1600
1609
عنوان

رفتار عجیب مادرشوهر(صرفا جهت فان)

| مشاهده متن کامل بحث + 2247 بازدید | 108 پست
دروغ نیست مادرشوهر منم حلو پسرم یکبار دیدم از حمام لخت مادرزاد اومد بیرون فقط دستشو گرفت جلوی چیزش. ...

مامان بزرگ منم اینجوریه لخت میاد بیرون ماهم میخندیم

منم آدمم ممکنه گاهی اشتباهی کنم 

تغییر اساسی خانه ولی سریع و کم هزینه

کاغذ دیواری سه بعدی پشت تلویزیون


1522
منم مادر همسرم کلا ساعت از ۱۲ شب ک بگذره چیزی ب اسم لباس اشنایی نداره  با یک لباس خواب تور ما ...

شو ماساژ برگزار میکنن؟ 

💔جز تو هیچکی مهربون نبود با هجوم این درد💔زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد💔من هنوز همون درد دیروزم آدم همیشه💔هیچکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه💔
شو ماساژ برگزار میکنن؟ 

متنفرم از بی حیایی هاشون 

رفتارهای عجیب زیاااادی دارن 

اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما تقریبا سه سال از اون روزا میگذره 😞، تو این سه سال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این ۳سال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔
8
متنفرم از بی حیایی هاشون  رفتارهای عجیب زیاااادی دارن


شما اینجور وقتا چشمای شوهرت با دست بگیر ببر بخوابونش والا من جات بودم شبا نمیموندم خونشون

💔جز تو هیچکی مهربون نبود با هجوم این درد💔زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد💔من هنوز همون درد دیروزم آدم همیشه💔هیچکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه💔
شما اینجور وقتا چشمای شوهرت با دست بگیر ببر بخوابونش والا من جات بودم شبا نمیموندم خونشون

یه عمر تو این محیط زندگی کرده 

و براش عادی هست اینجور روابط پدر و مادرش 😑😑😑

هرچند خیلی کم شده اینجور مواقع همسرم باشه 

معمولا سرکار هست 


اگه بخوام یک خلاصه از خودم بگم دوست دارم اینجوری بگم؛ از یک دنیای زیبا و پر از ناز و نعمت پرت شدم تو دنیایی که به خیال خودم مانند کتاب ها قراره رویایی باشه(ازدواج).ولی فهمیدم هیچ چیزی مثل رویاها نیست ،رویاها به همون جای خودشون تعلق دارن و ما داریم تو دنیای واقعی زندگی میکنیم دنیایی که غم داره شادی داره خنده داره گریه داره ،دنیایی که مانند یک ترازو هست گاهی ترازوی غم و گریه سنگین تره و گاهی ترازوی شادی و خنده .بعد از گذشت یک مدت از ازدواجمون با کلی ذوق با همسرم تصمیم گرفتیم یک عضو سوم به رابطه دونفرمون اضافه کنیم یا بقول همسرم یک زیرمجموعه کوچولو 😁...اما تقریبا سه سال از اون روزا میگذره 😞، تو این سه سال ترازوی غم😔 و گریه😭 و غصه😞 تو زندگیمون سنگین تر بوده و دنیامون رنگش خاکستری شده 💔 ،چونکه زیرمجموعه کوچولوی ما هنوز نیومده ...تو این ۳سال تنها چیزی که بغلمون پر کرده فقط مشتی از اوراق: معرفی نامه ها /ازمایش ها /نسخه ها و.. هست و یک جمله تلخ دکتر که تا ابد تو گوشمون هست :شما به صورت طبیعی به هیچ عنوان قادر به بچه دار شدن نیستید. اواخر برج ۱ سیکلiui  شروع کردیم و در کمال ناباوری ۳ روز زودتر از موعدم پریود شدم و توی ناامیدی غرق شدم. تو همون روزها دکترم سیکل میکرو (یا به اصطلاح عموم ivf) شروع کرد ...روزهای سختی میگذروندم سختی من موقعی به اوج رسید که متوجه شدم هایپر شدم و ۱۰ روز بالجبار شرایط بحرانیم بیمارستان بودم و کمترین خواستم مرگ بود، بس که درد داشتم و درد .در اواخر برج ۷ انتقال جنین صورت گرفت و دوهفته بعد در کمال ناباوری جواب ازمایش مثبت دراومد.شیرینی پخش کردیم،قربونی کردیم ،شله‌زرد نذری دادیم و غرق شادی بودیم تا اینکه دوروز بعد ازمایش تکرار کردیم بتا اومد پایین و تکرار دوباره اون نتیجه مشابه داشته .رشد جنین به گفته دکتر متوقف شده بود ...اینبار اینقدر دردش سنگین بود که حس مرگ داشتم و دلم مرگ میخواست.باز هم نشد💔😞 التماس دعا دارم دوستان❤💔
1563

مادرشوھرمنم از حموم میاد شلوار میپوشہ ولی بعضی اوقات شدہ پیرھن تنش نباشہ حتی جلوی شوھرم

پورشه تاکسی پرنده میسازد☺                                                 خودرو سازی ایران:جهنمو ضرر!!  😒                                               یه جالیوانی دیگه هم میزنیم سمت شاگرد😂😂😂
یه عمر تو این محیط زندگی کرده  و براش عادی هست اینجور روابط پدر و مادرش 😑😑😑 هرچند خیلی کم ...

فقط مواظب باش بچه هات نبینن عادی بشه

💔جز تو هیچکی مهربون نبود با هجوم این درد💔زندگی منو از عشق من راحت جدا کرد💔من هنوز همون درد دیروزم آدم همیشه💔هیچکی مثل من عاشقت نبود عاشقت نمیشه💔
1578
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1510
1610
1594
1479
1426
1588
1593
1506
1587
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1550
224
29
1462
داغ ترین های تاپیک های امروز