1428
1411
عنوان

حس مادرانه که میگن ندارم؟؟

188 بازدید | 21 پست

بچم تقریبا دو ماهش من فقط دلم براش میسوزه تا جایی هم بتونم از رو دلسوزی همه کار میکنم کم کاری یا ظلم نمیکنم بهش

اما اصلا ذوق زده هیجان زده نیستم ..انگار بسپارمش دست یکی که مطمئن باشه نگرانشم نمیشم ، اگه اجبار شوهرم نبود شیر خشکیش میکردم 

شماها هم همینطورین بعدا اوضاع خوب میشه یا نه من غیر طببعیم؟؟

افسردگی بعد ز ایمان نداری؟؟؟ 

فقط 29 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
میلیون ها سال است که زنان حامله میشوندوشکم هایشان میشود خانه ی موجودی دیگر ، میلیون ها سال است که آدم های دیگر شاهد بارداری و زاییدن زنان هستند اما هنوز هیچکس به آن عادت نکرده است ، نه خود زنان حامله نه  رهگذر ها ، مردم دوست دارند به زنان باردار لبخند بزنند و مراقبشان باشند ، انگار شکم های بزرگ و موجودات درونشان هیچ وقت عادی و تکراری نمی شوند . جدا چقدر عجیب است نفس کشیدن کسی زیر پوست تو .  چقدر عجیب است تماشای تکان خوردنش ، و چقدر عجیب است دلبسته شدن به موجودی که ساکن دنیای دیگر است ...🤰🤱🏿

خانوم هایی که  میخوان  زیباتر و جوان  تر از  همیشه  به  نظر بیان اینجا 


میتونید  از تخفیفات  پاییزه  هیجان  انگیزی استفاده  کنید


1401

افسردگی بعد زایمانه


یه روزی از همین روزها اخر سر به بیابون میزارم صبرم سر اومده  بخدا من ایوب نیستم😔خدا مارو فراموش کرده😔 منم باهاش قهرم دیگه نه دعا میکنم نه صداش میکنم ولی خواهش میکنم  شما برای پسرم دعا کنین 💔💔💔من به دعای شما ایمان دارم
1376

وای نه من نفسم براش در میره؛یه سرفه الکی کنه کلا بهم میریزم؛از اول بشدت بهش وابستم

چشمهایت را میبوسم....میدانم هیچ کس در هیچ لحظه ای از آفرینش؛آنچه را که من در گرگ و میش نگاه تو دیدم؛نخواهد دید.....♡S

فک. میکنی شاید بخاطر اینکه همیشه پیشته منم اینطوری بودم البته افسردگی زایمان داشتم ولی یه چند ساعت دوستم اومد برد خونشون من استراحت کنم مثلا ب پنج دقیقه نکشید دلم براش یه ذره شد انگار سه چیز و گم کردم قلبم داشت از سینم جدا میشد با اینکه شیر خشکی بود و خیالم بابت شیرش راحت بود طاقت نیووردم رفتم اوردمش 

1427

اوایلش حس خستگی داری و واقعا انگار کمبود خواب و نیاز به استراحت داری از طرفیم یه کم افسردگی پیدا میکنی.

به مرور درست میشه بذار از این حالت ساکن بودن در بیاد و شیرین کاریاش شروع شه

عشق قدیمی من، ایمان دارم که یک روز تورا خواهم دید. کی و کجا و چگونه، نمیدانم اما آن روز حتما می رسد. و آن روز، روزیست که من در کنار همسرم گرم حرف زدن با او هستم و نگاه های پراز مهری بین ما رد و بدل میشود و تو پر از حسرت میشوی که ای کاش مخاطب نگاهت من بودم... آن روز دست دخترک زیبایم در دستان من است و او با لحنی آرام و مهربان صدایم میزند مامان .... و من با تمام وجود می گویم جان مامان .... و تو بازهم آه میکشی و زیرلب با خود می گویی که ای کاش فرزند من در کنارت بود... آن روز صدای خنده های منو و همسر و دخترکم هرچند آرام است اما در گوش تو آنچنان می پیچد که انگار گوش فلک را کر کرده است و تو با تمام وجود آه می کشی که ای کاش سهمی در خنده های من داشتی... آری، آن روز من باوقار و مغرور و بی تفاوت از کنارت میگذرم و تو دلت پر می کشد برای یک نگاه من و دلت ضعف میرود برای چشمانی که خودت با هربار نگاه کردن اعتراف به زیباییشان میکردی، اما من دریغ میکنم نگاه و چشمانم را از تو و بازهم آه پراز حسرتی میکشی و با خودت می گویی که چه میکنی با دلم... آن روز من هنوز در اوج زیباییم و هنوز چهره ساده و مهربانم را دارم زیرا می خواهم در نهایت جوانی و جذابیت مرا ببینی تا ذره ذره ی وجودت را حسرت فرا بگیرد و تو ان روز ممکن است مرد جاافتاده و به ظاهر عاقل و با موهای جوگندمی باشی و البته هنوز مغرور که با دیدن من، می شکنی آنچنان که برای شکستنت باید چشمهای تمام دنیا را قرض بگیرم و با تمام گوش های دنیا صدای آه کشیدنت را بشنوم... از آن روز تو هربار که اسمم را در خانه یا در شهر یا در ترانه هایی که گوش میدهی، بشنوی با تمام وجود می گویی که ای داد بر من چه کردم با خودم و دلم... و من تا آن روز برایت آرزوی سلامتی میکنم اما میدانم بعد از آن روز تو دیگر هرگز خوب نخواهی شد و حسرت دست از سرت برنمیدارد و تازه میفهمی چه کرده بودی با دلم... ایمان دارم که خدای من آن روز را میرساند و من با غرور و متانت و وفاداری و قدرت زنانگیم انتقامم را از تو خواهم گرفت تا تو بمانی و یک عمر حسرت... فقط خدا میداند که چه کرده بودی بادلم... 10.7.98
بعدا حسرت این روزارو میخوریا!! ذوق کن از معجزه ی خدا. از اینکه بچه ات کنارته.

خودمم به خودم میگم اما دست خودم نیست انگار صد تا بچه داشتم قبلا الان ذوق نمیکنم ...

تو بارداریمم نسبت بهش ذوق نداشتم ، باهاش حرف نمیزدم تو بارداریم

الان دلم براش میسوزه باهاش حرف میزنم قربون صذقش میرم نازش میکنم 

اما از رو دلسوزی نه از رو علاقه...حس میکنم اونکه گناه نداره من مادرشم اینکارا رو میکنم

اوایلش حس خستگی داری و واقعا انگار کمبود خواب و نیاز به استراحت داری از طرفیم یه کم افسردگی پیدا میک ...

خیلی هم ساکن نیست ، باهاش باباش بازی میکنه براش میخنده ،

اذیتاشم تقریبا کم ...یعنی کمتر شده و شب ها میخوابه 

دیگران هم حسابی کمک میکنن

خودمم به خودم میگم اما دست خودم نیست انگار صد تا بچه داشتم قبلا الان ذوق نمیکنم ... تو بارداریمم نس ...

اشکالی نداره حالت خوبِ خوب میشه..

فقط به این فکر کن که مادری!

فقط 4 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
1424
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1333

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

قرص ویتامین

darkstar | 22 ثانیه پیش
1384
1426
1388
1380
1365
1402
1375
1407
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1415
29
1382
داغ ترین های تاپیک های امروز