1345
1341
عنوان

اولین باری که عاشق شدم پنج سالم بود

1051 بازدید | 69 پست

سلام

من مریمم میخوام داستان زندگیمو تعریف کنم

من ته تغاری خونه ام تفاوت سنیم با بقیه اعضای خانواده خیلی زیاده مثلا یه داداش دارم که پونزده سال ازم بزرگتره

یادمه پنج سالم که بود داداشم سربازیش تموم شده بود میخواست واسه کنکور درس بخونه منم که همش تو فکر خاله بازی و دوچرخه سواری

یه روز داداشم با یکی از دوستاش میاد خونه به مامان میگه منو دوستم از این به بعد قراره باهم درس بخونیم اسم دوستش امیر بود اولین بار که اومد خونمون خیلی شیک بود من که داشتم تو حیاط دوچرخه سواری میکردم جذب کتونیای سفیدش شدم خیلی خوشگل و تمیز بودن سرمو که بالا اوردم قیافشو ببینم نور زد تو چشمم نصف صورتش نورانی شد اون فقط یه بشگون از لپم گرفت گفت وای چه دختر بانمکی هستی تو همون لبخندی که بهم زد  چقدر مهرش به دلم نشست.

بعد اون روز هر وقت میومد خونمون واسم یه چیزی میخرید پفک بستنی اسمارتیز و خیلی چیزای دیگه یادمه یه بار یه پاکن برام خریده بود شکل صابون بود چقدر دوسش داشتم

نزدیکای کنکور تقریبا هروز خونه ما بود من هروز یواشکی میرفتم از پشت در دیدشون میزدم البته چند باریم لور رفتم

نمیدونم چرا برام جذاب بود تازه من عمو امیر صداش میکردم 

خلاصه کنکور دادن داداش من که قبول نشد و رفت دنبال کار آزاد اما امیر قبول شد  رفت دانشگاه

دیگه خیلی کم میومد خونمون کم میدیدمش دوران ابتدایی زیاد بهش فکر نمیکردم همش پی بازی و شیطونی بودم تا اینکه 13 سالم شد

یه روز که از مدرسه رفتم خونه دیدم کفش غریبه تو جاکفشیه پیش خودم گفتم وای این کفشا چقدر قشنگن رفتم تو خونه دیدم امیر اومده خونمون اما داشت خدافظی میکرد که بره وای که چقدر زیباتر شده بود. حالا قیافه  من: یه عالمه سیبیل و ابرو دماغمم که باد کرده خخخیلی ضایع بودم اونموقعها 

تا منو دید  یهو یه لبخندی زدو گفت به به عموجون چقدر بزرگ شدی خانوم شدی من ولی ماتم برده بود نمیدونم چم شده بود فقط میخواستم اون وسط غش کنم چقدر بنظرم جاافتاده تر شده بود دیگه شد فکر هروز و هرشبم

شبی نبود بخاطرش تا صبح زار نزنم لحظه ای از فکرم نمیرفت اون صحنه رو صدبار مرور میکردم اما همش بخودم میکفتم مگه میشه امیر کسی تو زندگیش نباشه بخاطر همین همش عذاب میکشیدم

این روزا گذشت تا اینکه داداشم خواست عروسی کنه منم پونزده سالم شده بود حسابی بخودم میرسیدم و تازه قیافم رو اومده بود مامانم اجاره داد واسه عروسی داداشم صورتمو بند بندازمو ابروهامم مرتب کنم چون تابستون بود مدرسه نمیرفتمم راحت بودم 

فهمیدم داداشم میخواد امیرو دعوت کنه خیلی ذوق داشتم ببینمش اما همش استرسم داشتم زیر زبون داداشمم کشیدم فهمیدم امیر هنوز زن نگرفته وضعش خوبه همه بهش اصرار دارن زن بگیره اما خودش نمیخواد

تا اینکه شد عروسی و من امیرو دیدم...... 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت

