1735
1765
عنوان

بیاین از خاطرات جن آمیز بگیم👹👹👹😈😈😈👿😱😱😱

| مشاهده متن کامل بحث + 1297 بازدید | 147 پست
دل و جرآت اونم نصف شب با حرف از جن زدن👻👻👻👻👻👻🤨🤨🤨🤨🤨

اخه دراز کشیده بودم حس کردم یه چیزی بدو از کنارم رد شد😥😥😥😥😭😭😭😢😢😢😢

وزن اوایه ۵۳ کیلو    شروع رژیم 27  مرداد هدف: ۴۸ کیلو، در ۲۷ مهر😍😍😍😍😍😍😍

کافه خوندنی، جایزه نقدی برای مطالعه و پاسخ به سوالات، 

هر ماه یک جایزه ۱ میلیون تومانی، ۲ جایزه پانصد هزارتومانی و ۱۵ جایزه دیگر، برای ورود اینجا کلیک کنید

دوست صمیمی من خیلی درگیره باهاشون زیاد میبینتشون عاشق پسرخالش بود یه جورایی نامزد هم بودن ولی پسرخال ...

تاپیکای شما رو خوندم

دیدن مرگ کسی خیلی وحشتناکه خصوصا اینکه دلخراش باشه

بعد از رفتن از اون خونه بازم سراغش میان؟

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون> می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
1718
جدی؟خب؟

ولش نمیکنن دیگه جایی که زندگی میکنه در آرامش نیست اسباب کشی هم کرد ولی درست نشد که نشد

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
یهدچندتاشو تعریف میکنی


داداشم وقتي رفته بوديم سفر خونه مونده بود

تقريبا مال ١٥ سال پيش 

شيشه ي حياط خلوت ميشكنه اما اثري از خورده شيشه ها نبوده

يبارم ميگه لامپ سالم از سرجاش افتاد پايين

و صداي راه وفتن توي حموم

ميگفت يكي دمپايياشو كش مي داد تو حموم

و يه مورد ديگشم ديدن يه گربه تو راه پله 

ميگفت نشسته بود زل زده بود به چشام اصلا نميترسيد

و خيلي موارد ديگه

از هركس ديگه اي ميشنيدم شايد سخت بود باورش

اما چون داداشمو ميشناسم كامل باور كردم

1760
ولش نمیکنن دیگه جایی که زندگی میکنه در آرامش نیست اسباب کشی هم کرد ولی درست نشد که نشد

دوستت چه کارایی انجام میداد 

بزرگ فکر کن،تقویم تقدیر افراد عادی است و تغییر تدبیر افراد عادی
1665
1651
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1762
1737
1763
1725
1767
1766
1462
1681
پربازدیدترین تاپیک های امروز