1472
1411
عنوان

داستان زندگی سرگذشت واقعی

| مشاهده متن کامل بحث + 1414 بازدید | 134 پست

#سها قسمت چهاردهمامان یهو گفت خدا مرگم بده ،چرا اینشکلی شدی خاله ..سیاوش به زور خندید و گفت انقدر که دخترتون حرصم میده خاله ..مامان رفت تو اشپزخونه تا خوراکی مقوی بیاره براش ،رفتم تو اتاقم و پشت سرم اومد ...درو نیمه باز گذاشت و کنارم رو تخت نشست ..انقدر بغض داشتم که اگه دهنمو باز میکردم سیل راه میفتاد دستمو گرفت ،گفت من غلط کردم ،خب ؟ برگشتم طرفشو محکم بغلش کردم ، مهم نبود بابام میبینه یا نه ...مهم نبود محرمیم یا نه ..من عاشقش بودم و فقط میخواستم سالم باشه و حالا که سالم برگشته بود ،میخواستم با تمام وجودم حسش کنم اروم پشتمو نوازش میکرد تند تند زیر لبم میگفتم خیلی بیشعوری ،خیلی گاوی ..خندید و گفت دستت دردنکنه ،یهو بگو باغ وحش دیگه ...منو از خودش جدا کرد و گفت اخرش تو کار دست من میدی دختر پاشو بریم بیرون یه باد به کلت ..اون شب کلی حرف زد تا منو بخندونه اما ته دلم از یه چیزی وحشت داشتم که حتی جرات نداشتم به خودم اعترافش کنم مامان هر روز زیر گوشم میگفت بیشتر به سیاوش برس ،ضعیف شده ..انگار دست من بود ..حتی یه شب سهیل به شوخی گفت نکنه معتاد شده شوخی میکرد اما نمیدونست داره منو دیوونه میکنه ...اون شب شام خونه خاله دعوت بودیم هممون ،قرار بود راجع به عقد حرف بزنن ...خاله درست و حسابی حرف نمیزد ، جو خونه‌شون سنگین بود خیلی عمو مسعود صداشو صاف کرد و گفت باید راجع به یه موضوع مهم حرف بزنیم ،سیاوش سرش پایین بود ..رنگ مامان پریده بود و بابا با دقت به عمو مسعود نگاه میکرد ضربان قلبم رو هزار بود ، همه خونه داشت دور سرم میچرخید ..یهو سهیل اسممو صدا کرد و همه برگشتن طرفم ..بلند گفتم خوبم ،عمو چی شده ؟ عمو مسعود ادامه داد ..سیاوش قبل اینکه بیاد ایران ،مریض بود ،اما خوب همونجا درمان شد ولی متاسفانه بیماریش برگشته ..بابا گفت خب دوباره درمان میشه دیگه ،یه جوری گفتی من فکر کردم چی شده ..مگه چی مریضیش ..سیاوش اروم گفت ،سرطان مامان زد تو صورتشو گفت یا ابلفضل خاله اروم گریه میکرد و من نمیدونستم چیکار کنم ...#سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#سها قسمت پانزدهسیاوش بلند شد و اومد طرفم و گفت پاشو بریم بیرون باهات حرف دارم ..بی حرف پشت سرش راه افتادم .. به معنای واقعی کلمه داشتم دق میکردم رو پله ها نشستیم کنار هم ...گفت اگه بهت نگفتم فقط و فقط به خاطر این بود که دکتر گفت کامل درمان شدم .. من اگه یه درصدم شک داشتم نمیومدم طرفت ..اشکام دونه دونه میریخت ، نمیدونستم چی بگم ..گفت الانم هیچ اتفاقی نیفتاده ،هرکی میره دنبال زندگیش ..صداش بغض داشت..گفت خواستم همه چیو درست کنم بدتر گند زدم ..ببخش منو خواست بلند شه که دستشو گرفتم و گفت اوم وقتی عاشق میشه ،وقتی به یکی بله میگه یعنی پای همه چیش وایستاده ،بد و خوبش ،مریضی و سرحالیش ...اگه من جای تو بودم ،تو منو ول میکردی ؟ تو دیگه دوسم نداشتی؟ ساکت بود و گوش میکرد ،نگاش کردم ،خیلی دوسش داشتم ،حتی حالا که حس میکردم دارم از دستش میدم هزار برابر بیشتر میخواستمش..باهم درستش میکنیم سیاوش ،خب؟ گفت اگه درمان نشم ؟ گفتم میشی ،تو یه بار تونستی ،اینبارم میتونی ،به خاطر من ..از فردای اون روز افتادیم دنبال کاری درمانش ،سیاوش سرطان روده داشت و با بریدن یه قسمت از روده و شیمی درمانی خوب شده بود اما حالا ریه ش پر از توده شده بود ..سرفه هایش ،تنگی نفس هاش ....انگار خودم همون بیماری رو داشتم ،با تک تکش درد میکشیدم ...همه باهامون مهربون تر شده بودن و این عصبانیم میکرد ،انگار با کاراشون بهم میگفتن امیدی نیست ...تموم موهای سیاوش ریخت ،روزی که کامل کچل کردو خوب یادمه ،خجالت میکشید نگام کنه اما هنوزم شر و شور بود ،گفت اگه میدونستم انقدر بهم میاد زودتر میزدمشون ...گفتم اره خیلی خوب شدی ..انقدر لاغر شده بود که استخوناش دیده میشد ..هممون داغون بودیم ،حتی میتونم بگم ما بیشتر از خود سیاوش زجر کشیدیم ...هر روز به تعداد بیمارای سرطانی اضافه میشد ،نمیدونستم چه خبره ...تو بیمارستان کنار هرکسی مینشستم میگفت مریضم سرطان داره ..روحیه‌مو کامل از دست داده بودم و برعکس سیاوش بهم امیدواری میداد ...همه روزامو تو بیمارستان بودم..تو همون گیرو دار بود که شبنم باردار شد ،خبر خوبی بود وسط اونهمه غصه ، رابطم باهاشون معلومی بود ،اونا هم خیلی ناراحت بودن ...#سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#سها قسمت شانزدهم / آخر۲۵ اریبهشت بود ..رفته بودم خونه تا لباسامو عوض کنم ،وضعیت ریه های سیاوش خیلی بد بود و من یه لحظه تنهاش نمیذاشتم و فقط میومدم خونه و یه دوش دو دقیقه ای میگرفتم و لباسمو عوض میکردماون روز خیلی استرس داشتم ،حتی نمیخواستم برم خونه و به زور خاله راضی شدموقتی برگشتم بیمارستان دلشوره‌م بیشتر شد ...هوا یه جوری بود ...اصلا انگار اسمون غم داشت ..اسانسور خراب بود و من از پله ها رفتم بالا ،سه تا پله مونده بود برسم طبقه دوم که صدای جیغ شنیدم ..زانوهام سست شد ...به زور خودمو کشوندم بالا... از اتاق سیاوش بود صداها ..اتاقش شیشه ای بود و ورود بهش ممنوع بود و حالا من میدیدم درش بازه ...وارد اتاق شدم خاله میزد تو سرشو و پرستار سعی میکرد بیرونش کنه ...چندتا دکتر بالای سر سیاوش بودن ...دستگاهی که کنارش بود یه خط صافو نشون میداد ،تو فیلما دیده بودم اما هرچی به ذهنم فشار میاوردم یادم نمیومد معنیش چیه ...مارو بیرون کردن و درو بستن ..چند دقیقه بعد دکترا اومدن بیرون ،واسه ذهن پر از سوال من ،واسه صورت خیس خاله ،فقط یه جواب داشتن..متاسفم ..همین ..به همین راحتی تموم شد ...مردی که عاشقش بود دیگه نفس نمیکشید ..خاله مریم همونجا از هوش رفت و بردنش اورژانس ...من ولی گیج بودم اصلا نمیتونستم درک کنم که چی شده ...میدونستم سیاوش دیگه زنده نیست ، اما یادم رفته بود که عکس العمل ادما تو این شرایط چیه ..اتفاقای بعد رو دور تند بود ،فقط چیزی که اروم اروم میرفت جلو ،نبودن سیاوش بود نذاشتن ببینمش ،حس میکردم همش دروغه ،حس میکردم دارن بازیم میدن ،اما دروغ نبود ..۶ ماه گوشه خونه فقط به درو دیوار نگاه میکردم ،یه جای خالی توقلبم بود که خیلیی بزرگ بود و نمیتونستم نادیده‌ش بگیرم ..اما بالاخره منم برگشتم به زندگی ..من هنوزم با سیاوش زندگی میکنم ،با خاطره هامون ، میدونم که هیچوقت جاشو با هیچکسی پر نمیکنم ...ممنونم که خوندین و معذرت میخوام اگر ناراحتتون کردم برای روح سیاوش من لطفا یه فاتحه بخونید 🙏🏻پایان..#سحر_رستگاری @man_yek_zanam

