1874
1955
عنوان

بند ناف بچم😢توروخدا کمک😣

460 بازدید | 36 پست

بند نافش خشک شد و روز ۶ افتاد.

الان ۱۰ روزشه 

اون ته بند ناف که اندازه ی یه نخود داخل ناف میمونه و سیاه هست هنوز نیفتاده .امشب اومدم بشورم پایین تنه رو دستم رفت زدم اون سیاهی ته ناف بلند شد..زیرشو نگاه کردم آب زرد پس داد و کمی خونی شد .دقیقا چیزی که گفته بودن که مواظب باشید خودتون نکنید و بذارید خودش خشک بشه بیفته😣😢😢😢😢

چیکار کنم؟ اون قسمت که بلند شد یه ذره ،دوباره گذاشتم روش و کامل نذاشتم کنده بشه.دوباره جوش میخوره تا خودش خشک بشه؟ 

کسی بوده نوزادش اینجوری بشه؟ 

خدایا عفونت نکنه🙁

لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

با خیال راحت سیسمونی کودک خودتون رو  از کیکابو ,برند برتر اروپایی بخرید

(کیکابو ,برند برتر اروپایی بخرید)

1965
1967
اخی  عزیزم طفلی دردش نیومد؟ ببرش دکتر پماد بهت بده که زود خشک بشه


نه 

کاری نکرد

طبیعی هست که اندازه ی یه نخود ته نافش مونده؟

آخه بند ناف که خشک شد سیاه شد و افتاد .ولی ته ناف موند این یه ذره.که من الان دستم خورد کنده شد یه ذره ای

لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

ب نظرم نمک بریز خشک شه

اسمم یادم نیست...شما مرا ندیده اید؟!...نمی دانم کجا دقیقآ خودم را دیدم...فقط می دانم...گوزن ها اسم مرا روی فرزندانشان می گذاشتند...تا پلنگ شوند...و بار دار سینه ی دیوارها...بعد توی آینه ها آنقدر تنها باشند...مثل من...با کلاه گشادی که روی سرشان قاضی شده است...درخت بکشند...درخت بشوند...درد بشوند...درد در من درخت می شودو...لای آن شاخ و برگ تنهایم...هیچ کس بینمان نمانده ببین...با تو تا حد مرگ تنهایم...لطفشان زخم روی زخمت زد...تا نفسهات جیغ تر بشود...دست هایی همیشه در کار است...تا که زخمت عمیق تر بشود...عمیق همین محکمه را محکم بزن توی گوشش...تا هیچ گوشی همراهی به هیچ کجای دنیا وصلش نکند...وصله ی ناجوری شده ای روی دامن این روزها که چندان هم پاک نیست...تمام آنتن ها حول و حوش شاخ های خودت می گردد...آقای گوزن...شما مرا ندیده اید؟...عروسک ها هنوز پشت پنجره نشسته اند...برای تعبیر خواب هایم...که باز شودو کسی که قرار نیست بیاید...چوپان خواب هایم دروغ گوست...توی این شهر گریه می بارد...و درختان که بغض می کردند....برگ ها نا گذیر چیده شدن...زخم ها نا گذیر از دردند...نای پرواز آهمان از دل...توی غمباد چاهمان خشکید...چشم امید جمعه ها دست...ذوالفقار خلیفه را می دید...این پنجره ها تعطیل است!...مثل همه ی جمعه ها...وقتی پله پله از ثانیه هایش بالا می رود...می ریزد توی اذان مغرب...بعد خودش را پرت می کند...روی سنگفرش شلوغ شنبه های هر روز...عابران هر روز...و هر روز هایی که دعا می کردند...اسمشان جمعه نباشد...دختری روی نعش خود خم شد...طعم لبهاش داشت می پوسید...یاد لبهای داغ معشوقش...لب سرد جنازه را بوسید... سنگ هایی...که سمت بال و پرش...سنگ هایی...که پر زدن تعطیل...از شما انتقام می گیرد...انتقامی شبیه عامل الفیل...فدوی
ب نظرم نمک بریز خشک شه

وای بچه میسوزه😱

  نترسید روزی خورشید متلاشی شود و همگی ما از سرما بمیریم ، بترسید روزی برسد که زنان بخواهند محبتشان را از مردان دریغ کنند...آن وقت همگی از سرما خواهیم مُرد..

منم روز پنجم بردن بچمو حموم بند نافش افتاد ولی زیرش همینجور تازه مونده بود رفتم دکتر بهم گفت تا چهار روز یه ذره نمک بریز روش در کمال ناباوری اون تازگی از بین رفت و خشک شد😊 

