1428
1389
عنوان

داستان زندگی من از کودکی تا ازدواج.بیایین دوستای گلم😍

| مشاهده متن کامل بحث + 351181 بازدید | 2029 پست

داره جالب میشه بلایکید

واسه مردی بمیر که برات😇                              عابربانکشو دربیاره بچپونه تو کیفت😄💳 😎       تب کنه که چی بشه😏😏 برات نون و آب میشه😲😲   یه کم واقع بین باش😜😜

پارت هشتم


خلاصه بعد از اون جریان به هر بهانه ای پیام ‌میداد گاهی فلسفی گاهی دوستانه گاهی احوالپرسی.منم سین میکردم ولی جواب نمیدادم.شاید یک ماهی همینطوری بود.تا اینکه من ۳ روز رفتم مسافرت و جایی که نه انتن داشت نه نت داشت.بی خبر ۳ روز رفتم.وقتیم که برگشتم انقد خسته بودم که آرشو پاک فراموش کرده بودم و دو روز خوابیدم و انلاین نشدم😆😆
جمعا بعد از ۵ روز انلاین شدم که دیدم یه عالمهههههه پیام داده.از احوالپرسی گرفته تا نگرانی و در انتها با عصبانیت گفته بود ۵ روزه کجایی هیچ کس ازت خبری نداره دارم از نگرانی میمیرم😠
با خودم گفتم چرا باید نگرانم بشه؟و اما ته دلم قنج میرفت از اینکه نگرانم بود.با کمی تعلل جواب پیاماشو دادم و اون بلافاصله آنلاین شد و شروع کرد گله کردن که این مدت کجا بودی و از این حرفا.چند روزی به همین منوال گذشت و یه تعطیلاتی پیش اومد.مامانم گفت مادربزرگت تنهاست لطفا این تعطیلاتو برو پیشش بمون ما با خاله ات اینا میریم جایی.قشنگ معلوم بود منو از تو جوب پیدا کردن😐
گفتم‌ خب عزیزو ببریم که منم بتونم بیام.مامانم گفت کمرش درد میکنه تا اصفهان نمیتونه تو ماشین بشینه اذیت میشه توام که نزدیک امتحاناته بشین درستو بخون.
خلاصه اینکه با کلی ناراحتی قبول کردم.همونطور که زیر لب غر میزدم صدای پیام اومد.دیدم آرشه و طبق معمول یه پیام تقریبا عاشقانه فرستاده.لبخند کجی نشست گوشه لبم.نمیدونم چیشد بی اختیار نوشتم:
+ تعطیلاتو نیستم میرم یه جا که نت ندارم.گفتم که بعدا باز نگی بی خبر رفتی.
-چه عجب لب به سخن وا کردی.کم کم داشتم نا امید میشدم از حرف زدنت.
+دیگه دیگه
-حالا چرا نت نداری
+خب ندارم دیگه.خونه مادربزرگم نت نمیده
-خب پس چه کنیم.میترسم دلم تنگ بشه برات
+من نمیدونم چرا دلت باید برای من تنگ بشه
-خودمم نمیدونم 🙄
+خب حالا که چی حتما باید برم
-میشه شمارتو داشته باشم که همدیگه رو تو این دنیای لایتناهی گم نکنیم؟
نمیدونم چرا از لحن بیانش خوشم اومد.با کمی تعلل گفتم تو شمارتو بده.
فوری شمارشو نوشت و تاکید کرد که زنگ بزنم.بعد از اون نتو خاموش‌ کردم.وسایلمو جمع کردم و راهی خونه مادربزرگ شدم.رفتم اونجا و قرار بود ۴ روز اونجا بمونم‌.مادربزرگم طفلی واقعا مریض بود و خوابیده بود.کمکش میکردم و براش غذا میپختم.از یه طرف اساس کشی داشت و من وسایلشو کم کم جمع کردم براش.یه شب بعد اینکه درسامو خوندم رفتم سراغ دار قالی و شروع کردم بافتن.اون وسطا یاد آرش و شماره اش افتادم.براش یه پیام متنی و مفهمومی فرستادم.فوری جواب داد میدونستم بالاخره پیام‌ میدی.گفتم از کجا میدونی من کیم؟گفت ازونجا که فقط شمارمو به تو دادم و تنها شماره غریبه ای که منتظرش بودم پیام بده تویی.
خلاصه تا دم دمای صبح با هم حرف زدیم.بهم‌ گفت دوست دارم یه روز کنار تو طلوع خورشید و تماشا کنم.باورم نمیشد این همون پسر مغروره که داره این حرفا رو میزنه.کم کم جرقه ی احساس جدیدیو تو وجودم حس میکردم اما نمیخواستم باور کنم.

