1373
1363

تمام سعیمو میکنم زود زود بنویسم براتون.لطفا بخونید در انتها سوالی بود جواب میدم.خواهشا قضاوت یا توهین نکنید.پیشاپیش ممنون از اینکه میخونید و صبوری میکنید😍😘



پارت اول


بچه تر که بودم شاهد دعواها و ناسازگاریهای شدید پدرومادرم بودم که علتش دخالت های گاه و بیگاه مادربزرگ و عمه هام بود.تو یه اتاق ۱۲ متری تو حیاط مادربزرگم اینا زندگی میکردیم(مادرپدرم)
۳تا عمه و ۴ تا عمو داشتم همشونم مجرد بودن.خیلی منو مامانمو اذیت میکردن اخه بابام دوستمون داشت و اونا حسودیشون میشد.و اینکه بابام به حرف خانواده اش که گفته بودن باید با دخترخالت ازدواج کنی گوش نداده بود و با مامان من ازدواج کرده بود.واسه همین دوستمون نداشتن.عموی کوچیکترم ۶ سال ازم بزرگتر بود.یادمه یبار از تو ایوون هولم داد افتادم و کمرم خورد لبه حوض.هنوز دردی که پیچید تو وجودم و نمیذاشت تا چندین ثانیه نفس بکشم یادمه.یا مثلا ۳ سالم که بود منو به هوای بازی میبردن خونه خودشون اما کل رخت خوابای خونه رو که خیلییییم زیاد بود میریخت روم و یادمه بر اثر کمبود اکسیژن از حال میرفتم.یا دوچرخه نازنینم که بابام برام خریده بود و اجبارا چون حیاطمون مشترک بود میذاشتم تو حیاط برام تیکه تیکه کرده بود و از این قبیل اذیتها که یاداوریش قلبمو به درد میاره.بارها اساس کشی کردیم اومدیم بیرون اما باز با بهونه های مختلف برمون میگردوندن تو اون زندان ۱۲ متری.سری آخر خوب یادمه چیشد که برای همیشه ازونجا اومدیم بیرون.

فقط 17 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢

سلام بر پربازدیدا 

خوبین جیگرا

برای مامان شدنم یه صلوات بفرستید 💜💜🌼🌼😘😘😘

هرکی فرستاد لایک کنه 💜💜💜🌼🌼🌼

فقط 24 هفته و 5 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
💜برای سالم بودن و سلامت بدنیا اومدن بچم یه صلوات هدیه کن برام     
سلام بر پربازدیدا  خوبین جیگرا ؟؟

سلام گل من خوش اومدی

فقط 17 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢

کی منو دوست داره؟؟ لایکم کنه😁

واسه مردی بمیر که برات😇                              عابربانکشو دربیاره بچپونه تو کیفت😄💳 😎       تب کنه که چی بشه😏😏 برات نون و آب میشه😲😲   یه کم واقع بین باش😜😜

یکی دیگه از خصوصیات پوشک مای بیبی  تعویض آسان و راحت

برای تعویض پوشک پول-آپ به راحتی می تونین از دوخت کناری، پوشک رو پاره کنید و با استفاده از چسب دورانداز بهداشتی که در پشت  قرار داره اون رو بپیچید و دور بیاندازید.

برای اطلاعات بیشتر به اینستاگرام ما سر بزنید

1350

میشه بکی بگه چجوری میتونم اطلاعاتمو ویرایش کنم من هرچی میزنم میگه از امکانات ویرایشگر استفاده کنیدو ذخیره نمیشه😕😕😕

هر وقت دیدی حریفت داره برنده میشه، یک لبخند بزن تا به بردنش شک کنه!  

پارت دوم


۶ سالم بود رفتم خونه مادربزرگم.اومدم از اپن اشپزخونشون برم بالا که دستم خورد به شکر پاش شیشه ای و افتاد شکست.خیلی ترسیدم.مادربزرگم با غضب نگام کرد و چندتا فحش زیر لبی بهم داد.عموی بزرگترم که اون موقع مجرد بود از صدای شکستن اومد تو اشپزخونه.ازش میترسیدم اخه خیلی بداخلاق و هیکل گنده بود و اون موقع مربی بدنسازی بود.رفتم بین یخچال و کابینت که یه فضای پرت و خالی بود قایم شدم.با عصبانیت اومد تو و وقتی فهمید چیشده منو از پناهگاهم کشید بیرون و گفت موش کثیف حرومی اخه ما چقدر باید از دست تو و اون ننه ی ج.ن ده ات بکشیم و همینطور بین زمین و هوا منو از یقه گرفته بود و من از ترس اروم هق هق میکردم.یهو یقمو ول کرد و منو از موهام گرفت و اویزون نگه داشت.خوب یادمه پوست سرم داشت کنده میشد و جیغ میزدم.مامانم از جیغ های من دوید اومد و وقتی منو تو اون وضع دید چنگ انداخت تو صورت عموم و شروع کرد جیغ داد کردن.عموم منو محکم پرت کرد گوشه اشپزخونه سرم نمیدونم به کجا خورد اما گرمی خونو حس میکردم.مامانمو انداخته بود زیر مشت و لگد و میزدش مادربزرگمم با چوب کمکمش میکرد و انقدر مامانمو زدن که صداش قطع شد.از ترس اینکه نکنه مامانم مرده باشه با اون سر وضع آش و لاش جیغ زدم و با زحمت اومدم برم طرف مامانم که عموم یه مشت محکم زد تو صورتم و با مشت و لگد حسابی از خجالتم درومد.قبل اینکه از هوش برم بابامو دیدم که سراسیمه اومد طرف ما و بعدش چیزی نفهمیدم.گویا همسایه ها صدای جیغای من و مامانمو شنیده بودت و زنگ زده بودن به بابام.وقتی چشم باز کردم تو بیمارستان بودم و عزیزجونم (مامانه مامانم) بالا سر مامانم که تخت کناریم بود زار میزد،پدربزرگم از شدت عصبانیت کف اتاقو گز میکرد و بابام اش و لاش تر از ما دست منو گرفته بود و کنار تختم رو صندلی خوابش برده بود.با تکون خوردن من چشماشو که از شدت ضربه کبود بود باز کرد و نگام کرد.بغلم کرد و گریه کرد.معلوم بود بعد از ما حسابی باهاشون درگیر شده بود.

فقط 17 هفته به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
1376
1226
میشه بکی بگه چجوری میتونم اطلاعاتمو ویرایش کنم من هرچی میزنم میگه از امکانات ویرایشگر استفاده کنیدو ...

لدفا😐

      🙏

هر وقت دیدی حریفت داره برنده میشه، یک لبخند بزن تا به بردنش شک کنه!  
1339
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1359
1382
29
1365
1380
1375
1349
1366
1340
224
1356
داغ ترین های تاپیک های امروز