تا حالا به سفر سویس فکر کردی ؟

اگه دوست داری به ژنو تو سویس سفر کنی   

حتما به اینجا سر بزن

1350

خب خب بقیش؟؟

فقط 28 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
این کوچولو یه معجزست که من این معجزه ی قشنگ رو مدیون عباسِ فاطمم،شایدم حسینِ فاطمه و...خدایا شکرت...مرای سالم و صالح بودنش صلوات مهمونم کنین؟

اسی بیا دوست داشتم داستان زندگیتو

فقط 28 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
این کوچولو یه معجزست که من این معجزه ی قشنگ رو مدیون عباسِ فاطمم،شایدم حسینِ فاطمه و...خدایا شکرت...مرای سالم و صالح بودنش صلوات مهمونم کنین؟

اسی اومدی لایکم کن 

فقط 28 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
این کوچولو یه معجزست که من این معجزه ی قشنگ رو مدیون عباسِ فاطمم،شایدم حسینِ فاطمه و...خدایا شکرت...مرای سالم و صالح بودنش صلوات مهمونم کنین؟

وقتی مراسم تالار تموم شده بود همه میخواستیم بیفتیم دنبال ماشین عروس

ماشین ما از بغل یه دووی طوسی رد شد رانندشو دیدم امیر بود لحظه ای که داشتیماز بغلش رد میشدیم اونم نگاهش به من افتاد زل زده بود بهم یه لحظه بودا اما واسه من شکل صحنه آهسته گذشت 

تو بین راه بازم چن تا برخورد اینجوری اتفاق افتاد بینمون تا اینکه رسیدیم خونه عروس داماد همه پیاده شدم که بزنن و برقصن من تمام حواسم به اون بود اما اون بیخیال واسه خودش میرقصید واااااای خدا اون صحنه ها از یادم نمیرفت انگار عاشق شده بودم 

خیلی همش تو فکرش بودم اما دیگه امیدی به دیدنش نداشتم چون داداشمم زن گرفته بود از خونه ما رفته بود پس دیگه دلیلی نداشت امیر بیاد

روزها گذشت تا اینکه یه روز برادرم زنداداشمو اورد خونمون گفت من دارم ماموریت میرم شمال زنم حامله س بمونه پیش شما تا من برگردم وسط حرفاش فهمیدم امیرم میخواد تا شمال باهاش بره میاد دم خونه دنبالش 

چند دیقه بعدش امیر زنگ خونه رو زد من رفتم پشت پنجره نگاش کردم یهو اونم نگاهش با من تلاقی کرد چن دیقه بهم زل زدیم که داداشم رفت سمتش و اونم نگاهشو دزدید

داداشم که از سفر برگشت نمیدونم چی شده بود اما مامانم تا پرسید امیر چی شد با تو موند یا برگشت داداشم عصبانی شد گفت اسم اون فلاان فلان شده رو جلوی من نیار از اونموقع 15 سال میگذره اما من حتی یه برای یه بارم ندیدمش نمیدونم چی شد تو اون سفر هنوزم برای هممون جای سواله که دیگه امیر برای همیشه از زندگی ما رفت و منم جراتشو ندارم بپرسم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت

دیگه از فکر امیر در اومدم تقریبا دختر شیطونی بودم کلا داشتم واسه کنکور درس میخوندم خیلی درسم خوب بود و باهوش بودم یه رتبه خوب اوردم رفتم دانشگاه تو داشنگاه شیطونی زیاد میکردم تیپای عجیب غریب میزدم البته برادر سومیم خیلی باهام درگیر بود سر تیپام اما بابام مثل کوه پشتم بود میگفت تا وقتی من زندم به کسی ربطی نداره مریم چی میپوشه چیکار میکنه خیلی سر به هوا بودم

