1147
1273

سلام 😇👋🏻

امسال نمايشگاه 👩‍👧‍👦مادر ،نوزاد و كودك

با كلي اتفاقات هيجان انگيز منتظرتون هستيم🎈

https://miladfair.com/fa/mbc

https://t.me/mbcfair2019  👈🏻تلگرام

اينستاگرام👈🏻  [email protected]

1350

۱۰ سال زندگی خیلیییییییییییی چرا آخه؟؟

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1307
1288
چون خسته شدم از کارا و رفتاراش

پس جداشو

هیچچیزجزحسرت نباشدکارمن،،،بخت به بیگانه ای شدیارمن،،،بی گندزنجیربرپایم زدند،،،وای ازاین زندان محنت بارمن،،،وای ازاین چشمی که می کاودنهان،،،روزوشب درچشم من رازمرا،،،گوش بردرمینهدتابشنود،،،شاید آن گمگشته آواز مرا،،،گاه می پرسد که اندوهت زچیست،،،فکرت آخر ازچه رو آشفته است،،،بی سبب پنهان مکن این راز را،،،دردگنگی درنگاهت خفته است،،،گاه مینالدبه نزددیگران،،،کودگرآن دختر دیروز نیست،،،آه آن خندان لب شاداب من،،،این زن افسرده مرموزنیست،،،گاه می‌کشد که باجادوی عشق،،،ره به قلبم برده افسونم کند،،،گاه میخواهدکه بافریادخشم، ،،زین حصار رازبیرونم کند،،،گاه میگوید که کو!آخر چه شد،،،آن نگاه مست وافسونکار تو؟ دیگرآن لبخندشادی بخش وگرم،،،نیست پیدا برلب تبدار تو،،،من پریشان دیده میدوزم براو،،،بی صدا نالم که اینست آنچه هست،،،خودنمیدانم که اندوهم زچیست،،،زیر لب گویم‌‌،چه خوش رفتم زدست،،،همزبانی نیست تابرگویمش،،،راز این اندوه وحشتبار خویش،،،بیگمان هرگز کسی چون من نکرد،،،خویش را مایه آزارخویش،،،از منست این غم که بر جان منست،،،دیگراین خودکرده راتدبیر نیست،،،پای درزنجیر می نالم که هیچ،،،الفتم باحلقه زنجیرنیست،،،آه این است آنچه می جستی به شوق،،،راز من راز نی دیوانه خو،،،راز موجودی که درفکرش نبود،،،ذره ای سودای نام وآبرو،،،راز موجودی که دیگر هیچ نیست،،،جز وجودی نفرت آور بهر تو،،،آه  نیست آنچه رنجم میدهد،،،ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو..........فروغ فرخزاد 
1331
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سقط جنین

fatibala25 | 9 ثانیه پیش
1305
1297
1275
1298
1294
1295
1349
29
1340
224
1347