1345
1363

نه نرو   عفونت میکنی  

روزهایی در زندگی ام هست که دل ام می خواست مادر بودم. مثل امروز. از خواب که بیدار شدم دل ام می خواست بچه ای داشته باشم که مامان صدایم کند و هربار که می گوید مامان دل ام برای صدایش غنج رود. روزهایی در زندگی ام هست که حال ام دگرگون است. مثل امروز. مدتی ست با خودم فکر می کنم اگر بچه ای داشتم دیگر از خدا هیچ چیز نمی خواستم. دوستی می گفت چون نیازهای خودت را نمی شناسی این را می گویی . راستش حرف اش را خیلی نفهمیدم اما می دانم که از هجده سالگی دل ام می خواست مادر باشم. در آستانه سی و دو سالگی هم هنوز همین را می خواهم. شاید یک دلیل اش این باشد که من یکی از بهترین مادرهای دنیا را دارم و مادران همه دوستان ام هم به نظرم فرشته هایی هستند که روی زمین راه می روند. شاید فکر می کنم اگر من هم مادر بودم خطاهای کمتری می کردم. شاید می توانستم به آدم ها محبت کنم و خط کش دست ام نباشد که میزان مهربانی ام را اندازه گیری کنم تا مبادا زیادی مهر به خرج دهم. شاید آدم بهتری می شدم. نمی دانم اما وقتی مادرم را می بینم که با همه خستگی روزهای سخت زندگی هنوز هم برای کوچک ترین شادی های ما چه انرژی عجیبی می گذارد حیرت می کنم. فکر می کنم وقتی مادری ، عادلی. چون می توانی پنج فرزند داشته باشی و همه آنها را یک اندازه دوست داشته باشی. من نمی توانم. من اینقدر وسعت ندارم که آدم ها را یک اندازه دوست داشته باشم. من گاهی دل ام می گیرد گاهی از آدمی می رنجم. گاهی از آدمی بدم می آید اما مادر که باشی فرقی نمی کند بچه ات برایت کادو بخرد یا نخرد. به تو تلفن کند یا نکند. تو رو دوست داشته باشد یا نداشته باشد. دکتر باشد یا کارگردان یا معتاد. تو دوست اش داری. گاهی فکر می کنم لازمه مادر شدن داشتن قلب و روحی وسیع است. شاید هنوز به این وسعت نرسیدم که خدا نمی خواهد مادر شوم. اما روزی که مادر شوم همه شهر را خبر خواهم کرد. باید کم کم کامپیوتر را خاموش کنم و به دست بوس مادرم بروم. به شمایی که این نوشته را خواندید هم همین توصیه را می کنم. آغوش مادر امن ترین جای دنیاست. در باد ، باران و تنهایی.

مناسب‌ترین تورها ویژه فصل پاییز در علی‌بابا

1379
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید