1373
1363
عنوان

قسمتی از زندگی من

2303 بازدید | 91 پست

سلام 

میخوام یه قسمتی از زندگیم که مربوط به یه حضور یه شخص میشه و هیچوقت نتونستم برای کسی بگم رواینجا بگم, من بچه بودم ومادرم شاغل, بهمین خاطر مجبور بود منوبزاره پیش کسی تانگهداری کنن, مادربزرگم که مادرپدرم بودن خونشون دقیقا کنارخونه ی مابود, ومادرم تصمیم گرفت منواونجابزاره, باتوجه به اینکه نزدیک بود وخب سرویس مدرسه میتونست وقتایی هم که مادرم نیست بیااد دنبالم. قبل ازمدرسه میتونستم خونه ی اون یکی مادربزرگم یاخاله هام برم, ولی خب بخاطرسرویس این بهترین گزینه بود. ازاون طرفم عمه هام رفت وامد داشتن ومن همبازی داشتم. یه پسرعمه داشتم به اسم محمد, اتفاقا همیشه میومد خونه ی مادربزرگم, بعدها سرافتادم که از وقتی من رومامانم اونجامیزاشت شایدهمش میومد. خلاصه اونم وقتایی که مدرسش تعطیل میشد میومد اونجاوباهم بازی میکردیم ومشقامونومینوشتیم, خیلی هم رابطه ی صمیمی وعاطفی پیداکرده بودیم, بحدی که من جای برادر بزرگ نداشتم دوسش داشتم, هرباربهم میگفت اگه کسی اذیتت کرد بگوخودم حسابشوبرسم ومن میمردم از ذوق توی دلم.  

همیشه خونه ی مادربزرگم نبودولی وقتایی که تعطیل میشدمیومد, خلاصه از ظهرتاعصر وگاهی حتی به هوای هم باهم پیش مادربزرگم میخوابیدیم. خونواده هامونم مشکلی نداشتن, والان من فکرمیکنم که چرا انقد پدرومادرمن بی فکری درآوردن. البته محمد پسر خیلی خوبی بود واوناهم اینومیدونستن ومادربزرگم هم پیشمون بود. انقدمحمد رومن حساس بود که یادمه یبار درحال بازی با پسرعمه هام یکیشون که بزرگه بودوهمه ازش حساب میبردن بمن گفت توروتوبازی راه نمیدیم, محمد گفت اگه مهسانیاد منم نمیام وهمین باعث میشد همه بدونن اگه بخوان بمن چیزی بگن محمد پشتمه

منم به طبع خیلی دوسش. داشتم بحدی که وقتی پدرم برام خوراکی میخرید نمیخوردم تامحمد بیاد. خیلی وقتا باهم میرفتیم درمغازه وبرای مادربزرگم چیزی میخریدیم ومحمد برای من خوراکی میخرید باپول خودش. واقعا منوحمایت میکرد ودوستم داشت ومنم خیلی دوسش داشتم. خانواده ی ما خانواده ی نسبتا مذهبی هستش ویجورایی پسرودختربعد تکلیف سمت هم نمیرن, برن هم پدر یا مادر تذکرمیده. همه ازرابطه ی نزدیک منومحمد ووابستگیمون خبرداشتن, ولی چیزی نمیگفتن روحساب بچگی واینکه هنوز به تکلیف نرسیدیم. یادمه چندبارعمم میگفت مهسا عروس منه! منم تودلم ذوق میکردمومیمردم برای محمد!  

میدونستین پوشک پول-آپ نم پس نمیده و باعث میشه ادرار با سطح پوست کودک تماس پیدا نکنه؟

یکی از خصوصیات پوشک مای بیبی جذب بالاست 

برای اطلاعات بیشتر اینستاگرام ما رو دنبال کنید

محمدمتولد66اه ومن71.یعنی پنج سال تفاوت داشتیم. یادمه یموقعایی بامحمد میومدیم خونه ی مابازی میکردیم چون من کلیدداشتم ویموقعهایی هم خونه مامانبزرگ وگاهی هم توکوچه ودوچرخه سواری و... یادمه خیلی وقتا بامحمد توحوض مامانبزرگم شنامیکردیم وخیلی کاراکه الان فکرمیکنم میگم چرا کسی بمن نمیگفت نکن, چون محمد بزرگتربود وقطعا بیشتر از من میفهمید. خیلی وقتامیشدمحمد منوبغل کنه, بوسم کنه ونوازشم کنه ومن ازخداخواسته به بغلش پناه میبردم وحتی دلم میخواست شباهم ازهم جدانشیم وبمونیم خونه ی مادربزرگ .تاجایی هم که پدرومادرامون اجازه میدادن میمونددیم. ولی مادربزرگم  پیشمون بودا!