اگه دنبال لباس با قیمتهای باور نکردنی هستین 

حتما به ما سر بزنید

#قسمت_اول از صبح خیلی زود همه مشغول تمیز کردن خونه بودن، میدونستم مهمون داریم اما نمیدونستم کیه، سرگرم عروسکام بودم که خانوم جون اومد پیشمو گفت پاشو یه لباس مرتب بپوش، بدون هیچ حرفی رفتمو لباسمو عوض کردم... نزدیک عصر بود که سروکله مهمونا پیداشون شد...خیلی تعجب کردم، آخه مهمون همسایه مون و خواستگار خواهر بزرگترم بود که هفته پیش اومد و جواب نه گرفت، چون خواهرم عاشق پسر عمه مون بود و منتظرش بود...من تو آشپزخونه نشسته بودم که خانوم جون اومد تو و یه سینی چای ریخت و گفت بلند شو این سینی رو بگردونسینی برام خیلی سنگین بود، اما مگه میتونستم رو حرف خانوم جون حرف زد...سینی رو چرخوندم و دوباره رفتم تو آشپزخونه...نمیدونستم موضوع چیه و برامم مهم نبود، فقط میخواستم زودتر برن تا برم با عروسکام بازی کنم. دو سه روز گذشت، من سرکلاس بودم که ناظم اومد و گفت خانوادم اومدن دنبالم، خوشحال شدم که زودتر میرم خونه. تند تند وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون، خانم جون و نرگس خواهر بزرگم تو حیاط کوچیک مدرسه منتظرم بودن. خانم جون گفت میخوایم بریم بازار،میخوایم خرید کنیم تعجب کردم، آخه ما فقط عیدا خرید میکردیم، اونم خودمون نمی‌رفتم خانم جون میرفت و واسه همه یه دست لباس میخرید و میومد. بازم چیزی نپرسیدم، چون خیلی از خانم جون حساب می‌بردم. سوار ماشین های خطی روستامون شدیم و رفتیم شهر. تو شهرمون یه پاساژ بزرگ بود که همه چی داشترسیدم جلوی پله هاش که دیدم فریبا خانم مامان خواستگار نرگسم اونجاست، مامان و نرگس رفتن پیشش و منم دنبالشون.سلام که کردم، فریبا خانم بغلم کرد و گفت سلام عروس خوشگلم... تو عالم بچه گی بودم هنوز، نمیفهمیدم منظورشو... ادامه دارد...#سحر_رستگاری @man_yek_zanam

1473

#قسمت_دومیکم خرید کردن برام، همشم چیزای زنونه بود، کفش پاشنه دار، چند تیکه لوازم آرایش و... داشتم از ذوق میمیردم اما خبر نداشتم چه خوابی دیدن برام..تو خونه کفشامو میپوشیدم و فکر میکردم خیلی بزرگ شدم، رو ابرا بودم، آروم آروم داشتم از عروسکام و دنیای بچه گیم فاصله میگرفتم،تا حالا هیچکس اینجوری بهم توجه نکرده بود، عاشق فریبا خانم شده بودم، فکر میکردم خیلی مهربونه که برام خرید کرده.دو روز بعد باز اومدن اجازه مو گرفتن و منو بردن خونه یکی از همسایه هامون برای اصلاح، کلی گریه کردم زیر دستش تا بالاخره تموم شد، تو آینه کوچیکی که بهم داد خودمو نگاه کردم، خیلی تغییر کرده بودم، ابروهام نازک و کمونی شده بود،ذوق زده شده بودم واسه این همه تغییر.از فرداش کم کم زمزمه نرفتن مدرسه شروع شد، خانم جون چپ میرفت راست میرفت میگفت دخترو چه به درس خوندن، دختر باید خونه داری بلد باشه، باید دستپختش خوب باشه... اما من عاشق درس و کتابام بودم، ولی بازم حرف حرف خانم جون بود، حتی اقاجونمم رو حرفش حرف نمیزد.پنجشنبه بود، خانوم جون صبح زود بیدارم کرد و بقچه لباسامو داد دستم و با نرگس راهی حموم روستامون شدیم.وقتی برگشتیم خونه خیلی شلوغ بود، نرگس منو برد تو اتاق و خانوم جونم با یه دست کت دامن شیری اومد تو و گفت اینارو تنت کن.دلم شور میزد، از استرس حالت تهوع داشتم.لباسارو پوشیدم و یه جوراب رنگ پا زخیمم پام کردم، نرگس یه جفت صندل سفید آورد برام و یه چادر حریر هم انداخت رو سرم...ادامه دارد... #سحر_رستگاری@man_yek_zanam

