1619
1632
عنوان

قسمت چهارم عشق در خانه خانجون

88 بازدید | 0 پست

گفت : یک شعرِ بخونم؟ هرکی این بطری و انداخته دیونه بوده!این دیگه چه شعریه!

گفتم بخون ناصر، تو رو خدا!

برام خوندش!چند بار ازش خواستم بخونتش!


باز هم نصفه شب و تاب و تبی تکراری

دلبرم! دخترِ مهتاب! تو هم بیداری؟


گل شب بوی غزل ریز! مزاحم نشوم

وقت داری کمی از روی غمم برداری؟

(عقیل پور جمالی)

یعنی چی؟ تو میدونی معنیش رو ناصر؟

ناصر دوباره پشتشو به من کرد و شرو به کار کرد، گفت : نه مگه من همه چیزو میدونم! میشه بذاری کارمو بکنم؟!

√ دست خودم نبود عصبی بودم سرش داد زدم: تو یه احمق پرویی که برای آقاجون من کار میکنی ، یادت رفته انگار باید چه طور برخورد کنی؟

√ هیچی نگفت . حتی سرشو بالا هم نیاورد.

√ بطری و نامه رو برداشتم و به سمت خانجون رفتم. خانجون نگاهم کردو سری تکون داد، اروم گفت: دم غروب موقع به خونه رفتنمون باید جلو همه ازش حلالیت بخوای! با چشای پر اشک فقط خانجونمو نگاه میکردم.

موقع اذان ظهر که رسید با خانجونو و بقیه نمازهامون رو تو ایوان اتاقک عمو قدیر خوندیم .

ناصر سفره انداخت و بشقاب چید و غذا رو آورد. صدیق خانم مادر ناصر دست پخت خیلی خوبی داره ، عمو قدیر یه وقتا میگه : این خیک چه یه روز از دست غذاهات میترکه صدیق خانم !

بعد نهار خانجون یکم تو ایوان دراز کشید و خوابش برد. زن ماشالله خان و بتول خانومم مشغول قلیون بودن و غیبت کردن.

وقت استراحت که تموم شد، یه ریز تا دم غروب کار کردیم.

تو دلم آشوب بود، کاش خانجون یادش رفته باشه ! کاش سر ناصر داد نمیزدم!

ولی خانجون آدمی نبود چیزی یادش بره.

من و ناصرو صدا زد .

گفت جلو همه از ناصر حلالیت بطلب.

اولش غرورم نگذاشت ولی بعدش، دیدم مقاومت فایده نداره.

چونم رو از حرص به سینم چسبانده بودم، اروم گفتم ببخشید! نباید عصبی میشدم.

ناصر بی تفاوتی توی  صداش موج میزد، یه اشکال ندارهِ سر سری گفت و از خانجون و بقیه خدا حافظی کردو رفت.

تموم مسیر راه باغ تا خونه رو گریه کردم. دوباره بهم برخورد بود.

خانجون هیچی نمیگفت، دم مسجد سر کوچه ایستاد، گفت نرگسم من امشب میرم مسجد زود میام خونه، تو برو! ازش که جدا شدم، یکم اروم گرفتم درب خونه رو باز کردم و دیدم سهراب با دایه اش نشسته و غذا میخوره. فروغ اسم دایه سهراب بود، از وقتی مادر رفت اون کنارشه و مثل یه مادر ازش مراقبت میکنه.

روی لبه حوض نشستم و به ماهِ تو اسمون چشم دوختم.

کاش آقا جون فتح الله می آمد. کاش بود و موهامو توی ایوان، شونه میزد. مینشستم رو پاشو براش میگفتم ناصر باهام چه رفتاری کرد!

پیش خودم باز اون شعرو زمزمه کردم،

.....دلبرم دختر مهتاب تو هم بیداری؟

فروغ دایه ، اهل شعر بود، هر جا یکی یه شعری میخوند حفظ میکرد، یه موقع ها معنی بعضی هاشونم برایم میگفت.

شاید اون بدونه معنی این شعرو!

به فروغ دایه که گفتم: محکم رو لپش زد و گفت : خاتون کی اینو بهتون گفته؟ آشناس یا غریبه!

هاج و واج نگاهش کردم و گفتم :معنیش چی هست که این جوری خودت و سرخ کردی؟

گفت : خاتون ، یعنی بی بند و باری یعنی از راه بدر شدن!

گفتم : شما از کجا مطمئنی!

گفت شما خودت دقت کنی می فهمی ، وقتی یک نفری یک نفر دیگ رو دوست داشته باشه، ازاین مشقا ها به هم میدن.

خاتون شما کسی اذیتت میکنه؟ تهدید چی؟ نامحرم این چندوقته ندیدی ؟ تو رو به فاطمه زهرا راست بگو!

دیدم داره شلوغش میکنه: گفتم یه زن و شوهر شهری دیدم، مرده داشت برای خانومش میخوند، فروغ دایه یعنی اونا از راه به در بودن؟

یکم اخماش باز شد!

یه نفس عمیق کشیدو گفت : نه اونا حتمی زن و شوهر بودن....

چک نویس ذهن من...#Tootfrngii


من و ذهن آشفته دونفریم☔
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1638

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

1633
1426
1479
1640
1642
1646
1617
1623
پربازدیدترین تاپیک های امروز
توسط   سعیده۱۲۳  |  1 روز پیش
224
1462
29
1636
داغ ترین های تاپیک های امروز