1422
1389

تو يه ماماني!

پس وقت كافي براي خريد نداري!

همين الان ليستت رو بچين

و در خونه تحويل بگير

عجب تو سایت معروف شدم رفت  هیچی نبود بی خیال

چیشده پریا

فقط 14 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
پسر عزیزم بیصبرانه من و پدرت و خاهر عزیز و نازت منتظرتیم 😍سلامت بیای بغلم ایشالاخدایااا مرررسییی بابت زندگی خوبی ک بهم دادی مرسی بابت اینکه بهترین همسر دنیا رو دادی به من ❤❤❤❤❤
1390

عشقش فذای عشق اون یکی بود فقط دیدم. 😂😂😂

بعضی وقتا با گفتن جمله‌ی باشه تو درست میگی, از ساییده شدنِ مُخم توسط یه زبون نفهم حق بِجانب که همش حرف خودشه، جلوگیری میکنم🙈مذهبیای خوش اخلاقو دوس دارم، اما اون عده ک کلا نمیفهممن ریپلای نکنن چون مزاحمن مزاااااحمممممم
1394
1403
تو تل هستی؟

نه فک کن یک درصد کلا از مجازی دور شدم یا وجود بچه 


فقط 14 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
پسر عزیزم بیصبرانه من و پدرت و خاهر عزیز و نازت منتظرتیم 😍سلامت بیای بغلم ایشالاخدایااا مرررسییی بابت زندگی خوبی ک بهم دادی مرسی بابت اینکه بهترین همسر دنیا رو دادی به من ❤❤❤❤❤
سر چی

سر این 

میگفت چرا با شوهرت اشتی کردی شب بغلش خابیدی تو دوروغ گدیی😐

میگفت از زنایی که دعوا میکنن شب بغل شوهرشون میخابن حالم بهم میخوره و این حرفا

به زودی در این مکان تیکر بارداری نصب میشود 😁 به مدت نهههههههه ماه 😜 ورپریده میای این ماه تو شکمم یا خودم بیام با چک و لگد بیارمت 😫 

هیچی عشق دنیام همسرمو و فدای عشقش کرد😐😐😐اه اه..مثل بچه ها بود

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....
1424
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1333
1384
1388
1380
1365
1402
1375
1407
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   a_f  |  9 ساعت پیش
توسط   monirehh  |  1 روز پیش
224
1382
29
1415
داغ ترین های تاپیک های امروز