#قسمت_سومبه نرگس نگاه کردمو گفتم، آبجی چه خبره؟! چرا اینارو پوشیدم؟!گفت داری عروس میشی دیگه... نمیدونستم چی بگم، نه ناراحت شدم نه خوشحال، گفتم عروس کی؟! گفت پسر فریبا خانومگفتم مگه قرار نبود تو عروس اونا بشی؟! گفت بسه دیگه چقدر سوال میپرسی، بدو الان خانم جون میاد، آماده نباشی به من غر میزنه. از نرگس خاطره خوب زیاد نداشتم، خواهر بزرگ بود و همیشه به منو بقیه بچه ها زور میگفت.نسرین خواهر کوچیکم یه گوشه از اتاق نشسته بود و با غصه نگام می‌کرد، انگار اون بهتر از من می‌فهمید چه بلایی داره سرم میاد. گیج بودم، اصلا درک درستی از ازدواج نداشتم، نمیفهمیدم قرارِ چه اتفاقی بیفته، فکر میکردم بازیه ،یه دختر 14 ساله که عروسک بازی میکنه چی از زندگی میدونه...خانوم جون اومد تو اتاق، چادرملو تا زیر جونم کشید پایین و دستمو گرفت و منو دنبال خودش کشید، درست جلومو نمیدیدم...فقط صدای همهمه میومدکنار یه صندلی ایستادیم و منو به سمت صندلی هل داد تا بشینم..با دستم یکم چادرشو دادم بالا و اطرافمو نگا کردم، یه سفره جلوی پام بود که پر از وسیله های تزئینی بود، کنارمم یه صندلی بود که خالی بود، اما زیاد طول نکشید که با چندتا یالله، پسر فریبا خانم اومد و کنارم نشست... حس بدی داشتم، انگار تو قفس بودم، دلم میخواست فرار کنم اما میدونستم خانم جون زنده م نمیذاره... صدای یه آقایی از تو قسمت مردونه اومد که اجازه میخواست تا شروع کنه... ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_چهارم4 بار خطبه عقد خونده شد و من جواب ندادم، دیگه برام مهم نبود خانوم جون چیکار میکنه...بار آخر هم عاقد گفت حتما راضی بوده که نشسته پای سفره عقد، اون روز من بدون اینکه راضی باشم، شدم همسر مردی که نمیشناسم...اون موقع به این فکر نمیکردم اما بزرگتر که شدم احساس می‌کردم پس مونده خواهرمو دادن به من، مثل همه اون وقتایی که لباسای خوب مال خواهر بزرگم بود و وقتی کهنه و کوچیک میشد می‌رسید به من...تو روستای ما رسم بود بعد از عقد، داماد شب خونه عروس میموند...نمیدونستم باید چیکار کنم، مهمونا رفته بودن، داداشام هر کدوم یه سمت ولو شده بودن، خانم جون و نرگس تو آشپزخونه بودن و آقا جون تو حیاط...احمد پسر فریبا خانمم یه گوشه نشسته بود و هی نگام می‌کرد خانم جون اومد زیر گوش احمد یه چیزی گفت و اونم بلند شد و دنبال خانوم جون رفت تو یکی از اتاقا.رفتم تو حیاط پیش آقاجون، خیلی تو خودش بود. میدونستم راضی نبود اتفاق اما مگه میتونست برخلاف نظر خانوم جون چیزی بگه، خانوم جونو میپرستید.گفتم آقاجون خوبین؟! گفت خداروشکر، دیگه زبونم نچرخید تا حرفی بزنمنیم ساعت تو حیاط دور زدم تا شاید خسته بشه و بره خونشون... اما انگار سمج تر از این حرفا بود.خانوم جون صدام کرد، رفتم تو خونه و دستمو گرفتو منو برد دم همون اتاقی که احمد توش بود. به زور هلم داد تو اتاق و درو بستمن موندم و یه مرد غریبه، یکی که تا صبح حسی بهش نداشتم اما حالا ازش متنفرم بودم.تشک دو نفره وسط اتاق حالمو بد می‌کرد، یهو از شدت استرس به سرفه افتادم، صداش اومد که خیلی عادی گفت خورشید برو یکم  آب بخور. یه نگاه وحشتناک حواله ش کردمو رفتم دم پنجره اتاق نشستم.خدا خدا میکردم زودتر صبح بشه، انگار هوای اتاق کم شده بود، نمیتونستم نفش بکشم، احمد بلند شد، زیر چشمی نگاش میکردم، نفسم رفت، ترسیدم بخواد بیاد طرف من اما رفت یه گوشه تشک دراز کشید و دیگه حرفی نزد.تا صبح دم پنجره نشستم، هوا که روشن شد انگار دنیا رو بهم دادن، مثل موشک از اتاق پریدم بیرون و محکم خوردم به خانوم جون... ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_پنجم با کلی التماس خانم جونو راضی کردم که برم مدرسه. هر روز از مدرسه که برمیگشتم میدیدم تو یکی از کوچه ها منتظرمه...نمیدونستم چه جوری بهش بفهمونم ازش بیزارم. هرچقدر من بیشتر کم محلی میکردم انگار اون بیشتر میومد طرفم... همه سعیمو میکردم بهش فکر نکنم اما مگه خانوم جون میذاشت. عقد زورکی بس نبود، میخواست یه کاری کنه دوسش داشته باشم، اما مگه میشد به زور عاشق شد. آقاجون هر روز ساکت تر از قبل میشد،تمام روز خودشو با درختای حیاط سرگرم می‌کرد، چند بار اتفاقی دیدم چشماش خیسه، میدونستم دلش واسه بخت بد من میسوزه....یه روز از مدرسه که برگشتم، دیدم احمد جلوی در وایستاده، اومدم از کنارش رد شم که دستمو گرفت و کشید، خیلی عصبانی بود، گفت تا کی میخوای اینجوری رفتار کنی؟! من شوهرتم، اما واسه تو با دیوار فرقی ندارم، دلم پر بود و نمیتونستم ساکت بمونم، گفتم برو به اونایی که منو زورکی نشوندن کنارت اینارو بگو...تو مگه خواستگار نرگس نبودی، مگه عاشقش نبودی، چی شد نظرت عوض شد؟! یهو چشمم خورد به آقاجون که داره میاد طرفمون، اومد دست احمدو گرفت و کشید طرف خودش و بدون هیچ مقدمه ای گفت ببین پسرم من از اولم موافق این وصلت نبودم اما کاریه که شده، حالا دارم بهت میگم تو مشکلی نداری،تو خیلی پسر خوبی هستی، مشکل از دختر منه که بچه ست، وقت شوهر کردنش نبود، بیا و تمومش کن، نه خودتو عذاب بده نه ما رو، طفلی آقاجونم با درد اینارو میگفت. احمد هیچی نگفت و رفت. ذوق کردم که یکی ازم حمایت کرده، آقاجونو محکم بغل کردم، فکر میکردم همه چی تموم شده، آقاجون موهامو بوسید و گفت غصه نخور دخترم، درست میشه. بعد از مدتها باز از ته دلم خوشحال بودم، اما نمیدونستم عمر خوشحالیم فقط چند ساعته...ادامه دارد...#سحر_رستگاری@man_yek_zanam