مامانم کارش شده بود جلسه قران و روضه واسه من شوهر پیدا کنه بلکه سر به راه بشم یه روز اومد خونه گفت مریم خانم فلانی یه خانواده محتذم بهم معرفی کرده واسه پسرشون دنبال زن میگیرین فقط جون مامان اون وهای باصاحابتو بزار تو یه کمم بهتر لباس بپوش اونا توو بپسندن خیلی پولدارن و از این حرفا 

منم هی دعوا که نمیخوام من شوهر میخام چیکار اما واسه اولین بار بابام طرف مامانم وایستاد و گفت اره مامانت حق داره یه کم به فکر زندگیت باش

خلاصه قرار شد خواستگارا بیان من از لج مامانم یه سارافون کوتاه پوشیدم موهاممم چتری ریختم گفتم من همینم که هستم یهو خواستگارا زنگ خونه رو زدن وای چشمتون روز بد نبینه خانواده اونا بشدت مذهبی بودن مامان پسره پوشیه زده بود خواهرش یه ذره بچه بود چادر سرش کرده بود باباشم که از این مذهبیای وحشتناک

تا منو دیدن جا خوردن قشنگ معلوم بود میخواستن پاشن برن

مامان پسره به مامانم گفت ما فکر میکردیم دخترتون چادریه

دیگه کم کم رفع زحمت میکنیم خخخخخخخخ

که یهو پسره که اسمش مهدی بود گفت مامان میشه من با دختر خانوم تو اتاق صحبت کنم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت

رفتیم تو اتاق حرف بزنیم مهدی بهم گفت که اصلا مدل خنوادشو نمیپسنده میخواد آزاد باشه اینه همه محدودیتو نمیخواد دوس داره مهمونی بره موزیک گوش کنه خیلی کارای دیگه اما خونوادش نمیزارن 

گفت دوست نداره تو این سن ازدواج کنه اما خونوادش میگن اگه پسر زن نگیره به بیراهه میره گفت من همیشه دوست دارم با یه دختر مثل تو ازدواج کنم همینقدر سرکش و بی پروا

منم ازش خوشم اومد مخصوصا وقتی لبخند میزد چال لپ میفتاد رو گونش ما همینطور گرم حرف بودیم که دیدیم صدای دعوا میاد خونوادها داشتن دعوا میکردن انگار مامان مهدی گفته دختره شما اصلا به ما نمیخوره شما در حد ما نیستین که مامانم عصبانی میشه میگه فک کردین شما کی هستین و  

خلاصه خونواده مهدی با طرز وحشتناکی میرن از خونه ما با دعوا و دادو بیداد

منم که هیچ شماره ای از اون ندارم اونم همینطور فقط امیدم به این بود که مهدی خونه مارو میشناسه بیاد دم خونمون سرکوچمون

اما روزها و ماهها گذشت از مهدی خبری نبود تا یه مدت که توهم گرفته بودم تا از در خونه میومدم بیرون فکر میکردم الان از پشت درختی از یه گوشه ای میاد بیرون منو سورپزایز میکنه اما نیومد که نیومد

مام از اون خونه اثاث کشی کردیم رفتیم دیگه هیچ امیدی نداشتم که یه روز بتونم بینمش

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت
1226

ای باوا من اولی رو دوس داشتم که

فقط 28 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
این کوچولو یه معجزست که من این معجزه ی قشنگ رو مدیون عباسِ فاطمم،شایدم حسینِ فاطمه و...خدایا شکرت...مرای سالم و صالح بودنش صلوات مهمونم کنین؟

سال اخر دانشگاه بودم با خانواده رفتیم سرعین  واسه مسافرت 

منو خواهرزادم همش تا شب بیرون میگشتیم دیدیم یه بیلبورد زدن کنسرت علی عبدالمالکی ساعت 9 هتل فلان

