1600
1480
عنوان

بیاین از خاطرات جن آمیز بگیم👹👹👹😈😈😈👿😱😱😱

| مشاهده متن کامل بحث + 1280 بازدید | 147 پست
واقعا؟؟؟😟

بله خدا بین ما و اون ها یه مرزی قرارداده نباید اون مرزها رو از بین ببریم هیچ وقت

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
شوهرم خونه پسرعموش دیده اون خونه یه جن داره که زنه و ازمردا بدش میاد کاری ب زنا نداره ولی میاد دور ...

ببین این مردا چ موجوداتی هستن ک جن زن هم ازشون متنفره😁

در خیالم با خیالت بی خیال عالمم..تو کنار دلمی♡ اینجایی...!

خانم ها اگر کسی دنبال دکتر نازایی خاذق و خوب میگرده 

ما کمکتون می کنیم ، یا اگه دنبال اهدای تخمک هستن

هم میتونید با این شماره تماس بگیرید09122770014

یا اینستا ما رو دنبال کنید

من یه مدت خیلی پیگیر این چیزا بودم یه مدیوم بهم گفت دنبالش نباش راهشان تو زندگیت باز میشه فکر کردن بهشون جذبشون میکنه.مخصوصا وقتی تنهایی فکر کنی بهشون جذب میشن

 من خوراکمه زمین بخورم👇👇👇👇                                    تا پاشمو و وایسمو دوباره از سر💪✌❤
1546
شوهرم خونه پسرعموش دیده اون خونه یه جن داره که زنه و ازمردا بدش میاد کاری ب زنا نداره ولی میاد دور ...

اون عقل داره 

😂😂

بزرگ فکر کن،تقویم تقدیر افراد عادی است و تغییر تدبیر افراد عادی
1432
ببین دوست من ... اصلا شوخی نداره فکر کردن بهش حرف زدن دربارش راهشو خیلی راحت به زندگیت باز میکنی&nbs ...


واقعا؟؟ پس من تاپیک رو ترک میکنم😣

وزن اوایه ۵۳ کیلو    شروع رژیم 27  مرداد هدف: ۴۸ کیلو، در ۲۷ مهر😍😍😍😍😍😍😍
واقعا داریم میگم تورو خدا تاپیک اینجوری نزنین من یکی دوبار همچین تاپیکی خوندم به شدت از تاریکی میتر ...

تورو خدا گزارش😭😭https://www.ninisite.com/discussion/topic/3097123/راجع-شوهرم-یکی-کمک-کنه

مامان فدات شه😍😍💅👒👑👠💄💙💙👪
دقیقا ولی من دوست دارم باهاشون دوست شم

کاربر جنگیرو صدا کنه اطلاعات بهت میده اسم کاربریش جنگیر هست 

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1563
بله خدا بین ما و اون ها یه مرزی قرارداده نباید اون مرزها رو از بین ببریم هیچ وقت



اون مرزها برای دخالت کردن تو کارهاشونه نه حرف زدن درموردشون

بزرگ فکر کن،تقویم تقدیر افراد عادی است و تغییر تدبیر افراد عادی
1547
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1580
1510
1550
1426
1479
1594
1588
1593
1506
1587
224
29
1462
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   h17  |  15 ساعت پیش
توسط   melina77  |  15 ساعت پیش