1676
1605
عنوان

بیاین از خاطرات جن آمیز بگیم👹👹👹😈😈😈👿😱😱😱

| مشاهده متن کامل بحث + 1293 بازدید | 147 پست
واقعا داریم میگم تورو خدا تاپیک اینجوری نزنین من یکی دوبار همچین تاپیکی خوندم به شدت از تاریکی میتر ...

منم خوشم میاد راجعبشون بخونم ولی افکار آدمو واقعاً به هم‌میریزه . 

من که همیشه به خوابم‌میومدن الان خداروشکر مدتیه نمیان .

کی فکرشو میکرد یه روزی حرفامونو به آدمایی بزنیم که هیچ وقت ندیدیمشون...
گزارش بزنین تورو خدا https://www.ninisite.com/discussion/topic/3097123/راجع-شوهرم-یکی-کمک-کنه

گزارش زدم براتون

عزیز دل مادر..😔😔😔بهشت را از خدا برای تو طلب کرده بودم که روی زمین بیاورد... ولی تو آنقدر سخاوتمند بودی که قبل از تولد به دنیا به بهشت رفتی تا مرا به بهشت بکشانی..😢😢😢بی تو سخت است ...بی تو نفسم تنگ است...من را ببخش پسر مهربانم...😢😢😢دنیا برای تو و روح بزرگ تو کوچک بود..😔😔😔 روز شمار تولد تو در ۱۵ هفته و ۵ روز مانده به تولد؛برای همیشه در قلب و روح من ثابت ماند...عشقم ...ترا به بهتر از مادر سپردم😢😢😢😔😔😔😔😔😔

بسی ترسوام😱😱😱😳😳😳

میمونم کنارت درست مثل سایه ات😍 از امروز تا هروز تا اوووون بی نهاااایت😍 نمیگیره هیچکس جای خاکههه پاتو😍 نمیمیره این عشق قسم میخورم😍 تا روزی ک قلبم هنوز میزنه 😍تا وقتی ک جونی توی این تنه😍 تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم قسم میخورم😍😍😍

مامانا اگه دنبال یه آتلیه خوب هستین برای بارداری و نوزادی و غیره ...

ما ینجا کلی دکور قشنگ داریم به ما سر بزنید

واقعا داریم میگم تورو خدا تاپیک اینجوری نزنین من یکی دوبار همچین تاپیکی خوندم به شدت از تاریکی میتر ...

خب عزیزم چرا خودتو اذیت میکنی نخون

بزرگ فکر کن،تقویم تقدیر افراد عادی است و تغییر تدبیر افراد عادی
1677
نه بابا من چندین ساله فکرمیکنم حرف میزنم هیچم نشده

تورو خدا اینجوری نگو ۲ داستان تعریف کنم که واقعی بوده دیگه بیخیال میشی

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
دقیقا ولی من دوست دارم باهاشون دوست شم

دوستی جن و انس🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔مگه داریم مگه میشه؟اونا دشمن قدیم انس بودن مگه خیلی شانس بیاری یه مسلمون از نوع شیعه ش گیرت بیاد

ببین این مردا چ موجوداتی هستن ک جن زن هم ازشون متنفره😁

وای اره دمت گرم زدی به هدف  

بافت انواع سیسمونی کیف،سبد،فرشینه،سبدکریر،صندل،زیربشقابی و... تریکو با قیمت مناسب وکیفیت بالا قابل شست وشو
8
تورو خدا اینجوری نگو ۲ داستان تعریف کنم که واقعی بوده دیگه بیخیال میشی

تعریف کن

من به جهان های موازی اعتقاد دارم

شاید اونا هم تو دنیای خودشون از ما میترسن

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون> می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
اون مرزها برای دخالت کردن تو کارهاشونه نه حرف زدن درموردشون

خلاصه از من گفتن بود دیگه ...

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
دوستی جن و انس🤔🤔🤔🤔🤔🤔🤔مگه داریم مگه میشه؟اونا دشمن قدیم انس بودن مگه خیلی شانس بیاری یه مسلمون ...

بابا همه چیزو به دین و مذهب ربط میدین

میگم نکنه ویروس و باکتری هم مذهب خاصی دارن

اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون> می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!!
1645
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1606
1638
1675
1681
1658
1667
1402
1462
29