1421
1411
عنوان

از شیر گرفتن کودک

88 بازدید | 9 پست

سلام دوستان. دارم دخترمو از شیر میگیرم. سینه ها م به قدری متورم شدن ودرد دارن که شبا خوابم نمیبره. باید چیکارکنم؟ امروز روز سوم هست که شیر ندادم

چن ماهشه 


فقط 5 هفته و 4 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
بدون تو شبا همش خرابه حالم مگه من جز تو کیو دارم ...گره افتاده به کارم کجایی تو  و اون چشمات مشکل گشایین ...دوس دارم برم دور بشم از همه همینکه تو باشی بسمه ....منو  تو یه قایق وسطه ...یه دریا که ارومه هرشبش ... عشق یعنی چشمای مستت عشق یعنی گرمای دستت ....برا سلامتی پسرم یه صلوات میفرستید ؟😶

منم قبل ماه رمضون ازشیرگرفتم مسکن بخوردردش آروم شه فقط دوروزاولش دردش زیاده ازروزسوم دیگه روبه بهبودی میره چاره چیه بایدتحمل کرد

برای رسیدن به حاجت بزرگم لطفایه صلوات بفرستید😘


مامان باباهای عزیز میدونین پول آپ مای بیبی چیه؟

یک پوشک شورتی نازک و نرم، باقدرت جذب بالا. که کش مخصوص 360 درجه دور کمر آن، آزادی وابتکار عمل بیشتری به دلبند شما می ده

برای اطلاعات بیشتر ما رو دنبال کنید


خود به خود خوب میشه بدن عادت میکنه و شیر تولید نمیکنه دخترت گریه میکنه؟ شبا چکارش میکنی

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1401

19 ماهشه. شبا میبریم یکی دو ساعت توی ماشین می چرخیم تا بخوابه. ظهرها هم خیلی اذیته تا بخوابه.کلا  پروسه ی سختیه.... سینه هامم وحشتناک سنگین شدن ... و درد دارن. متاسفانه من جایی خوندم نباید داروخورد . اما امروز از یه ماما پرسیدم گفت بیا مطب تا بهت دارو بدم زود خشک بشه شیرت...

1432
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1405

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1388
1380
1426
1382
1365
1402
1407
224
1415
29
1439
داغ ترین های تاپیک های امروز