1428
1389
عنوان

اونايى كه الان بخارى روشن كردن بياين دور هم باشيم

| مشاهده متن کامل بحث + 1904 بازدید | 125 پست

تو یه مامانی

پس وقت كافي براي خريد نداري!

همين الان ليستت رو بچين

و در خونه تحويل بگير

1401
ما کولرو خاموش کردیم ولی همچنان پنکه روشنه دیگه انقدر خنک نشده که بخاری بخواد ازاون حرفا بودااا.الب ...

تبریز سرده😶

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم..ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند... همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی این را که گفت از کوره در رفتم،گفتم خداکنه تا صبح نباشی...بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میشود یک نفر را...مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..کارهایم روبراه شد ،همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ..من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت..بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد.خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم.آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد.
كجايى هستى؟

تبریزم گلم

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم..ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند... همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی این را که گفت از کوره در رفتم،گفتم خداکنه تا صبح نباشی...بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میشود یک نفر را...مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..کارهایم روبراه شد ،همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ..من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت..بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد.خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم.آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد.
واقعنا ، روز عيد دو متر برف باريد اينجا 😄

واییی چ تفاوتیییی   

اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید (دکتر شریعتی)  مکتب و موضوعی ک دارید ازش دفاع میکنید با حرف نامطمین و اشتباهتون بیشتر ضربه میخوره یا حرفای طرف مقابل #ب_خودی_نزنیم_لطفا         اسباب کشی لعنت بهت                                    Always stunned  
کوجا هستید  ما چن روزه کولرو دیگه جمع کردیم  هوا  هم خنک شد

اخییی خخخ ماک اهوازیم عمرا فعلا جم بشه کولر  

اگر می خواهید حقیقتی را خراب کنید، خوب به آن حمله نکنید، بد از آن دفاع کنید (دکتر شریعتی)  مکتب و موضوعی ک دارید ازش دفاع میکنید با حرف نامطمین و اشتباهتون بیشتر ضربه میخوره یا حرفای طرف مقابل #ب_خودی_نزنیم_لطفا         اسباب کشی لعنت بهت                                    Always stunned  
1394

تهرانم شباش خنکه

فقط 35 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکر بارداری نیست.درسته الان روزهای خوبی رو نمیگذرونم درسته الان دنیا به کامم نیست از خیلی جهات درسته الان دوران سختی رو میگذرونم ولی بدون به امید صبح روشن میجنگم  تا از این روزها بگذرم اندکی صبر سحر نزدیک است .میرقصانم زندگی را به ساز خودم
ماسال هم شبا سرده


شما ماسالی ؟ییلاقاتش ماه مهر و ابان سرده بریم؟

فقط 35 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکر بارداری نیست.درسته الان روزهای خوبی رو نمیگذرونم درسته الان دنیا به کامم نیست از خیلی جهات درسته الان دوران سختی رو میگذرونم ولی بدون به امید صبح روشن میجنگم  تا از این روزها بگذرم اندکی صبر سحر نزدیک است .میرقصانم زندگی را به ساز خودم
1427
دقيقا اب و هوامون مثل تبريزو اردبيله چن بار اونجا اومديم انگار خونه خودمون بود 😄

ای جان 😍😘

خانمم همیشه میگفت دوستت دارم من هم گذرا میگفتم منم همینطور عزیزم..ازهمان حرفایی که مردها از زنها میشنوندو قدرش رانمیدانند... همیشه شیطنت داشت.ابراز علاقه اش هم که نگو..آنقدر قربان صدقه ام میرفت که گاهی باخودم میگفتم:مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟یک شب کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند ،میدانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیشه مفصل صحبت کنم،من برای فرار از حرف گفتم:میبینی که وقت ندارم،من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست ولی همیشه بد موقع مانندکنه به من میچسبی...گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمیشدی این را که گفت از کوره در رفتم،گفتم خداکنه تا صبح نباشی...بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست...بعد از اینکه کارهایم را کردم کنارش رفتم تا بخوابم،موهای بلندش رهابود و چهره اش با شبهای قبل فرق داشت،در آغوشش گرفتم افتخار کردم که زیباترین زن دنیارا دارم لبخند بی روحی زد ...نفس عمیقی کشید و خوابیدیم ..آن شب خوابم عمیق بود،اصلا بیدار نشدم...از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام...هزاران سوال ذهنم رامیخورد که حتی پاسخ یک سوال را هم پیدا نکرده ام ...گاهی با خود میگویم مگر یک جمله در عصبانیت میشود یک نفر را...مگر چقدر امکان دارد یک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که قلبش بایستد ؟!!همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود...شاید هم از قبل آن شب از دنیا رفته بود، از روزهایی که لباس رنگی میپوشید و من در دلم به شوق آمدم از دیدنش امادرظاهر،نه...شاید هم زمانی که انتظار داشت صدایش را بشنوم،اما طبق معمول وقتش را نداشتم ..کارهایم روبراه شد ،همان وضعی را دارم که همسرم برایم آرزو داشت ..من اما...آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و من مردی باشم که او انتظار داشت..بعد مرگش دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم ،یک نامه آنجا بود ،پاکت را باز کردم جواب آزمایشش بود تمام دنیا را روی سرم آوار کرد.خانواده اش خواسته بودند که پزشک قانونی ،چیزی به من نگوید تا بیشتر از این نابود نشوم.آنشب میخواست بیشتر باهم باشیم تا خبر پدر شدنم را بدهد.
1364
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1333
1384
1426
1380
1388
1365
1402
1407
224
29
1382
1415