1421
1389
عنوان

اونايى كه الان بخارى روشن كردن بياين دور هم باشيم

| مشاهده متن کامل بحث + 1904 بازدید | 125 پست
عيد قربان قرار بود بريم بيرون حالا مجبوريم تو خونه بمونيم

چه جالب ما در وپنجره بازه پتو هم‌رومون نیس ولی خب خنکه😁

آدمها را مهم نکنید.همانطور که زیرشان را خط میکشیدبه آنها نشان دهید که بلدید دورشان را هم خط بکشید.آدم ها که مهم شوند دیگر به چشمشان ریز میرسیدبه آنها یادآوری کنید که این خودِ شما بودید که آنها را واردِ عرصه کرده اید تا خودکارهای قرمزتان جوهر دارندشروع کنید خیلی ها را باید پر رنگ تر خط بزنید.

تو یه مامانی

پس وقت كافي براي خريد نداري!

همين الان ليستت رو بچين

و در خونه تحويل بگير

1432
1394
کسب از شمال نیس بگه هوایه اونجا چه طوره

هوا سرد شده 

ما با اینکه شهری هستیم که نسبتا نسبت به بقیه جاها گرمترهست کولرخاموش شبا درو پنجره بسته 

فردا گفتن یه چنددرجه گرم میشع ولی دوباره از یکشنبه سردمیشه

1387
وووییی ماهم سردیم از شهر های اطراف تبریز زندگی میکنم بخاری گذاشتیم زیره پتوام واقعا سرده

واقعا بخاری گذاشتین یا مسخره بازی میکنید

من مامان میشم 😍به زودی دراین مکان تیکر بارداری نصب میگردد❤
حالا بديشاينه فقطم روستاى ما سرده يعنى ٦٠ كيلومتر بريم شمال ميشه گرمه شرجى بريم جنوب ميشيم گرم و خشك ...

خیلی کنجکاو شدم بیام روستاتون

میشه اگه مشکلی نیس اسم روستاتونو بگین؟

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم..ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند... همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی این را که گفت از کوره در رفتم،گفتم خداکنه تا صبح نباشی...بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میشود یک نفر را...مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..کارهایم روبراه شد ،همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ..من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت..بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد.خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم.آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد.
ما شهرمون همیشه بالای۵۰درجه اس امروز که۴۹ بود میخواستیم از خوشحالی بخاری روشن کنیم😁😁

😄😄😄😄 اينجا خيلى گرم بشه ميشه ٣٠ درجه اونم همه گرما زده ميشيم 😄 اصن ٥٠ درجه رو نميتونم تصور كنم

1364
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1405

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

هفته ششم

پرنا1398 | 25 ثانیه پیش
1384
1426
1380
1388
1365
1402
1407
224
1382
1415
29