ما اومدیم خونه ای که اجاره کرده بودیم هی گفتیم توروخدا با مابیاید بریم کنسرت هیچکس نیومد همه گفتن ما تازه از آب گرم اومدیم خسته ایم حال نداریم این شد که منو خواهرزادم دوتایی رفتیم به سمت هتل وقتی رسیدیم دیدیم بلیتای کنسرت تموم شده داشتیم برمیگشتیم نا امیدانه


که یهو همش تو شلوغی میشنیدم که یکی میگفت مریم خانوم مریم خانوم یه لحظه برگشتم دیدم عههههههههه این قیافه چه آشناس همون چال لپ و همو لبخند دیدم بعلهههههههه مهدی

ینی خیلی جا خوردما گفتم مگه میشه اخه من یه شهر دیگه مهدی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بهش گفتیم بلیت نیست گفت بابا من سهامدارم تو این هتل مگه میشه  بیاید ببرمتون تو سالن

رفتیمم قسمت وی آی پی کلی زدیم رقصیدیم و جیغ و داد خیلی خوش گذشت بهمون تا یه هفته که اونجا بودیم کارمون شده بود بیرون رفتن با مهدی 

وقتیم برگشتیم تهران باز با هم رابطه داشتیم خیلی رمانتیک بود همه چی

خیلی همه چی خوب جلو میرفت اما بیشتر اون بود که عاشقم شده بود تا من 

بهم وابسته شدیم خیلی 

مهدی بهم پیشنهاد ازدواج داد گفتم مگه میشه ازدواج!!!!!!!!!!! آخه ندیدی اونموقع بین خونواده ها چی شذ گفت مهم ماییم من خونواده ها رو راضی میکنم 

اما راضی نشدن که نشدن هرکاری کردیم نشد قهر کردیم دعوا کردیم نشد راضی نشدن که نشدن تا اینکه مهدی از خونشون قهر کرد رفت گفت یا منو با مریم بخواید یا کلا منم نیستم باباش سکته قلبی کرد رفت بیمارستان مامانش به من زنگ زد قسمم داد گفت دخترم بخدا تو نمیتونی با ما بسازی ما شرایط زندگیمون خاصه شاید بخاطر عشقت چند صباحی چادری بشی تغییر کنی اما بخدا خسته میشی نمیتونی این ازدواج به نفع توام نیست از خر شیطون پیاده شو بزار مهدی برگرده خونه ، حال شوهرم خوب نیست بچه هامو یتیم نکن


منم تموم کردم با مهدی همه چی رو

راحت نبود برام خیلیم طول کشید تا اون از من دل بکنه بره اما بالاخره جدا شدیم

دیگه من بریده بودم از زندگی تمام کادوهاشو بردم دادم به ادمی که داشت تو آشغالا دنبال غذا میگشت یه عالمه طلا بود با عروسک و ساعت و خیلی چیزای دیگه

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت

افسرده بودم واسه رفع افسردگی گفتم درسمو ادامه بدم کنکور ارشد دادم رفتم دانشگاه تو همون گیرودار فهمیدم مهدی هم زن گرفته با زنش رفته آلمان دیگه حالم بدتر شد

روزها گذشت و من تنها شده بودم از هرپسری هم که سمتم میومد متنفر بودم چون همشون یه نیتای بدی داشتن تا اینکه یه روز دوستم هی از دوست پسرش تعریف میکرد و میگفت کاش توام با یکی از دوستاش دوست بشی چهارتایی بریم بگردیم منم زیر بار نمیرفتم که یهو یه روز دیدم منو تو یه گروهی ادد کرد که کلا چهار نفر بودیم فهمیدم بعلههههه  دوستم و دوست پسرش واسه من یکیو در نظر گرفتن و میخوان ما رو با هم دوست کنن

اسمش آرش بود (البته اسما بجز اسم خودم مستعارن) 

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت

اولین باری که قرار گذاشتیم چهارتایی بریم بیرون رو یادم نمیره خیلی عجیب بود (واااااااای فقط نگید من چرا زیاد عاشق شدما دلم مثل دریابووود خخخخخخخخخ)