1387

گذشت تامن کلاس سوم رفتم. یبارکه اومدیم خونه ی مابرای بازی, محمد بمن گفت بیا بریم روی تخت پدرومادرت بخوابیم. منم بدم نیومد, چون قبلاهم شده بودکنارهم بخوابیم وانقدحرف بزنیم تاخوابمون ببره یااینکه خوابم ببره و محمد نوازشم کنه. خلاصه اونروزنمیدونستم چی توسرشه, ولی وقتی رفتیم رفتارش عوض شده بود. بعدهاکه فهمیدم رابطه چیه دقیق تر, تازه فهمیدم کارای اونروزمحمد از کجا بوده . منومیبوسیدولی یجوردیگه, میگفت ازروی لب باشه. خلاصه گفت بیالخت شیم. منم که ازطرفی نمیخواستم قبول کنم, ازطرفیم خیلی محمدودوست داشتم ونمیخواستم ناراحت بشه, 

یادمه همش میگفت مهسا بیابحرفم گوش کن به هردومون خوش میگذره ولی من فقط ترسیده بودم و میدونستم کارمون اشتباهه, خواهش میکردم که بسه و بریم بیرون ولی اون قبول نمیکرد. بامحبت میخواست منوراضی کنه. خلاصه به حرفش گوش کردمو اجازه دادم لباسمودربیاره, اون توسن بلوغ بود ولی من واقعا چیزی ازاین مسایل نمیدونستم. کارایی که بابدنم میکرد منوبه وحشت انداخته بود. میدونستم محمد بلایی سرم نمیاره ومنودوست داره ولی ازکارایی که میکرد بدم میومدوچندشم میشدالبته خیلی خیلی ترسیده بودم چون محمد رو اینطوری ندیده بودم

ازتموم بچگیم این روزکامل توی ذهن من مونده, حتی بعضی حرفای محمد, وتامدتهاباعث میشدازمردا وازدواج بدم بیاد. خلاصه اون روز محمد یکارایی کرد ومنم که دیگه اخراش برام بادردبود فقط بدنم میلرزید وازش میخواستم تمومش کنه. اونم همش بمن محبت میکرد ومیخواست کارخودشوبکنه. وقتی همه چی تموم شد وراضی شد بریم بیرون حس من بهش عوض شد. منی که تامیفهمیدم محمد اومده باسرمیدویدم خونه ی مادربزرگم, از اون روز دیگه دوست نداشتم حتی خونه ی مادربزرگم برم. یادمه شبش که مامانم اومد کلی گریه کردم وازش خواستم منونزاره خونه ی مادربزرگم, هرچی میگفت چی شده میگفتم منوببرباخودت بیمارستان. چون مادرم پرستاربود. بیمارستان مهدداشت ولی نه برای دختر نه ساله. مادرم میگفت نمیشه که کثیفه, فلانه, ولی من فقط یادمه اون شب گریه میکردم ومیگفتم منوجایی نزار. دیگه حتی تنهانمیتونستم تواتاقم بخوابم. جالبه مادرم میگفت بیاتواتاق مابخواب ولی من تواتاق اوناهم نمیتونستم بخوابم. خیلی روحیم داغون شده بود.

1376

ازمردابدم اومده بود. حرفای محمدیادم میومد که همش بهم میگفت همه ی مردوزناازاینکارامیکنن مهسا, همش باخودم فکرمیکردم پدرمنم این کارو میکنه؟ چراباید مادرم همش دردبکشه؟ دیگه بخاطرشرایط من مامانم که میدیدچقددحالم بده, به سرویس گفت منوببره همون بیمارستان مادرم وباهم برگردیم. ازاونطرفم مامانبزرگم وعمه هام پیگیربودن, مهساچش شده چرانمیاریش! پدرم هم رفته بود گفته بود مهساروچیکارکردین که همش میگه نمیخوام خونه ی مامانبزرگ برم!؟ مامانبزرگم کلی ناراحت شده بود ولی من هیچ جوره حاضرنبودم جایی که محمد هست برم. حتی مهمونی ها. تادوسالی اشک میریختم که مهمونی نریم. وپدرومادرم درتعجب!!! حتی انقدشک کرده بودن که یبارمامانم ازم پرسید محمد کاری کرده؟ چون میدونست من همش پیش اونم, ولی من گفتم نههههههه وانکارمیکردم.

