1345
1341

دیدم بازار النگو داغه گفتم منم بذارم 😂

از صبحه هی النگو تو النگو شده مام بذاریم دیگه

یکم جمع شین کو کو کو کنید 

جمع که شدین بگین بذارم

جمع نمیشیم کلا نمیخاد بذاری

من اینجوری ام. هرکس تاپیک الکی بزنه میرم تو تاپیک و ازش میپرسم هدفت چیه از این کار. همینم هستم ک هستم. تا شما باشی ب این درک برسی ک برا مجلس ختم دختر خاله عمه مادرت خودت لباس انتخاب کنی. یا اگه برادر شوهر دختر عمه ات ی مشکل ساده داره براش تاپیک نزنی. یعنی ممکنه ب این درک برسیم ی روزی؟

من بدون پشم نمیپسندم😔☝

فقط 18 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
پلی کیستیک نازایی نمیاره گرمیجات مثل گوشت شتر گوسفند دارچین خرما گردو عسل حلوا ارده بخورید سردیجات حذف کنید مثل برنج لبنیات مخصوصا دوغ سالاد ترشی گوشت گوساله مرغ نان باگت عنبر نسا دود بدید عسل طبیعی واژینال کنید رازیانه بخورید گرده نخل خرما هم خوبه 

مامانا از این ضدآفتاب های جدید سینره استفاده کردین؟ شوهری برام گرفت دیروز استفاده کردم، خیلی سبک بود! 

من کلا ضدآفتاب نمیزنم چون صورتم برق میزنه ولی این خیلی مات بود ❤️

بیاین اینجا بهتون معرفی کنم 

1350

امشب اینجا کسی اعصاب نداره زود بزار وگرنه مثه تاپیک من میترکه🤣🤣

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
1348
1226
همیشه دستت میکنی ؟سختت نیست؟


نه والا سخت نیست سبکه 

بد ترین دعوا ، دعوا با اونیه که سرعت تایپش از تو بالاتره   اون تورو شسته پهن کرده   تو تازه نوشتی احترام خودتو نگه دار   
1346
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1344
1305
1275
1297
1298
1349
29
1295
1294
پربازدیدترین تاپیک های امروز
1340
224
1347
داغ ترین های تاپیک های امروز