی نثار خودم و حواس پرتیم کردم.

: سهیل نگو که امشب رو یادت رفته بود؟! اصلا تو کجایی؟

- من خونه یکی از دوست هام اومدم مهمونی، باور کن اصلا ...

برا سلامتی و خوشبختی منو عشقم یه صلوات بفرستید  ❤
1450
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1405
1462
1470
1426
224
1439
29
1468
1415
داغ ترین های تاپیک های امروز