اونروزاهم گذشت ومن خیلی زود به زندگی عادیم برگشتم. فهمیدم میتونم ازخودم دفاع کنم وچندباردیگه که محمدومجبورا دیدم تومهمونی ودورهمی, فهمیدم دیگه آزاری برام نداره. انگارتمام خوبیایی که بهم کرده بود بااونکارش تموم شد ورفت ومن دیگه نمیخواستم بامحمد حتی صحبت کنم, چه برسه نیمساعت تنهابمونم. روزهامیگذشت تا محمد تهران مکانیک دانشگاه شریف قبول شد. عمم کلی خوشحال بودو مهمونی گرفت وهمه رفتن برای تبریک ولی من نرفتم, دلم نمیخواست ببینمش. اونموقع من دوم وسوم راهنمایی بودم ولی خیلی دوس داشتم تهران قبول شم, نمیدونم چراحس خوبی به شهرتهران داشتم. دوم دبیرستان بودم که پدرم برام گوشی خرید, من دختر سربراه ودرس خونی بودم. والبته باهوش. بحدی که تودبیرستان نفراول یا دوم شهرمون میشدم توآزمونای قلمچی. تومدرسه تاپ بودم. تمام مسیله های زیست, شیمی, فیزیک وریاضی روحل میکردم ونمراتم هم از 19/75کمترنبود بااینکه مدرسه ی سختگیری داشتیم. یبار همون موقع ک گوشی خریده بودم, محمد بهم پیام داد, گفتم شما؟ قسمم دادکه به کسی نگم, وگفت محمدم! منم که مدتهابودندیده بودمش وحالم بدشدازپیامش, گفتم اگه پیام بدی به بابام میگم! اونم که میترسیددیگه دورم روخط کشید.

رفت تامنم تهران شهیدبهشتی قبول شدم, سال اول بودم که بازمحمد پیام دادوخواهش کردجوابشوبدم. اونموقع اون ارشد قبول شده بود همون شریف. بعد کلی اصرارکه میخوام ببینمت حاضر شدم یبارببینمش. تجریش قرارگذاشتیم امامزاده صالح ومن رفتم. خیلی استرس داشتم نه ازاینکه بلایی سرم بیاره,بلکه ازاینکه چرامیخواد منوببینه و هدفش چیه! وقتی منودیدکلی تحویلم گرفت ولی من خیلی سردوسنگین. همیشه حس میکردم منودوست داره, حتی مهمونیایی که گاهی گاهی میرفتیم نگاهش ورفتاراش مشخص بود. ولی خب من ازاون روز واون رفتارش دیگه نمیخواستمش, محبتی بهش نداشتم. هرچیم بزرگترمیشدم بیشترازش بدم میومد ومقصرمیدونستمش! اونروز بهم گفت گاهی بیاد دنبالم باهم بریم بیرون یااگه توشهرغریب کاری داشتم بگم بهش وازاین حرفا ولی من باهاش سنگین تشکرمیکردم. وبهش گفتم دیگه نمیخوام ببینمت ودیگه سراغم نیاج! 

اون که جدی نگرفته بود وقتی رسیدم خوابگاه پیام داد رسیدی؟ منم عصبانی شدم وگفتم مرگ یبارشیونم یبار, زنگش زدم وهرچی ازدهنم دراومد بهش گفتم, گفتم توکه تادم خوابگاه اومدی چرامیپرسی رسیدی یانه؟ ازت بدم میاد دیگه نیاسراغ من! دیگه حق نداری زنگ بزنی و... خلاصه هرچی سردلم بود خالی کردم ویادمه فقط گوش میکرد. بعدم قطع کردم. پیام دادکه منوببخش میدونم کارم اشتباه بوده ولی نمیدونم چرا اینکارو کردم ومن دوستت دارم واین حرفا!حتی همش میگفت مرده شورمنوببرن که عشقموازخودم روندم! منم تهدیدش کردم که اگه بازم زنگ بزنی سرکارت با پدرمه! بعدم یه ایرانسل خریدم وسیمکارتموعوض کردم وتا دوسال اون سیمکارتوروشن نکردم. که بعداعمم به مامانم شاکی شده بود که مهسا شمارشوعوض کرده وبما نداده احوالشوبپرسیم.