درمورد شما که میگی سیاهه تجربه ای ندارم عزیزم ببر بهداشت نشون بده 

به امید روزی که کرونا نابود شه 😇یک عدد معتاد به نی نی سایت   
8
وای بچه میسوزه😱

نه بابا. تو نافش به اندازه یه عدس. ی روزه خشک میشه

اسمم یادم نیست...شما مرا ندیده اید؟!...نمی دانم کجا دقیقآ خودم را دیدم...فقط می دانم...گوزن ها اسم مرا روی فرزندانشان می گذاشتند...تا پلنگ شوند...و بار دار سینه ی دیوارها...بعد توی آینه ها آنقدر تنها باشند...مثل من...با کلاه گشادی که روی سرشان قاضی شده است...درخت بکشند...درخت بشوند...درد بشوند...درد در من درخت می شودو...لای آن شاخ و برگ تنهایم...هیچ کس بینمان نمانده ببین...با تو تا حد مرگ تنهایم...لطفشان زخم روی زخمت زد...تا نفسهات جیغ تر بشود...دست هایی همیشه در کار است...تا که زخمت عمیق تر بشود...عمیق همین محکمه را محکم بزن توی گوشش...تا هیچ گوشی همراهی به هیچ کجای دنیا وصلش نکند...وصله ی ناجوری شده ای روی دامن این روزها که چندان هم پاک نیست...تمام آنتن ها حول و حوش شاخ های خودت می گردد...آقای گوزن...شما مرا ندیده اید؟...عروسک ها هنوز پشت پنجره نشسته اند...برای تعبیر خواب هایم...که باز شودو کسی که قرار نیست بیاید...چوپان خواب هایم دروغ گوست...توی این شهر گریه می بارد...و درختان که بغض می کردند....برگ ها نا گذیر چیده شدن...زخم ها نا گذیر از دردند...نای پرواز آهمان از دل...توی غمباد چاهمان خشکید...چشم امید جمعه ها دست...ذوالفقار خلیفه را می دید...این پنجره ها تعطیل است!...مثل همه ی جمعه ها...وقتی پله پله از ثانیه هایش بالا می رود...می ریزد توی اذان مغرب...بعد خودش را پرت می کند...روی سنگفرش شلوغ شنبه های هر روز...عابران هر روز...و هر روز هایی که دعا می کردند...اسمشان جمعه نباشد...دختری روی نعش خود خم شد...طعم لبهاش داشت می پوسید...یاد لبهای داغ معشوقش...لب سرد جنازه را بوسید... سنگ هایی...که سمت بال و پرش...سنگ هایی...که پر زدن تعطیل...از شما انتقام می گیرد...انتقامی شبیه عامل الفیل...فدوی

بچه آجیمم نافش خونی شد دکتر گف الک بزنید ولی بازم ببرش دکتر ی چکابش کنه

دلم یک کوچه میخواهد بی بن بست وبارانی نم نم ...میخواهم کمی با خدا راه بروم....من به اینکه خدا دعاهای شماها رو قبول میکنه شکی ندارم😢                 برای رسیدن ب آرزوهام یه صلوات مهمونم کنید ❤
😒😒😒😒😒

بله؟؟؟ 

اسمم یادم نیست...شما مرا ندیده اید؟!...نمی دانم کجا دقیقآ خودم را دیدم...فقط می دانم...گوزن ها اسم مرا روی فرزندانشان می گذاشتند...تا پلنگ شوند...و بار دار سینه ی دیوارها...بعد توی آینه ها آنقدر تنها باشند...مثل من...با کلاه گشادی که روی سرشان قاضی شده است...درخت بکشند...درخت بشوند...درد بشوند...درد در من درخت می شودو...لای آن شاخ و برگ تنهایم...هیچ کس بینمان نمانده ببین...با تو تا حد مرگ تنهایم...لطفشان زخم روی زخمت زد...تا نفسهات جیغ تر بشود...دست هایی همیشه در کار است...تا که زخمت عمیق تر بشود...عمیق همین محکمه را محکم بزن توی گوشش...تا هیچ گوشی همراهی به هیچ کجای دنیا وصلش نکند...وصله ی ناجوری شده ای روی دامن این روزها که چندان هم پاک نیست...تمام آنتن ها حول و حوش شاخ های خودت می گردد...آقای گوزن...شما مرا ندیده اید؟...عروسک ها هنوز پشت پنجره نشسته اند...برای تعبیر خواب هایم...که باز شودو کسی که قرار نیست بیاید...چوپان خواب هایم دروغ گوست...توی این شهر گریه می بارد...و درختان که بغض می کردند....برگ ها نا گذیر چیده شدن...زخم ها نا گذیر از دردند...نای پرواز آهمان از دل...توی غمباد چاهمان خشکید...چشم امید جمعه ها دست...ذوالفقار خلیفه را می دید...این پنجره ها تعطیل است!...مثل همه ی جمعه ها...وقتی پله پله از ثانیه هایش بالا می رود...می ریزد توی اذان مغرب...بعد خودش را پرت می کند...روی سنگفرش شلوغ شنبه های هر روز...عابران هر روز...و هر روز هایی که دعا می کردند...اسمشان جمعه نباشد...دختری روی نعش خود خم شد...طعم لبهاش داشت می پوسید...یاد لبهای داغ معشوقش...لب سرد جنازه را بوسید... سنگ هایی...که سمت بال و پرش...سنگ هایی...که پر زدن تعطیل...از شما انتقام می گیرد...انتقامی شبیه عامل الفیل...فدوی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سزارینی ها

helenabano | 48 ثانیه پیش
1763
1956
1933
1872
1966
29
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1927
1766
1977
داغ ترین های تاپیک های امروز