1345
1363
عنوان

بیاین از خاطرات جن آمیز بگیم👹👹👹😈😈😈👿😱😱😱

| مشاهده متن کامل بحث + 1269 بازدید | 147 پست
دل و جرآت اونم نصف شب با حرف از جن زدن👻👻👻👻👻👻🤨🤨🤨🤨🤨

اخه دراز کشیده بودم حس کردم یه چیزی بدو از کنارم رد شد😥😥😥😥😭😭😭😢😢😢😢

وزن اوایه ۵۳ کیلو    شروع رژیم 27  مرداد هدف: ۴۸ کیلو، در ۲۷ مهر😍😍😍😍😍😍😍

میدونستین پوشک پول-آپ نم پس نمیده و باعث میشه ادرار با سطح پوست کودک تماس پیدا نکنه؟

یکی از خصوصیات پوشک مای بیبی جذب بالاست 

برای اطلاعات بیشتر اینستاگرام ما رو دنبال کنید

دوست صمیمی من خیلی درگیره باهاشون زیاد میبینتشون عاشق پسرخالش بود یه جورایی نامزد هم بودن ولی پسرخال ...

تاپیکای شما رو خوندم

دیدن مرگ کسی خیلی وحشتناکه خصوصا اینکه دلخراش باشه

بعد از رفتن از اون خونه بازم سراغش میان؟

زنجیرهای اسارت آنان ارزش‌های غلط و کلمات واهی است، ای کاش کسی، آنان را از شر ناجی‌شان نجات می‌داد! نیچه؛ چنین گفت زرتشت
1350
جدی؟خب؟

ولش نمیکنن دیگه جایی که زندگی میکنه در آرامش نیست اسباب کشی هم کرد ولی درست نشد که نشد

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
یهدچندتاشو تعریف میکنی


داداشم وقتي رفته بوديم سفر خونه مونده بود

تقريبا مال ١٥ سال پيش 

شيشه ي حياط خلوت ميشكنه اما اثري از خورده شيشه ها نبوده

يبارم ميگه لامپ سالم از سرجاش افتاد پايين

و صداي راه وفتن توي حموم

ميگفت يكي دمپايياشو كش مي داد تو حموم

و يه مورد ديگشم ديدن يه گربه تو راه پله 

ميگفت نشسته بود زل زده بود به چشام اصلا نميترسيد

و خيلي موارد ديگه

از هركس ديگه اي ميشنيدم شايد سخت بود باورش

اما چون داداشمو ميشناسم كامل باور كردم

1376
ولش نمیکنن دیگه جایی که زندگی میکنه در آرامش نیست اسباب کشی هم کرد ولی درست نشد که نشد

دوستت چه کارایی انجام میداد 

بزرگ فکر کن،تقویم تقدیر افراد عادی است و تغییر تدبیر افراد عادی
1288
1339
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1359
1297
29
1365
1366
1349
1375
1340
224
1356
داغ ترین های تاپیک های امروز