1600
1605
عنوان

خاطره ی زایمانم😍 داغ داغ

| مشاهده متن کامل بحث + 2501 بازدید | 92 پست

خلاصه دوسه بار دیگه این اتفاق افتاد و من همش توی شک و تردید بودم که دیدم نه بابا واقعا آب و ترشح و ترشح مخاطی دارم.

زنگ زدم ماما همراهم...گفت من تا ساعت ۷ عصر توی بلوک زایشگاه شیفت دارم و زود نیا و بمون فعلا..

۷ رفتم بلوک زایشگاه و معاینه کرد گفت عالیه! ۳ سانتی! سر بچه هم کاملا مقابل و روبه روی کانال قرار گرفته و زایمان راحتی خواهی داشت😄.


هوراااااا😶من ۳ سانت بودم و دردی نداشتم..😑


لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

ولی یه مشکلی وجود داشت..مامای همراهم آشنا بود و قرار نبود پولشو هم طبق عرف و مقدار قرارداد بقیه ماماها بگیره از من..در نتیجه ما زبونی طی کردیم که سر زایمانم حاضر بشه نه اینکه قرارداد رسمی ببندیم..

خلاصه کلام اینکه: گفت فردا چون تاسوعا و بعدش هم عاشورا هست طبق رسم هرسالشون میخوان نذری پخش کنن مناطق محروم و ..و نمیتونه سر زایمان من بیاد..

و من بیمارساتی که انتخاب کرده بودم فقط بخاطر مامای آشنام بود و اگه اون نمیتونست حضور پیدا کنه قطعا انتخابم بیمارستان دیگه ای بود...چون پرسنل کادر زایمان اون بیمارستان زیاد خوب نبودن..

خوده مامام هم گفت بهتره بری یه بیمارستان دیگه..طی یک ربع به نتیجه رسیدم که از بین دو بیمارستان دیگه ای که مد نظر داشتم کدوم برم..




لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

مامانا تا عید خیلی نمونده 

اگه دنبال یه راه خوب واسه لاغری میگردی 

یه سر حتما به مابزنید

یا علی گفتم و ساعت ۹ و ۱۰ بود که خودمو به بیمارستان مد نظر رسوندم..اونجا بستری شدم..


 تا وارد شدم پرونده تشکیل دادم و دوباره معاینه شدم و ۳ سانت بودم همچنان..و دردی هم هنوز نداشتم


فرستادنم زایشگاه..چند نفر چند نفر توی یه اتاق درد میکشیدن‌..بوی خون توی اتاقا میومد..دستشویی کرده بودن زیرشون خانوما..و کلی چیزای فجیع دیگه..وضع بیمارستانی که رفتم اصلا مناسب نبود‌..پرسنل بسیار بد برخوردی هم داشت...


اما من اینارو تعریف نمیکنم براتون و فقط از حال و اوضاع خودم میگم که مفید باشه خاطره ام برای باردارا..ولی اینو بدونید محیط زایمان و ..نباید روی شما تاثیر بذاره..


خوده من گریه ام گرفته بود..گفتم شوهرمو صدا زدن در زایشگاه و گریه کردم و گفتم منو از اینجا ببر یا یه ماما همراه صدا کن اینجا..که بعد از گریه خودم آروم شدم و گفتم هیچی نیست و برو..

لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

همینجوری بدون درد راه میرفتم توی اتاقا و روی توپ ایروبیکی که اونجا بود ورزشایی که بلد بودم واسه اینکه سر بچه پایین بیاد رو انجام دادم و رفتم دستشویی تخلیه ادرار کردم و کلی راه رفتم و..

که یهو صدام زد یکی از ماماها که هرکاری میخوای بکنی بکن که دیگه ساعت ۱ میخوایم آمپول  و سرم واست بزنیم و از تختت نمیتونی بیای پایین..



منم یکم آبمیوه و کیک خوردم و راه رفتم و ورزش کردم.

یه کم دردام هم شروع شده بود ولی منظم نبود و زیاد شدید نبود..


ساعت ۱و نیم اومد واسم آمپول زد (به باس‌ن زد_اینو میگم که بدونید آرامبخش اصلی رو به باس‌ن و لمه میزنن)خواب آور رو زد و آمپول فشار رو هم داخل سرمم تزریق کرد..سرم رو روی کند ترین مقدارش گذاشت..منم خودم از قسمتی که دستی میتونی سِرُم رو کم و زیاد کنی کم کردمش خیلی کم کردم(البته بدون اجازه😶😅..از ترس اینکه یهو دردم نگیره و خیلی شدید نشه)


لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

یه نیم ساعت رد شد که خودم دردام گرفت و منظم میگرفت و ول میکرد.دردای من جوری نبود که اصلا شکمم تیر بکشه! یا زیر دلم بگیره..! چون با همون سه سانتی که بودم سر بچه مستقیم رو به روی کانال بود و آماده خروج😄😍.دهانه رحمم هم نرم بود‌...

دردام جوری بود که فشار زیادی به کانال مقعد و لگنم میاورد. جوری که از همون اول حس زور زدن داشتم ..یعنی دردام با زور زدن همراه بود..


آره نیم ساعت بیشتر از امپول فشار نگذشته بود که گفتم بابا بیایید اینو قطع کنید من خودم دردام شروع شده و نیاز ندارم..خودشونم گفتن آه راست میگی و قطعش کردن..متوجه هم شدن که من کم کرده بودم مقدار وارد شدن سرم فشار به خونم رو😐😐😐😐😆

گفتن پس بگو این دردات کلا مال خودت بوده..باشه ادامه بده موفق باشی😐


لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

منم رفتم دستشویی و روی دستشویی فرنگی موقع دردا زور زدم...بازم میگم که:من خیلی خوش زا بودم انگار! چون دردام قابل تحمل و خوب بود کاملا..


روی دستشویی که مینشستم دلم میخواست دیگه پا نشم انقدر که آرومم میکرد و موقع دردا بهتر بودم..


خلاصه با هر درد زورم میومد و بچه پایین تر میومد..قربونش برم که اونم پا به پای من از داخل تلاش کرد😅😉❤❤❤😙


لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

اومدن با زور و التماس از دستشویی بیرون آوردنم و گفتن از تختت پایین نیای و حالت سجده بشین واسه خودت

نیم ساعت حالت سجده نشستم و دیگه نتونستم.

اون خواب اوره منو انداخته بود بی جون کرده بود.نیمه خواب بودم و موقع دردا کاملا هوشیار ..دردارو حس میکردم.زدر اومدنا و فشار ها..


متاسفانه با جزییات و درج ساعت نمیتونم واستون خاطره ام رو بگم...چون ساعت بالای سر تخت من بود و نمیتونستم ببینمش..همینجوری حدودی میگم براتون..گفتم که ساعت ۱ و نیم دردام خودش شدوع شده بود واقعی..

بعد ساعت ۲ یا ۲و نیم دستشویی رفتم تا ۳ و ربع.

نیم ساعت حالت سجده بودم..

 

جیغ نزدم موقع دردا ولی ناله و آیی و ..کردم خیلی کم..


لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

دیگه تحملم تموم شد و گفتم توروخدا بیایید منو معاینه کنید.

معاینه اومد بکنه باز درد و انقباضم گرفت زیر دستش و خودمو عقب کشیددم 😑اونم بدش اومد و گفت بعد از چندین بار معاینه خودتو عقب میکشی!😐 رفت.

بعد از کلی التماس برگشت و معاینه کرد ۸ سانت بودم😄😄😄😄😄😄😄 ولی بچه بالاتر مونده توی قسمتی که سه سانت بودی..پاشو برو دستشویی زور بزن‌ تا بیاد‌ پایین بریم واسه زایمان.


اوه اوه اوه ..اوج فشار ها و درد ها اون قسمت آخری بود که رفتم دستشویی.فشار میومد و منم با تمام جونی که داشتم زور میزدم.واقعا تخلیه میشدم..اما بین اون فشار ها و زور ها که قطع میشدن جون نداشتم پاشم یا کاری کنم چون اثر اون آمپول خواب آور و جون نداشتنم اجازه نمیداد.

دیگه خودمو شستم و داد زدم کمک کن بیا منو ببر بیرون.

دیگه دستمو گرفت و برد روی یه تخت نزدیک گفت زورت اومد پاهاتو بگیر توی شکمت تا کمکت کنم.

با دست کمک کرد و دهانه رو کرد ده سانت (نترسید زیاد درد نداشت و مهم نبود.توی ۴۰ ثانیه اینکارو کرد)..چون دست زده بودم اونجا و اون قسمتا گفت پاشو دستاتو بشور الان بچه بیاد دست میزنی دهن و بدنش کثیف میشه عفونت میگیره.اما من جون نداشتم.بلند گفتم نمیییییییییخوام بشورم دستااااااااامو‌.منو ببر اتاق زایمان.خدمت کارشون اومد کمکم کرد.

لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...
8

من وقتی درد دارم و مریض میشم لحنم بچگونه میشه و یکم بهانه گیر..با لحن بچگونه گفتم ای وای نیفتم😑😑😑😨 گفت بیا ناز نکن..یهو مثل بچه ها دویدم گفتم خب بریم تا دردم نگرفته...رفتم روی تخت زایمان و بعد از اینکه ضدعفونی کردن اون قسمت رو و آمپول بی حسی زدن واسه اینکه برش بزنن گفت دردت گرفت یه اشاره و ندا بهم بده و زور بزن تا بدونم چقدر برش بزنم..منم گفتم نمیشه برش نزنی؟ گفت نه حیفه یهو از یجای دیگه ناجور پاره میشی.بذار یه کوچولو قیچی کنم.منم گفتم بکن.

قیچی رو و سوزن بیحسی رو حس کردم ولی درد نداشت. چون هنوزم اثر اون آمپول خواب آور و بی جونی این چند ساعت درد منو بی تفاوت و بی حس کرده بود..


خلاصه زور زدم و قیچی زد و با دست سر بچه رو تا نینه آورد بیرون و گفت زور آخرتو بزن یالا بدو.منم گفتم انقباضم رفته فعلا صبر کن تا بیاد بعد زور میزنم.که گفت دیگه نمیخوام به فشار ها و انقباض توجه کنی بدو خودت زور بزن.یه زور زدم سرشو گرفت.یه نیمه زور دیگه زدم بدنش عین ماهی سر خورد بیرون.

گذاشتش روی شکمم و نازش کردم و همش گفتم :ای جاااانم.خداروشکر که تموم شد.خداروشکر.


لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

خلاصه بردنش تمیزش کنن و همش صدای گریه اش میومد‌منم روی همون تخت بودم.اومد اسپری لیدوکایین زد که کمی سوخت جای برش و شروع کرد بخیه زدن و گفت ممکنه حس کنی یکم ولی مثل سوزن زدنه.دستتو نیاری جلو و..منم وسطاش که دیگه داشتم حس میکردم گفتم توروخدا دوباره اسپری کن.که یه ذره دیگه اسپری زد و بقیه بخیه هارو زد.دوتای آخر رو سوزن رو کاملا حس کردم ولی چیز خاصی نبود و به قول همون ماما مثل آمپول زدنه دیگه...


بعدش منتقل شدم به ریکاوری و..

تموم❤😘

لالایی غنچه ی پونه لالایی.بدون که شب نمیمونه لالایی..لالایی هر غمی که گفتنی نیست..همه دردای ما که گفتنی نیس..همه دردای ما که گفتنی نیست...

مبارکه قدم نی نی کوچولو انشالله خوش قدم و پرروزی باشه

خاطره تون هم خیلی خوب بود خداروشکر که زایمان تقریبا راحتی داشتی😅

پسرام نفسام   خدایا خودت مواظبشون باش  عضویتمو بیخیال کاربری قدیمی ام قبلی ترکید  

آخی قدمش مبارک نگفتی دختر یا پسر؟

راستی می دونستین که تو زندگیتون تا زمانی که یه چیزی براتون خیلی مهمه از همون موضوع ضربه می خورین؟ تا زمانی که آرزویی فکرتونو درگیر کرده و درموردش ترس و خوشحالی زیاد دارین اون آرزو برآورده نمیشه؟ می دونستید تو این دنیا هیچی از هیچی نباید براتون مهم باشه جز      خـــــدا؟ می دونستین یا نه؟ حالا بدونین یاد بگیرین که بدونین ... 
1403
سرزایمان حتی اب نمیدن بخوری چطوری ابمیوه باکیک خوردی

اونا. نمیدن خودت باید ببری

فقط 1 هفته و 2 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
کیبورد گوشیم کلمات رو اشتباه تایپ میکنه منم توان سر کله زدن باهاش رو ندارم پیشا پیش بخاطر غلط املایی عذر میخوام

من بچه ندارم ولی اوایل درباره بارداری ایناحرف میزدم باشوهرم همش میگفتم طبیعی بچه میارم ولی الان اصلاچون حس میکنم طبیعی یه جوریه😷وصددرصدانتخابم سزه

فقط 20 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکربارداری آیندمه صلوات بفرستین تابراورده بشه😍😍😍😍😍👶👶👶👶👶👶👶👶👶
1578
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1510
1550
1426
1479
1594
1588
1593
1506
1587
224
29
1462
داغ ترین های تاپیک های امروز