#قسمت_ششمآخر شب بود، با ذوق داشتم رخت خوابمو پهن میکردم که بعد از چند وقت راحت بخوابم،صدای خانم جون اومد که داشت احوال پرسی می‌کرد با یکی، چادرمو سرم کردم و از اتاق رفتم بیرون، که احمدو دیدم، تموم تنم یهو یخ زد. باورم نمیشد بعد از حرفهایی که آقاجون زد بهش بازم بیاد.سلام کرد و منم جواب سلامشو به اجبار چشم غره خانم جون دادم و برگشتم تو اتاق و اونم پشت سرم اومد تو.دوباره رفتم لبه پنجره نشستم، از وقتی عقد کرده بودیم شبایی که میومد خونمون تاصبح بیدار میموندم که مبادا بیاد سمتم، وحشت داشتم از اینکه دستش بهم بخوره. اونم انگار نه انگار، راحت می‌خوابید.تا صبح با خدا حرف زدمو گریه کردم، بهش التماس کردم کمکم کنه. دم دمای صبح  بود که همونجا کنار پنجره خوابم برد. چشمامو که باز کردم دیدم روی تشکم کنار احمد، مثل فنر از جام پریدم، فکر اینکه بهم دست زده و منو بغل کرده حالمو بد می‌کرد. کتابامو جمع کردم و یه دست لباس برداشتم رفتم خونه عمه م، اونجا تنها جایی بود که هیچ کس سرزنشم نمی‌کرد، چون عمه هم مثل من به اجبار ازدواج کرده بود و یه عمر کنار کسی که هیچ حسی بهش نداشت سوخته بود.من خیلی پاییز رو دوست داشتم اما اون سال پاییز شبیه جهنم بود برام. اوایل آذر بود که فریبا خانم اومد خونمون و با خانوم جون رفتن تو اتاق یه ساعت حرف زدن.گوشمو چسبونده بودم به در شاید چیزی دستگیرم بشه اما خیلی آروم حرف میزدن.شب که آقاجون اومد خونه خانم جون بردش تو اتاق، چند دقیقه بعد صدای داد آقاجون خونه رو لرزوند، رضا داداش بزرگ ترم فوری رفت طرف اتاق و درو باز کرد و گفت چی شده آقا جون، اقاجونم داد زد از مادرت بپرس،خانم جون خیلی خونسر گفت میخوان بیان عروسشونو ببرن مگه جرمه؟! آقا جون بدتر شد. از دادش تنم لرزید، چه عروسی، چه کشکی، من دارم میگم بیا بریم طلاقشو بگیریم، تو میگی عروسی، داریم با دستای خودمون بدبختش میکنیم. توروخدا از از این بچه بگذر، تو ندیدی این بچه هنوز عروسک تو دستشه. ولی خانم جون کوتاه نیومد. میدونستم اگه تموم دنیا هم بهش بگن اشتباه کرده بازم قبول نمیکنه...کاش فقط با من اینکارو می‌کرد، خانم جون به برادرامم رحم نکرد... حرفای خانم جونو که شنیدم دنیا رو سرم خراب شد، تا امروز امید داشتم که یه جوری از دستشون خلاص بشم، اما با حرفای خانم جون تموم امیدم نابود شد... ادامه دارد...#سحر_رستگاری @man_yek_zanam