فقط 13 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢

خانوم هایی که  میخوان  زیباتر و جوان  تر از  همیشه  به  نظر بیان اینجا 


میتونید  از تخفیفات  پاییزه  هیجان  انگیزی استفاده  کنید


1390

پارت نهم


اون روزا به سرعت برق و باد گذشت.رابطمون به صحبت تلفنی رسیده بود.اولین باری که زنگ زدم بهش خوب یادمه حتی با یاد اوریش دلم میلرزه دوباره😍حسابی بارون‌میبارید پدر و مادرم خونه نبودن شیطون گولم زد یا شایدم اون محبتی که از خانوادم نمیدیدمو از اون دریافت کرده بودم که مجاب شده بودم باهاش حرف بزنم.یادمه با کلی استرس شمارشو گرفتم و بعد از اولین بوق جواب داد.سلام که کردم زد زیر خنده و گفت وای باورم‌ نمیشه بهم زنگ زدی وای خدا صدای قشنگشو ببین و خلاصه کلی ذوق کرده بود.۱ ساعت با هم حرف زدیم اصلا نمیدونم اون همه حرف از کجامون در می اومد😐
خلاصه اینکه مادربزرگم اساس کشی کرد به شهری که خالم اینا بودن و به شهر آرش اینا.قبل شروع امتحانات رفتم کمک مادربزرگمو خونه اشو چیدم.روز اخر قبل برگشتن بهش پیام دادم من شهرتون بودم اما فردا دارم بر میگردم توام که نیستی و منم برم تا بعد امتحانات دیگه نمیام اینجا (با پسرخالش رفته بودن مسافرت سمت گردنه حیران ) بهم گفت چرا الان بهم میگی پس😠
گفتم اخه مسافرت بودی نمیخواستم سفرت خراب بشه.
با اینکه از دستم حرصی بود اما خب جوابمو میداد.
فردا صبح ساعت ۷ زنگ زد گفت هنوز خونه مادربزرگتی.گفتم اره چطور گفت ساعت ۱۰ دم اداره پست باش.برق از سه فازم پرید و تو جام نشستم و گفتم تو کجایی؟😨 گفت با پرواز برگشتم.
تند تند گفتم باشه باشه و دویدم تو حموم و انقد خودمو سابیدم پوستم رفته بود.حالا انگار میخواست چیکار کنه😑
لباسامو انداختم لباسشویی😐بعد تندتند با اتو خشکشون کردم.اخه با همون یه دست لباس اومده بودم اونم تو اساس کشی خاک و خل شده بود.خلاصه ۱۰ دیقه به ۱۰ تو دستشویی بودم هنوز.فقط وقت کردم یه رژ سرسری با یه ریمل هول هولی بزنم و از همون دم در به مادربزرگم گفتم میرم کتابخونه و دو ساعت دیگه میام.مادربزرگم قربونش برم گفت خب مادر اینطور که میدویی با سر میخوری تو پله مغزت میپاشه😒 کتابخونه که در نرفته از دستت صبحونه میخوردی حداقل.گفتم تو راه یه چی میخرم و دویدم سمت ادرس.۵ دیقه از ۱۰ گذشته بود انقد دویده بودم لپام قرمز بود.یه کمی نفس تازه کردم و رفتم دیدم نیست😑
زنگ زد گفت کجایی گفتم من تازه رسیدم دم اداره ام.گفت از پل هوایی بیا اینور گفتم من چرا بیام تو بیا😒 خندید و گفت باشه.اولین بار بود همدیگه رو میخواستیم ببینیم و من از شدت هیجان میلرزیدم.۵ دیقه ای منتظر موندم تابحال از نزدیک ندیده بودمش.با چشم دنبالش میگشتم تا اینکه دیدم یه پسر قد بلند و خوش هیکل که شلوار جین و کت اسپرت جین پوشیده داره‌ از پله برقیای پل میاد پایین.یه دسته گل رز قرمز با یه جعبه کادو دستش بود.با دیدن جعبه ذوق کردم کادو میدوستیدم😆

فقط 13 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
خوابمون میاد بذار دیگههههههها😴😪

بچه ها نوشتم فقط ویرایش میکنم و میذارم.یه کم صبر کنید قربونتون برم😍😘

فقط 13 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
1394
تو که گفتی مادر بزرگت فوت شد وقتی داداشت به دنیا اومد یا من اشتباه متوجه شدم

