1600
1541

سلام دوستان 

من خسیس ترین فردی که دیدم 

رفتیم خونشون 

موقع تعارف کردن شیرینی 

ظرف شیرینی برداشت با دستش به هر نفر یکی یکی داد 😑😑

با شکلات هم همینکار کرد 

شما هم بیاید تعریف کنیم 

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما تقریبا سه سال از اون روزا میگذره 😞، تو این سه سال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این ۳سال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔

وااا

بلند نشدین بیاین

فقط 18 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
میشه برا سلامتی دوقلوهام ی صلوات بفرستین😍😘بعد ۳ سال انتظار و ۴ بار ای وی اف ناموفق،خدا تو ماه محرم بخاطر بنده عزیزش امام حسین ،معجزه شو بهم نشون دادو با امپول و اقدام طبیعی باردارشدم😍😍خدایا شکرت ک منم مامان شدم.نذر داشتم هروقت مامان شدم هر تجربه و اطلاعاتی ک درمورد بارداری دارم در اختیار مامانهای منتظر نی نی سایت بذارم.🌷🌷🌷🌷لطفا واسه سلامتی تو دلیم ی صلوات مهمونم کنید

تو همینجا هم یک خانومی تعریف میکرد که وقتی مهمان میاد براشون قندها رو میشماره و به تعداد مهمان ها قند میزاره 😑😑😑

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما تقریبا سه سال از اون روزا میگذره 😞، تو این سه سال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این ۳سال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔

درد و تورم سینه در دوران قاعدگی (PMS) ؟

ماستودینون مشکل شما را برطرف می کند.

کلیک کنید

1546
وااا بلند نشدین بیاین

نه 

تعجب کردیم 

البته جز بچه ها هیچکی از شیرینی نخورد 😁😁

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما تقریبا سه سال از اون روزا میگذره 😞، تو این سه سال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این ۳سال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔
يكي ميشناسم نخ دندون استفاده شده رو ميزاره جايي بعدا دوباره استفاده كنه تا مدتها

😷😷😷😷😷😷وای 

فقط 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
 هرکی امضامو خوندو واس راحتی و کم زمان بودن و بسلامتی زایمان کردنم دعام کرد لطفا اعلام کنه منم واس حاجتش ده تا صلوات میفرستم       😍😍😍😍                     طبق نظر  دکترم وسونو. تا زایمانم.  راهی نمونده لطفا برای راحتی و بسلامتی زایمان کنم دعام کنین و یه دونه  صلوات بفرستین  آخه بارداری اولمه و بعد 7 سال نازایی خدا بهم نظر  کرده... یه کوچولو ترس زایمان طبیعی دارم 😯 ....انشاالله هرکی دلش نی نی میخواد خدا مث من واسش معجزه کنه بزودی زود 

🤐🤐🤐🤐حرفم نمیاد

میمونم کنارت درست مثل سایه ات😍 از امروز تا هروز تا اوووون بی نهاااایت😍 نمیگیره هیچکس جای خاکههه پاتو😍 نمیمیره این عشق قسم میخورم😍 تا روزی ک قلبم هنوز میزنه 😍تا وقتی ک جونی توی این تنه😍 تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم قسم میخورم😍😍😍
8
دایی ام...خیلی خسیسه خیلی

تعریف کن 

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما تقریبا سه سال از اون روزا میگذره 😞، تو این سه سال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این ۳سال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔

همسایمون منو ناهار نگه داشت

سوسیس تخم مرغ زد بعد تا من ی لقمه بخورم خودش و پسرش تموم کردن

فقط 18 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
میشه برا سلامتی دوقلوهام ی صلوات بفرستین😍😘بعد ۳ سال انتظار و ۴ بار ای وی اف ناموفق،خدا تو ماه محرم بخاطر بنده عزیزش امام حسین ،معجزه شو بهم نشون دادو با امپول و اقدام طبیعی باردارشدم😍😍خدایا شکرت ک منم مامان شدم.نذر داشتم هروقت مامان شدم هر تجربه و اطلاعاتی ک درمورد بارداری دارم در اختیار مامانهای منتظر نی نی سایت بذارم.🌷🌷🌷🌷لطفا واسه سلامتی تو دلیم ی صلوات مهمونم کنید
1563

منم یه بار خونه یکی رفتم موزها رو خوشه ای گذاشته بود تو میوه خوری از هم جداشون نکرده بود که کسی برنداره.

خونه یکی هم رفتیم شام بهمون ساندویچ سوسیس دو نونه دادن به این صورت که دو تا نون باگت تو هم بود با نصف سوسیس.


۱۷۶ جان                                                                           ۱۷۶ آرزو                                                                           ۱۷۶ استعداد پرپر شده

مادر شوهرم جلو خودم از تو بقچه ای که میدونم مال هزار سال پیشه و عهد بوق براش هر کی هر چی اورده بدردش نخورده اون تو میزاره یه پارچه در اورد گفت اینم عیدی تو(عید نوروز)

فقط مادرشوهررررم 

نمیدونم دقیقا تو چی خسیسه ولی میدونم با تک تک عدسو لوبیا نخودو قندوشکر واسه ۲ساله بعدش حساب باز میکنه ماشاا..پولشون از پارو بالا میره😏😏😏

فقط 11 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکر۲سالگی گل پسرم 😍سجاد😍
1547
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1599
1580
1550
1588
1426
1479
1593
1506
1594
1587
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
29
1462
داغ ترین های تاپیک های امروز