8

#قسمت_هفتمدو سه روز بعد، صبح زود فریبا خانم اومد خونمون ،دیگه به نظرم مهربون نمیومد و حتی ترسناک هم شده بود به چشمم.اومده بود دنبال خانم جون تا باهم برن شهر و پارچه بخرن.مثل یه پرنده اسیر  شده بودم، خودمو به در و دیوار می‌کوبیدم اما هیچکس صدامو نمیشنید.میگفتن بچه ست نمی‌فهمه، بزرگتر که بشه درست میشه...همون روز تصمیم گرفتم خودکشی کنم، اون موقع راه دیگه ای به ذهنم نمی‌رسید.رفتم تو انباری گوشه حیاط، دیده بودم خانوم جون یه بسته مرگ موش اونجا گذاشته... پیداش کردم و رفتم آخر حیاط وسط درختا نشستم، گریه م بند نمیومد، دلم خیلی واسه خودم میسوخت، اول زندگیم منو به آخرش رسونده بودن... یاد خواهر برادرام افتادم، با خودم میگفتم بعد من چیکار میکنن، حتما دلشون تنگ میشه و گریه میکنن برام... ولی مطمئن بودم خانوم جون فقط از اینکه عروسی بهم میخوره ناراحت میشه و کلی فحش نثار روحم میکنه... یه دفعه صورت آقاجون اومد جلوی چشمام، میدونستم کمرش میشکنه، خیره بودم به مرگ موش توی دستام و فکرم پیش چشمای سرخ آقاجون بود وقتی جنازمو میدید... ترسیدم، ولی نه از درد آقاجون... راسته میگن جون عزیزِ، آقا جون بهوونه بود، من از مردن ترسیدم، آدم این کار نبودم... بسته مرگ موشو گذاشتم سرجاش و رفتم تو خونه. نسرین یه گوشه داشت با عروسکاش بازی می‌کرد، یهو دلم خواست برم باهاش بازی کنم، رفتم عروسکامو آوردمو نشستم کنارش... چقدر لذت داشت اون خاله بازی برام...غرق بازی بودم که یه نگاهی روم سنگینی کرد، برگشتمو دیدم آقا جون خیره ست بهم... تا دید نگاش میکنم رفت تو آشپزخونه.صداشو شنیده به خانوم جون میگفت، تو دلت نمیسوزه زن، برو ببین چه جوری داره بازی میکنه، توروخدا از خر شیطون بیا پایین، خانم جون گفت هیکلش دو برابر منه، انقدر نازشو کشیدی اینجوری شده، بره خونه شوهر درست میشه،مرغ خانم جون یه پا داشت،نمیدونم چرا هر چی می گفت و هرکاری که می‌کرد، اما هیچوقت نتونستم دوسش نداشته باشم، با اینکه میدونستم دوسم نداره... چیزی به عروسی نمونده بود، همه سرگرم خریدن جهیزیه بودن، منم مثل یه روح تو خونه میچرخیدم و هیچکسی کاری به کارم نداشت.. ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_هشتمآقا جون دیگه هیچی نمی‌گفت،انگار زورش به بختِ بدِ من نرسید، خانوم جونم خوشحال بود از این که هیچکس مخالفش نیست شب قبل از عروسی احمد اومد خونمون، رفتم تو اتاق و میدونستم پشت سرم میاد، میخواستم باهاش حرف بزنم. بهش گفتم تورو خدا تو بفهم حرف منو، من به دردت نمیخوره، من هیچی از زندگی نمیدونم، ما همه چیمون باهم فرق میکنه، تورو جون هرکی که دوسش داری برو بگو تمومش کنن. سکوتش رو که دیدم خوشحال شدم، گذاشتم پای اینکه داره نرم میشه،اما یه دفعه دستشو گذاشت رو صورتمو نوازش کرد و گفت عادت میکنی انگار برق سه فاز بهم وصل کردن، از یه طرف شکه بودم از اینکه لمسم کرده، از یه طرف حرفاش مثل بمب منفجرم کرد. دستشو پس زدمو گفتم، اولا بار آخرت باشه دستت به من میخوره، دوما عادت میکنم؟! مگه آدم به کسی که ازش متنفره عادت میکنه؟! از زندگی من برو بیرون، نمیتونم تحملت کنم. جمله هامو با جیغ میگفتم، خودمم دیگه خودمو نمی‌شناختم، اون بره معصوم و آروم تبدیل شده بود به یه گرگ وحشی. همه اومدن تو اتاق خانم جون اومد وسطمون وایستاد و رو به من گفت چشمم روشن، مگه من مردم که تو اینجوری خونه رو گذاشتی رو سرت؟! دیگه از خانم جونم نمی‌ترسیدم، جیغ زدم دست از سرم بردارین، خودمو میکشم و همتونو حسرت به دل میذارم، چی از جون من میخواین، مگه من چیکار تون کردم، این حرفارو با درد میزدم، صورتم خیس خیس بود، دستای خانم جونو گرفتم و گفتم خانم جون من دخترتم، یادته کوچیک بودم سرمو میذاشتی رو پات برام شعر میخوندی، یادته موهامو می‌بافدی؟! حالا چی شده؟! ازم خسته شدی خانم جون؟ به خدا قول میدم تو انباری بمونم، قول میدم اصلا جلو چشمت نباشم، هر کاری بگی میکنم خانم جون، توروخدا فقط نذار منو ببرن احساس کردم چشمای خانم جون از نمک اشک برق زد، اما خیلی زود پسش زدو به احمد گفت پسرم، این دختره خل شده، تو امشبو برو خونه، انشالله فردا شب دیگه باهم میرین سر خونه زندگیتون اشکام خشک شد، صدام خفه شد،زانوهام خم شد،... من همون شب جلوی پای خانوم جون مردم... ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_نهم صبح زود نرگس بیدارم کرد که بریم حموم، شب قبل تا وقتی خوابم ببره همش دعا میکردم بخوابمو دیگه بیدار نشم، ولی بیدار که شدم هیچی، تموم شبم خواب احمدو دیدم، شده بود اینه دقم، همش جلوی چشمم بود، حتی وقتی نبود. بلند شدمو رخت و خوابمو برای آخرین بار تو خونه پدریم، جمع کردم، همینم اشکامو بیشتر کرد،لباسامو جمع کردم و دنبال نرگس راه افتادم... حموم اون روز بیشتر از اینکه حموم عروسی باشه، شبیه غسالخونه بود برام..وقتی برگشتیم خونه، خانم جون گفت فریده دختر ملیحه خانم منتظرته، زود موهاتو خشک کن برو اونجا...اخم کردم و گفتم نمیدونستم دو هفته ای آرایشگر شده،خانم جون هیچی نگفت و رفت تو آشپزخونه نرگس منو نشوند و خودش بالا سرم وایستاد و با حوله افتاد به جون موهام که خشکشون کنه، از درد اشکم دراومد اما دهنمو باز نکردم، انگار لذت می‌بردم از درد کشیدن... کارش که تموم شد، منو نسرین رفتیم خونه ملیحه خانم، یه بالشت آورد گ گفت دراز بکش که تا مسلط باشم رو صورتت، خنده م گرفته بود، مثلا داشت با کلاس حرف میزد، یکم که گذشت به نسرین نگاه کردم، طفلک خواهرم واسه آرایش رو صورتم ذوق می‌کرد، یاد روز اولی افتاده م که با فریبا خانم رفتیم خرید، چقدر اون روز واسه اون لوازم آرایشا ذوق کرده بودم،بعد از عقد که تازه عقلم اومد سرجاش، هموشونو تو بیابون پشت خونمون چال کردم... تموم بدنم خشک شده بود، بلاخره اجازه داد بلند شم، خودش که خیلی ذوق زده شده بود، یاد اون ضرب المثل افتادم که هیچ ماست بندی نمیگه ماست من ترشه، اینه رو داد دستم و گفت ببین خودتو چه ماه شدی، راست می‌گفت خیلی عوض شده بودم، از یه دختر بچه ساده، به یه زن جا افتاده تبدیل شده بودم، اینه رو از دستم گرفت و گفت بیچاره آقا داماد امشب پس نیفته خوبه، دوباره یاد سرنوشت مزخرفم افتادم، حرفش یه تلنگر شد واسه اشکهایی که چندساعت جلوشونو گرفته بودم، فریده زد تو صورتش گفت خاک تو سرت چرا گریه میکنه، همه آرایشت خراب شد ، غصه چیو میخوری خورشید، کی تو فک و فامیلامون با عشق و عاشقی ازدواج کرده که تو دومیش باشی، خدا بزرگه، من مطمئنم کم کم عاشقش میشی، با دستمال اروم آروم اشکامو پاک کرد و یکم دیگه کرم مالید به صورتم که جای اشکام معلوم نباشه، بعدم موهامو یه مدل ساده جمع کرد پشت سرم. کارش که تموم شد، نسرینو فرستاد تا به خانوم جون بگه لباسمو بیارن، لباسی که اصلا ندیده بودمش هنوز.خانم جونو نرگس که از در اومدن تو فریده کل کشید، نرگس اومد بغلم کرد و ملیحه خانم اسپند دود کرد. اما خانم جون ساکت یه گوشه وایستاده بود...ادامه دارد...#سحر_رستگاری@man_yek_zanam