پدربزرگم فوت شد عزیزم اگر نوشتم مادربزرگ اشتباه تایپیه.پدرِ مادرم در واقع میشدن

فقط 13 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢

پارت دهم


با لبخند اومد جلو.با یه نظر براندازش کردم و پسندیدم دیگه😀سلام کرد و گفت دست میدی؟گفتم نه😏
نمیدونم چرا ولی حس کردم خوشش اومد.بدون هیج حرفی دوباره از پله ها بالا رفتیم سکوت بینمون بود.تا اینکه گفت اونطرف خیابون یه کافه ی دنج میشناسم بریم اونجا؟گفتم بریم.بین راه کودک درونم مرض گرفت و خیلی ناخوداگاه پریدم رو جدولای کنار خیابون و اروم اروم از روش میرفتم.یه لحظه دیدم که داره با تعجب نگام میکنه.تو دلم فحش دادم به خودمو گفتم این دیگه نمیگیرتت بدبخت😭(حالا انگار اومده بود بگیره😒)
با یه لبخند گفت از این طرف باید بریم.عین جوجه اردک دنبالش راه افتادم و وارد کافه شدیم.خیلی جنتلمنانه کتشو دراورد اویزون کرد به پشتی صندلی.استینای پیرهنشو تا زد و نشست.خیلی از این حرکتش خوشم اومد😐
منو رو داد دستم و گفت هرچی میخوای انتخاب کن.باز هم سکوت و هر ازگاهی نگاهای زیر چشمی اون به من که تا سرمو میاوردم بالا مسیر نگاشو تغییر میداد.با تمام غرورش ته نگاهش،ته اون چشای رنگیش محبت و معصومیت بود.
خلاصه سر صحبتو باز کرد از خودش گفت از خانوادش و اینکه از ۱۶ سالگی خودش کار کرده.از هر چی که داشت و نداشت.سعی میکرد از منم که سکوت کرده بودم حرف بکشه.بستنیامونو اوردن و در حین خوردن اون جعبه رو بهم داد.با ذوقی که از چشمش دور نمونده بود تشکر کردم و همونجا بازش کردم.یه ادکلن خوشبو با یه روسری خیلی خوشگل و چندتا شکلات خارجکی توش بود.سعی کردم خانومانه تر برخورد کنم و با صدای اروم تشکر کردم.یهو انگار چیزی یادش افتاده باشه دست کرد توی کیفش یه نایلون دیگم دراورد.توش پر از لواکشای محلی و خوش رنگ بود😋😋 (قبلا تو پیامام بهش گفته بودم عاشق لواشکم)
طاقت نیاوردم همونجا یه تیکه کندم خوردم که شلیک خنده اش رفت هوا.واسه اینکه بیشتر نخنده یه تیکه ام کندم چپوندم تو دهنش که وسط خنده پرید تو گلوش‌.یهو یادم افتادم چیکار کردم(لواشکو با دست خودم‌ گذاشته بودم دهنش)😲 از خجالت سرخ شدم.خندید و گفت پیش میاد عیب نداره.
خلاصه اندازه موهای سرم تو قرار اول سوتی دادم دیگه.هنوز یادم میاد دلم میخواد دست بندازم دهنمو جر بدم😳

فقط 13 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢

ای کاش بهم رسیده باشین خیلی ناراحت میشم وقتی عاشقا به هم نمیرسن

واسه مردی بمیر که برات😇                              عابربانکشو دربیاره بچپونه تو کیفت😄💳 😎       تب کنه که چی بشه😏😏 برات نون و آب میشه😲😲   یه کم واقع بین باش😜😜
1396

پارت یازدهم


یکی دو ساعتی با هم بودیم.بعدش گفتم دیرم شده و باید برگردم.اخه مادربزرگم مهمون داشت باید ناهار میذاشتم.سوار ماشینش شدیم و منو تا سر خیابون رسوند.قبل پیاده شدن گفت دلم ‌میخواست دستاتو بگیرم اما تا وقتی که نخوای اینکارو نمیکنم.در ضمن امروز بهترین روز زندگیم بود.

ته دلم ضعف میرفت با حرفاش.لبخند زدم و پیاده شدم.قبل بستن در گفت راستی فیلمای خارجی دوست داری.گفتم اره خیلی.خندید و خدافظی کرد و رفت.حالا من مونده بودم این جعبه کادوی توی دستمو چطور برای مادربزرگم توجیه کنم.کلیدو انداختم تو درو رفتم تو.تا منو دید گفت کتاب خریدی؟گفتم نه عزیز برای دوستم فردا تولدشه کادو خریدم (خدا منو ببخشه دروغ گفتم) گفت مبارکه دستت درد نکنه حالا لباساتو عوض کن بیا کمک.

