1351
1341
عنوان

سیسمونی دخترم😻+عکس

| مشاهده متن کامل بحث + 76497 بازدید | 650 پست


با چیکادو  بهترین هدیه را برای عزیزان خود ساده ، سریع و هوشمندانه انتخاب 

و در قرعه کشی های دوره ای چیکادو شرکت کنید.


منم بذارم ؟؟از پرده  و رو تختي نظرتون رو بدونم؟

بزار عزیزم

عزیز تر از جانم!!  همون جوری که یک روزی با عشق وارد زندگیم شدی و خوشیامونو با هم قسمت کردیم همون جوری هم بمونیم واس هم همیشه   عشق من، عمر من، همه ی زندگی من خدا همیشه تو رو واس من نگه داره همسر مهربونم ،از وقتی اومدم نی نی سایت همه با هم بحث و دعوا دارن  خانوما و آقایون هر کس نظرش برای خودش محترمه،به ما چه یکی دیر ازدواج کرده یکی زود ،به ما چه فلانی درس خونده یا نخونده ،به ما چه ربطی داره فلانی ناخن کاشته غسلش و وضوش قبول هست یا نه هر کس میزارن تو قبر خودش!!!!!!!!!!!...چرا هی باید تو کار هم دخالت کنیم   بیخیال اینجا واس شوخی و خنده و وقت گذرونده نه خالی کردن عقده هامون سر بقیه  با تچکر
1350

مبارکا باشه 😌🙌

فقط یه سوال اون اسباب بازیایی ک مناسب 4 یا 5 سال ب بعده رو چطور نگه میدارین...بچه های فامیل نمیان پرو باری دربیارن استفاده کنن

من میخوام چند تا عروسک بخرم میگم بذار ب موقش .البته جاشم ندارم

بیداریِ این روزها ... خوابِ تلخیه !!!
من برا پسرم خاله بازى و جارو برقى خريدم 😄

واقعا؟؟

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....
1348
مبارکا باشه 😌🙌 فقط یه سوال اون اسباب بازیایی ک مناسب 4 یا 5 سال ب بعده رو چطور نگه میدارین...بچه ...

کلید😊😊من بچه اومدنی دره اتاق خوابو قفل میکنم

فرزندم، دلبندم، عزیزتر از جانم از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم... امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آغوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها و سالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم... شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...! این روزها فهمیدم باید از تک تک لحظه هایم لذت ببرم....
1226

من اینجوری دوست دارم 😍

دلم یک کوچه میخواهد بی بن بست وبارانی نم نم ...میخواهم کمی با خدا راه بروم....من به اینکه خدا دعاهای شماها رو قبول میکنه شکی ندارم😢                 برای رسیدن ب آرزوهام یه صلوات مهمونم کنید ❤
واقعا؟؟

اره ميرفت خونه عمه اش همش با خاله بازى و جارو برقى دختر عمه اش بازى ميكرد تو خونه هم كلن قورى و استكانام دستشه و جارو برقى ميكشه دستمال ميكشه البته ١٩ ماهشه و كلن هر كارى ميكنم تقليد ميكنه

1335
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1330
1305
1275
1298
1297
1294
1295
1349
29
1340
224
1347