#قسمت_دهملباس عروسمو پوشید، اصلا یادم نمیاد مدلش چه جوری بود، بقیه ساعت‌های اون روزو من ساکت موندم، دیگه هیچی مهم نبود برام، آب از سرم گذشته بود دیگه دست و پا زدن بی فایده بود... چیز واضحی از مراسم یادم نمیاد، اما آخر شبشو خوب یادمه. آقاجون دستمو گرفت، یهو رنگش پرید گفت چرا انقدر دستات سرده، گفتم آقاجون من مُردم، شما منو کشتین، از فردا راحت بیاین سر خاکم... بیچاره اقاجونم مچاله شد، دستمو فشار داد و فوری رفت بیرون که کسی نبینه شکستنشو، خانم جون احمدو بغل کرد و بعدم منو، دستمونو گذاشت تو دست همو آروم جوری که فقط من بشنوم گفت نشنوم با شوهرت بد حرف زدیا، بچسب به زندگیت...همه رفتن، من موندم و یه غریبه که شوهرم بود، تو یه اتاق 9 متری تو خونه فریبا خانم... با لباس عروس نمیتونستم بشینم، جایی هم نبود که بتونم لباسمو عوض کنم، احمد دراز کشید بود و ساق دستشو گذاشته بود رو چشماش، آروم گفتم برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم. حرفم تموم نشده بود که با اخم نگام کرد، مگه من غریبه ام، همینجا عوض کن، میمردم بهتر از این بود، خیره تو چشاش گفتم این آرزو رو با خودت به گور میبری، یهو بلند شد و نشست. همینجوری که خیره بود بهم با یه لحن چندش آوری گفت مثل اینکه دلت میخواد کمکت کنم لباساتو عوض کنی، خون تو تنم یخ بست، بلند شد و اومد کنارم نشست، اشکام دونه دونه میریخت رو لباسم،واسه هزارمین بار تو دلم از خدا مرگ خواستم ولی صدای من خیلی وقت بود که به گوش خدا نمی‌رسید،دستشو گذاشت رو دستمو گفت خورشید بدقلق نباش..چشمامو با درد بستمو واسه مرگِ آرزوهام زار زدم ... ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_یازدهمصبح روز بعد، وقتی بیدار شدم احمد رفته بود سرکار، نیم ساعت بعدش، خانوم جون و نرگس برام سینی صبحونه آوردن، خانوم جون رفت پیش فریبا خانم، و نرگس اومد تو اتاق ما، پرسید خوبی؟! درد نداری؟! گفتم این پیش دردی که رو قلبم گذاشتین هیچی نیست، نرگس اخم کردو پرید بهم چته تو؟! چیکارت کردیم ما؟ از خداتم باشه، از صدقه سر من تو این شوهرو داری، چشام اندازه دوتا گردو ‌شد و دهنم از این همه پررویی باز موند ، یه نگاه دیگه بهم کرد و رفت.ظهر بود که یکی در اتاقو زد، چادرمو سرم کردمو درو باز کردم، آقا محمد بود، پدر شوهرم حساب میشد دیگه، چقدر سنگین بود برام کلمه شوهر..مرد مهربونی بود، تو اون خونه تنها کسی بود که دوسش داشتم.گفت دختر بیا پایین ناهار بخور، نگاش افتاد به سینی صبحونم، اخم کرد و گفت صبحونه ام نخوردی که، بیا بریم دخترم، با نخوردن هیچی درست نمیشه،فقط خودتو اذیت میکنی.رفتم سر سفره، خواهر برادرای احمد همه شون بودن، جز خواهر بزرگش که ازدواج کرده بود بقیه مجرد بودن، دو تا خواهر داشت و پنج تا برادر. یه لقمه غذا رو به زور خوردم و فوری تشکر کردم و قبل از اینکه کسی اعتراض کنه، رفتم تو ایون (همون تراس یا بالکن خودمون) سمت راست ایون پله می‌خورد به سمت پایین و حیاط، پله های سمت چپ هم می‌رفت بالا و می‌رسید به اتاقی که داده بودن به ما. هوا خیلی سرد بود، داشتم میلرزیدم اما انقدر خوب بود که دلم نمیومد برم تو اتاق... وسط حیاطشون یه حوض رنگ و رو رفته بود و کنارش یه دونه از این تشت های فلزی بود که پر از لباس کثیف بود، اون موقع ها آب لوله کشی نداشتیم، همه ظرف ها و لباس ها رو باید می‌بردیم و جایی وسط روستا که یه لوله بزرگ آب میریخت تو یه جایی شبیه استخر و اونجا میشستیمشون. زندگی سخت بود اون موقع ها امکانات نبود ، ولی خیلی قشنگ تر از الان بود... با صدای گوسفندا از فکر و خیال اومدم بیرون. نگام افتاد به گوشه حیاط به طویله کوچولویی که درست کرده بودن و توش چندتا گوسفند نگه میداشتن،سرو صداشونم واسه این بود که محمد آقا داشت بهشون غذا میداد. پله ها رو رفتم بالا و دوباره من موندم اتاقی که قرار بود از این به بعد شاهد اشکام باشه... عصر بود که صدای احمد از حیاط شنیدم، دیگه بیخیال روسری شدم، چون چیزی واسه از دست دادن نداشتم،منتظرش نبودم اما مطمئن بودم فوری میاد بالا، اما حدود یک ساعت بعد اومد بالا... یه جوری شده بود، نمیدونستم و نمیخواستمم بدونم چشه. ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