اون روز هم گذشت فردا دوساعت قبل اینکه بابام بیاد دنبالم بهم زنگ زد گفت یه ربع میتونی بیای پارک سر خیابون.گفتم نهههههه الان بابام میاد گفت توروخدا.انقد قسم داد تا پاشدم به عزیز گفتم میرم یه دیقه سر خیابون مغازه لوازم ارایشی کار دارم(اون روزا عین اب خوردن دروغ میگفتم😐).رفتم اونجا منتظرم بود یه فلش ۳۲ گیگ بهم داد و گفت چندتا از فیلمای مورد علاقمو برات ریختم.بخاطر این گفتم بیای فلشو بهت بدم و اینکه دلمم برات تنگ شده بود.

از خجالت سرخ و سفید شدم و سرمو انداختم پایین.گفت اگه وقت داری یه نوشیدنی بخوریم قبول کردم.رفت با ۵ تا نوشیدنی جورواجور اومد.گفتم چه خبره؟گفت نمیدونستم چی میخوری چندتا مزه مختلف خریدم هرکدومو خواستی بخور.رانی پرتقالی رو برداشتم یه پسره فال فروش اومد گفت خاله فال میخرین؟الهی که خوشبخت بشین.یا اصلا الهی که به هم برسین.بهش یه ابمیوه دادم و تشکر کردم ازش.اونم یه لبخند رو لبش بود و به من نگاه میکرد.

بعدشم خداحافظی کردم و برگشتیم.۱ ماهی گذشته بود و من سخت مشغول امتحانات بودم و هرازگاهی فقط با پیام با آرش در ارتباط بودم.ماه رمضون‌ مصادف بود با امتحانات.خیلی سخت بود.اخرین امتحانم بود بابام منو رسوند و رفت.وارد حوزه امتحانی که شدم دیدم دم در وایساده با یه کت ابی اسپرت.قیافم اینطوری بود😲😲😲

بدون توجه بهش خواستم در برم که منو دید از پشت داد میزد مهتااااااااب خاااااااانوم مهتااااااااب خاااااااانوم.کل دانشگاه برگشته بودن سمت من و اون😖😖زودی برگشتم تا بیشتر از این داد نزنه.گفتم عه شمایین خوبین ندیدمتون.هنوز نگاههای بچه های دانشگاه مخصوصا نگاه پسرا روی ما بود.اخه من تو دانشگاه به هیچ پسری رو نمیدادم.دوستامم همه با تعجب نگاه میکردن و میخندیدن بهم که از استرس عین لبو شده بودم.بهم گفت اینجا منتظر میمونم بعد امتحان باهاتون کار دارم.گفتم باشه و رفتم که امتحان بدم.حین امتحان کللللللی استرس داشتم نفهمیدم چطوری امتحان دادمو و اومدم بیرون.دیدم منتظرمه.گفت تموم شد؟بریم؟ گفتم اره قبل بیرون اومدن از حوزه همون دوستام که چشمشون روی این بود اومدن جلو.یکیشون زد زیر گوشم گفت کثافت مگه نگفتم این مال منه پس بگو چرا پا نمیداده با جنابعالی ریخته بوده رو هم.منم که تازه از شوک دراومده بودم یکی زدم تو گوش دوستمو و گفتم لیاقت داشتی تورو انتخاب میکرد نه منو.این فضولیام به تو نیومده.دلم خنک شد اما همینکه اومدم بیرون اروم اشک ریختم.دیدم تو ماشین منتظرمه.قبل سوار شدن به بابام زنگ زدم ببینم میاد دنبالم یا نه که گفت کار داره نمیتونه.با خیال راحت راه افتادیم دور دور توی شهر.کم کم از شهر دور شدیم مبادا کسی ببینتمون.اخر سر تو یه خیابون خلوت یه کم دورتر از شهر وایستاد.با کلی من و من گفت من خیلی از تو خوشم اومده و اینکه حس میکنم نقاط مشترک زیادی داریم با هم.دوست دارم این روابط قشنگ تا ابد ادامه پیدا کنه.گفتم چطوری؟گفت باهام ازدواج میکنی؟من شوکه به رو به رو خیره شدم😲انتظار داشتم مثل تو فیلما بهم حلقه بده زانو بزنه خب😒

چند دیقه بعد گفتم نمیدونم باید فکر کنم.گفت یه هفته خوبه؟گفتم اره.بعدش منو رسوند سر خیابون خونمون یه نایلون که توش دوتا شال خوشرنگ و چندتا لاک و یه عالمه لواشک بود بهم داد و رفت.

فقط 13 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
1331
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1405
1384
1426
1380
1388
1365
1402
1407
1375
پربازدیدترین تاپیک های امروز
224
1382
1415
29
داغ ترین های تاپیک های امروز