1288

عمم چندبارازپدرم منوخاستگاری کردوپدرم هم گفت هرچی خودش بگه, منم گفتم من بافامیل ازدواج نمیکنم. عمم هم که پسرش کلی عزیزبودبراش ناراحت میشد ولی بازم انگار با اصرار محمد ,مطرح میکرد ولی نه میشننید. منم خواسته بودم شماره ی منوندن, که همینهاباعث دلخوری عمم میشد ولی اون خبرنداشت ازهیچی! ترم پنجم من بایکی ازهم دانشگاهیام که همشهریم بود ازدواج کردم واین یه شوک بزرگ بود برای محمدوخونوادش! بحدی که کلادیگه خونه ی مانمیومد! عمم هم تا یکسال جواب سلام منونمیداد! اونی که به هربهانه خونه ی مابرای دیدنی میومد دیگه حتی برای عیددیدنی هم نیومد! دوسال بعدش هم خودش ازوداج کرد, بایه دخترهم سنش.

الان محمد دکتری مکانیک داره واستاد دانشگاهه وشرکت هم زده, هنوزم میبینمش تومهمونی ها, وازنگاهش میفهمم که بمن حس داره واین خیلی منواذیت میکنه. چون هردومتاهلیم وبچه داریم. والبته حس زنانم میگه که خانومشم ازمن خوشش نمیاد ! ولی خب برونمیاره. من سعی میکنم توچشمش نباشم واصلا هم صحبت نمیکنم باهاش ولی خیلی وقتا میبینم نگاه محمد روی منه, و از اینکه شوهرم متوجه بشه خیلی میترسم. خیلی وقتا مهمونیهارومیپیچونم هرچیشوبتونم ولی خب خیلی وقتاهم نمیشه, مثل چند هفته ی پیش که عروسی دخترعمم بودوقبلش عمم مهمونی گرفت وخب اگه نمیرفتم تا عمرداشت عمم میگفت نیومدی و... منم برای اینکه جلب توجه نکنم یه ارایش مختصرکردم, یه مانتوشیردهی که سرمه ای ولی سنگدوزی ببودپوشیدم با یه ساپورت مشکی, وروسری, خیلی رسمی رفتم واونجاهم لباس عوض نکردم, ولی وقتی وارد شدم ازاول تااخرسنگینی نگاه محمدوروخودم حس میکردم بااینکه همش سعی میکردم به بهونه ی بچه یه گوشه ای قایم شم ولی خب بازم نمیشد. این خیلی اذیتم میکنه ومخصوصا که خانومش بخوادناراحت بشه یاهمسرمن متوجه چیزی بشه! خودم یه درس مهم توزندگیم گرفتم و اون اینه که بچم حتی اگه پسر به هیچوجه حاضر نیستم به کسی جزمادرم بسپارمش ومداوم باید کنترل داشت روی بچه! باتوجه به شاغل شدن خیلی ازخانوما, ازتون میخوام اول مادرخوبی باشین بعد حالامعلم خوب, پرستارخوب یاهرچیز دیگه! یادمون نره بچه ها دست ماامانتن, وجامعه ی امروز خیلی خیلی باجامعه ی دیروزفرق داره وناامن ترشده. ممنون که وقت گذوشتین وحرفایی روکه من تابحال به کسی نگفته بودم خووندین.

      

الان محمد دکتری مکانیک داره واستاد دانشگاهه وشرکت هم زده, هنوزم میبینمش تومهمونی ها, وازنگاهش میفهمم ...

من ک بچه بودم اصلا جرات نداشتم با ی پسر حرف بزنم یا بازی کنم حتی فامیلامون الان ک بزرگ شدم میفمم چه خوبی در حقم کردن خانواده م 

من ک بچه بودم اصلا جرات نداشتم با ی پسر حرف بزنم یا بازی کنم حتی فامیلامون الان ک بزرگ شدم میفمم چه ...

عزیزم... ولی من تمام همبازیام پسربودن, من اولین نوه ی دختربودم! ولی به لطف همین محمدکسی حق نداشت نگاه چپ کنه بهم! خانوادم هم اصلاواصلاااا چیزی نمیگفتن بهم

عزیزم... ولی من تمام همبازیام پسربودن, من اولین نوه ی دختربودم! ولی به لطف همین محمدکسی حق نداشت نگا ...

حداقل این تجربه رو به دست اوردی ک بچه تو دست هیچکس ندی امیدوارم موفق باشی عزیزم

1339
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1359
1384
1382
1365
1380
29
1375
1366
1340
224
1356
1385
داغ ترین های تاپیک های امروز