البته میدونم هیچکدوم عشق واقعی نبودن بنظرم عشق واقعی هیچوقت تموم نمیشه اما اینا زودی تموم شدن فقط تو یه دوره جذابیت داشتن

اون روز که باهم قرار گذاشتیم میخواستیم بریم لواسون منو دوستم تو ماشین منتظر اونا بودیم که یهو دوستم گفت ایناها دارن میان وقتی ماشین وایستاد و آرش پیاده شد انگار زمین وایستاد انگار همه استپ کردن مثل اون فیلمه که پسره یه ساعت داشت که وقتی دگمشو میزد همه استپ میکردن 

تلالو نور روی موهاش لبخندش همه چیش تو خاطرمه وقتی میگفتن دلم لرزید ینی همین واقعا دلم لرزید و لرزیدنشو با تمام وجو حس میکردم قد بلند هیکلشم که نگو عالی ورزشکار بوکسور بود آهنگم میساخت یه روح لطیف درکنار جسم قدرتمند هرچی بیشتر شناختمش بیشتر جذبش شدم 

اعتراف میکنم این من بودم که عاشقش شدم نه اون

خیلی مغرور بود یه خط قرمزی دورش داشت که نمیزاشت بیشتر از اون بهش نزدیک شد من بال بال میزدم بهم یه تو بگه همش میگفت شما حالا عزیزم و بقیه چیزا که بماند

خیلی سعی کردم به زانو درش بیارم اولین پسری بود که انقدر مقاومت میکرد تا قبلش با هر پسری دو کلمه حرف میزدم سریع وا میداد و منم به هر سمتی که خودم میخواستم هدایتش میکردم و اخرش تمام

اما این بار این پسر هیج مدلی رام نمیشد از در محبت میرفتم وا نمیداد خودمو میگرفتم رو بهش نمیدادم اون بدتر از من رفتار میکرد وای خدا این پسر چرا انقدر پیچیده س مثل یه مشت گره شده که هر چی زور میزدم وا نمیشد هنوز اعماق وجودش برام جای سوال بود تفکراتش برام مشخص نبود اما میدونستم با یه شخصیت پیچیده رو به رو هستم چند ماهی به همین منوال گذشت منم خسته شدم از اینکه هرکار میکردم نمیتونستم خودمو بهش نزدیک کنم دیگه تصمیم گررفتم بهش پیام ندم زنگ بهش نزنم تا چند روز هیچ خبری ازش نشد منم پیش خودم گفتم معلوم بود که چقدر براش بی اهمیتم همون بهتر که تموم شد بعد چند روز دیدم بهم زنگ زد مستاصل بود گفت چرا خبری ازتون نیست  منم گفتم خب تو بهم پیام میدادی سکوت کرد وقتی دیدم حررفی واسه گفتن نداره ناراحت شدم گفتم کاری نداری باهام باز سکوت و گفت نه

چند روزی خبری ازش نبود تا اینکه تو ت ل گ رام بهم پیام داد خوبی؟

لحنش تازه بود برام دیگه بهم شما نگفت گفت خوبی که نشان از یه صمیمیت بود ذوق کردم گفتم خوبم تو چطوری این شد شروع پیامهای ما

 بازم محتاطانه جلو میومد سرعت در حد لاک پشت برثانیه قدمایی که برمیداشت به سمتم پر از تعلل بود

ازش پرسیدم گفت خیانت بدی دیده که بخاطرش مجبور شده حتی از ایران بره بخاطر همین به هیچ دختری اعتماد نداره بیشتر از اینم توضیح نداد منم توضیح نخواستم

اما بهم گفت مریم به تو حس خوبی دارم میدونم که میتونم بهت اعتماد کنم

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت                  بیچاره از این عشق فقط سوختن آموخت
1364
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1359
29
1365
1366
1349
1340
224
1356
داغ ترین های تاپیک های امروز