1476

#قسمت_دوازدهمیه تلویزیون قرمز خیلی کوچیک و سیاه سفید تو اتاقمون بود، احمد نشسته بود و داشت نگاه می‌کرد، دیدم بهترین فرصته که حرفمو بهش بزنم، چند بار سرفه کردم تا نگام کنه، بدم میومد اسمشو صدا کنم، برگشت طرفم گفت چیه، آب بیارم؟! گفتم نه خوبم، میشه منو ببری خونمون؟! گفت چرا چیکار داری؟!مامانت اینا صبح اینجا بودن دیگه، تعجب کردم، چقدر اطلاعاتش کامل بود. گفتم میخوام کتابامو بیارم...تو یه ثانیه صورتش تغییر کرد، ترسیدم ولی به روم نیاوردم کتاب میخوای چیکار؟! گفتم خب فردا شنبه ست، میخوام برم مدرسه... یهو فریبا خانم در اتاقو باز کرد و گفت کی گفته تو قرار بری مدرسه؟! دهنم باز مونده بود، باورم نمیشد که پشت در وایستاده و حرفامونو گوش داده، بلند شدم و رو به روش وایستادم، احمد بلند شد. گفتم شما به حرفای ما گوش دادین؟ با یه قیافه حق به جانب گفت، احمد تو مثل درخت اینجا نشستی نمیبینی این هرچی دلش میخواد داره به مادرت میگه، اصلا نمیتونستم باور کنم این همون زنیه که همش قربون صدقه من میرفت...گفتم این موضوع بین منو احمدِ، شما... حرفم تموم نشده بود که اولین تو دهنی عمرمو خوردم.دستمو رو دهنم گذاشتمو به احمد نگاه کردم، گفتم ازت بدم میومد ولی دلیلی نداشتم، یکم عذاب وجدان داشتم به خاطر رفتارم باهات، ممنونم که بهم ثابت کردی لایق تنفریچادرمو برداشتمو از اون جهنم فرار کردم،صد دفعه پشت سرمو نگاه کردم که یه وقت دنبالم نیاد،اما اون بیخیال تر از این حرفا بود... رسیدم دم در خونمون، انگار دنیا رو بهم داده بودن، همونجا کنار در نشستمو چادرمو کشید رو سرم... زیاد نگذشت که حس کردم یکی کنارم وایستاده... ادامه دارد.. #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_سیزدهمچادر و از رو صورتم برداشتم، آقاجون بود، کنارم نشست و گفت چرا اینجا نشستی بابا؟! یه دفعه ابروهاش بهم گره خورد و دستش رفت طرف لبم، قبل از اینکه چیزی بپرسه گفتم خوردم زمین، اخماش باز نشد که بدترم شد...غرورم اجازه نمی‌داد بگم کتک خوردم.دستمو گرفت و گفت پاشو بریم تو سرما میخوری، من این زمینی رو که خورده بهت ادب میکنم.خندم گرفته بود ولی به روم نیاوردم، پامو هنوز کامل توی خونه نذاشته بودم که صدای خانم جون اومد. گفت چی شده؟!آقاجون محکم گفت، این دفعه اگه تو این موضوع دخالت کنی، دیگه نه من نه تو نبات (اسم مادربزرگم نباتِ)آقا جون منو کنار بخاری نفتی نشوند و خودش رفت که لباساشو عوض کنه، خانوم جون تا دید تنهام اومد طرفمو گفت باز چه آتیشی سوزوندی؟! ها؟!!! وای به حالت بفهمم کاری کردی.. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتمآقا جون که اومد طرفم خانم جون فوری رفت تو آشپزخونه،آقاجون  نشست کنارم، به تسبیح تو دستش خیره شد و گفت فکر نمیکردم اینطوری بشه، شرمندتم دخترم... خودم درستش میکنم، زندگیت مثل اولش که نمیشه اما قول میدم بهتر از حالا باشه...این روزا اشکام منتظر یه تلنگر کوچیک بودن که سرازیر بشن... گفتم آقا جون تقصیر شما نبود که، قسمتم بود دیگهدیگه هیچی نگفت، تا آخر شب فقط تو فکر بود،تا موقعی که بخوابم همش میترسیدم صدای در بیاد و اومده باشن دنبالم، اما خدا بهم رحم کردو نیومدن... خانوم جون رخت خواب همه رو تو حال انداخته بود، دلم واسه قطاری خوابیدنمون تنگ شده بود، انگار یه عمر بود که دور بودم ازشون..صبح زود با یه صدای پچ پچ بیدار شدم، چشمامو چرخوندم اما کسی بیدار نبود،بیخیال شدمو دوباره خوابیدم خانوم جون دیگه زیاد با من حرف نمیزد،منم سعی می‌کردم دورو برش نباشم، نزدیک عصر بود که داداش بزرگم، حسن با زنش اومدن، اونا توی یه شهری با فاصله 3 ساعت از ما زندگی میکردن، مریم زن داداشم تازه بچه شو موقع زایمان از دست داده بود. حدودا همسن بودیم، فقط فرقمون این بود که اون یه مادر مهربون داشت که وقتی فهمید دخترش عاشق پسر عموش شده، فوری دست به کار شد تا به همه برسن، بیچاره منی توی این حال و هوا نبودم... اقا جون تصمیم گرفته بود طلاقم رو بگیره و من چقدر خوشحال شدم وقتی اینو بهم گفت، اما برعکس من خانم جون خیلی حالش بد بود و تموم دقو دلیشو وقتی آقاجون نبود سر من خالی می‌کرد، اما تموم حرفای خانم جون نمیتونست یه ذره از حال خوبمو کم کنه... احمد با خانواده ش چند بار اومدن خونمون اما آقا جون اجازه نداد از اتاق برم بیرون، خواهش کردن، اصرار کردن، دعوا کردن، داد زدن اما هیچکدوم رو آقاجون تاثیر نداشت...اوایل دی ماه بود، چند روز بود خیلی حالم بد بود، خودم میدونستم از چیه، انقدر که خانم جون حرف بارم می‌کرد و من همشو می‌ریختم تو خودم، اینجوری شده بودم... یه شب خانم جون داشت شام درست میکرد،  آقا جونم  چشماشو بسته بود و به پشتی لاکی(یعنی قرمز رنگ) کنار بخاری تکیه داده بود نزدیکش شدم، چشماشو باز کرد و گفت، بابا جون یه لیوان آب بیار برام فور رفتم تو آشپزخونه که آب بیارم، اصلا نفهمیدم چی شد، یهو چیزی زد زیر دلمو، دل و رودم تا پشت دهنم اومد، فوری دویدم رفتم تو حیاط،حالم خیلی بد بود، انقدر بالا آورده بودم دستام میلرزید... همه جمع شدن بودن کنارم برگشتم بهشون بگم خوبم ولی با لبخندی که رو لبای خانوم جون بود، دلم ریخت... ادامه دارد... #سحر_رستگاری @man_yek_zanam

#قسمت_چهاردهم نمیدونستم چی تو سر خانم جونه، اما مطمئن بودم چیز خوبی نیستنرگس یکم آب آورد و دست و صورتمو شستم، آقاجون و بقیه هم وقتی دیدن حالم بهتره رفتن تو.چند دقیقه تو ایوون نشستم، حالم که بهتر شد رفتم تو، بچه ها داشتن بازی میکردن، ولی خانم جون و آقا جون نبودن، رفتم طرف یکی از اتاقا که صدای آقا جونو شنیدم، بس کن زن، هر کاری کنی من دیگه نمیذارم این دختر برگرده تو اون خونه، از سر راه که نیاوردیمش... یه لبخند عمیق نشست رو لبم، دلم به مهربونی و حمایتش گرم بود،صدای خانم جون آروم بود، آرومو خوشحال...دست تو نیست دیگه، مجبوره بره.یکم مکث کرد و با هیجان گفت، دخترت حامله ست...تموم صداها قطع شد، نفس کشیدنم یادم رفت، قلبم نمیزد انگار... رو زانو هام افتادم، همه چی گنگ بود برام، همون لحظه در باز شد و آقا جون اومد بیرون، چشمای قرمزشو دوخت به من و یکم نگام کرد و بعد از خونه رفت بیرون...حالا من مونده بودم و مادری که تو چشماش چراغونی بود...آقاجون اون شب خونه نیومد و من تا صبح زجه زدم، واسه دردی که تموم شدنی نبود، واسه بچه ای که ازش متنفر بودم. فردای اون روز خانم جون خبر رسونده بود بهشون که بیان دنبالم، عصر بود که احمد و مامانش اومدن، فریبا خانم وقتی شنید ذوق کرد، احمد ولی اصلا انگار تو این دنیا نبود، فریبا خانم به احمد گفت فردا ببرش شهر پیش یه دکتر ببینم واقعا حامله ست یا نه خانم جون اخم کرد و گفت، دستت درد نکنه فریبا خانم یعنی میگی من دروغ میگم، گفت نه بابا این چه حرفیه خب تا دکتر نگه مشخص نمیشه، خانوم جون گفت من 9 تا شکم زایدم، زن حامله رو از 10 فرسخی میشناسم،خیالت راحت. باز حالت تهوع داشتم، زیاد نبود ولی بهونه خوبی بود که از اون جمع جدا شم، اون شب مثل یه بازنده برگشتم سر خونه اول... ادامه دارد...#سحر_رستگاری@man_yek_zanam

#قسمت_پانزدهم یکی دو روز گذشت تا تونستم  با خودم کنار بیامتازه فهمیده بودم چه بلایی سرم اومده... من تو اون آشفته باز که هنوز نمیدونستم خودم میخوام چیکار کنم یه بچه رو میخواستم چیکار...شنیده بودم زعفرون واسه زن حامله بده،حتی یه لحظه ام شک نکردم، بلند شدم رفتم تو وسیله های آشپزخونه فریبا خانم دنبال زعفرون گشتم...بالاخره پیدا کردم، دستام میلرزید، تو یه لیوان آب جوشو پر از زعفرون کردم و گذاشتم یکم بمونه و بعد یه نفس خوردمش...بعدم لباسامو برداشتم و با خواهر احمد رفتیم حموم، از اول تا آخر رو کمرم آب جوش ریختم، میسوختم اما صدام در نمیومد...از بالای پله ها می‌پریدم، با شکم خودمو مینداختم زمین،اما نشد...هر روز منتظر درد بودم، منتظر خون ریزی، اما وقتی خدا نخواد نمیشه که نمیشه...بعد از اون شب دیگه نذاشتم احمد نزدیکم بشه، هر بار میومد سمتم الکی ادای بالا اوردنو در می‌آوردم و میرفتم تو حیاط، اوایل دعوا میکرد،داد میزد اما بالاخره عادت کرد...نزدیک عید بود، دیگه به کوچولوی توی دلم عادت کرده بودم، حتی دوسش داشتم، دلم میخواست دختر باشه تا همدمم بشه، هر شب خواب میدیدم یه دختر تپلی دارم که موهاشو خرگوشی بستمو دارم بهش شیر میدم... زندگیم با همین رویاهای کوچیک می‌گذشت... یه روز نشسته بودم گوشه اتاق جعبه طلاهام رو پام بود، شب قبلش مهمونی بودیم و حالا میخواستم طلاهای که دستم کرده بودمو بذارم سرجاش، که یهو در باز شد و فریبا خانم اومد تو، چشمش رو جعبه طلاهام بود، گفت بیا پایین با اکرم برید ظرفا رو بشورید، من کلفت نیستم که، یه تکونی به خودت بدی بد نیست... حرفاشو زد و رفت، هیچی نگفتم، حوصله بحث نداشتم، جعبه طلاهامو زیر لحاف تشکا قایم کردمو رفتم پایین...غروب بود که برگشتیم، کمرم خیلی درد میکرد. دو سه ساعت نشستن لب اب خیلی بهم فشار آورده بود... در اتاقامونو باز کردم دیدم احمد و فریبا خانم کنار رخت خوابا نشستن و جعبه طلاهام دستشونه، گفتم داری چیکار میکنی؟!احمد یکم هول شد، ولی فریبا خانم خونسرد گفت به تو ربطی نداره، اخمام رفت تو هم، گفتم طلاهای من تو دستتونه چه جوری به من ربط نداره؟! "، فریبا خانم بلند شد و گفت خوبه خوبه، از خونه بابات آوردی مگه، چه بلبل زبونم شده واسه من، انقدر این پسر بی عرضه من لی لی به لالا گذاشته هوا برت داشته، زنی که نمیتونه از پس نیازهای شوهرش بر بیاد زن نیست که...دهنم از این همه وقاحت باز مونده بود، باور نمیشد احمد راجع به این چیزا با مادرش حرف زده، دستام از حرص مشت کرده بودم، یه تف انداختم جلوی پای احمد و گفتم خیلی کثافتی... تو دهنی اولو خوردم...ادامه دارد #سحر_رستگاری@man_yek_zanam

1457
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1333
1477

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

نیازمندیم

coming__soon | 20 دقیقه پیش
1462
1426
1470
224
1468
29
1415
داغ ترین های تاپیک های امروز