1421
1411
عنوان

داستان زندگی من از کودکی تا ازدواج.بیایین دوستای گلم😍

| مشاهده متن کامل بحث + 351236 بازدید | 2029 پست

پارت دوازدهم


بهش گفته بودم یه هفته رو نه زنگ بزنه نه پیام تا فکرامو بکنم.همه چیو بهم گفته بود دورادور با خانوادشم آشنا بودم.بهم گفته بود تو شرکت عموش موقتی کار میکنه گفته بود سربازی نرفته.گفته بود جز این ماشین و یه کم پس اندازه چیز دیگه ای نداره و و و و و
با همه ی این تفاسیر فکرامو کردم و تصمیممو گرفتم.به محض اینکه شد ۱ هفته و ۱ دقیقه زنگ زد.گفت جوابت چیه مردم از استرس این یه هفته (بعدا از مامانش شنیدم کل اون هفته از استرس غذا نخورده😆)
گفتم راستشو بخوای من فکرامو کردم ولی فکر میکنم که....
صدای نفسای نامنظم و تندشو میشنیدم.مکثم که زیاد شد گفت فکر میکنی که چی؟نصف عمر شدم بخدا بگو دیگه.
گفتم فکر میکنم بهتر باشه با پدرم تماس بگیری.چند لحظه صدای نفساش قطع شد بعد یهو یه جیغ بلند کشید که صدای زهرمار گفتن مامانشو شنیدم😐
گفت شماره باباتو اس کن تا امشب بابام زنگ بزنه
گفتم الان نه خودم میگم کی.گفت چرا گفتم اخه مامانم عمل داره بره و برگرده بعد.مامانم سه شب بیمارستان بود و عمل فتق و صفرا انجام داده بود.خواهر کوچولوم ۳ شب تا صبح گریه کرد و من نگهش میداشتم ۳ شب نخوابیده بودم.مامانم در جریان این مسائل بود.بعد از ۳ روز که برگشت ۳_۴ روزم اجازه دادم تا حالش بهتر بشه.بعد به آرش گفتم زنگ بزنه.بابام داشت اخبار نگاه میکرد خواهرم شیر میخورد و منم توی توالت بودم که صدای زنگ خوردن تلفن بابامو شنیدم.یکی از ظهرای گرم اوایل تیرماه بود.از استرس نمیتونستم از توالت بیام بیرون.اروم از پشت در گوش میدادم حرفاشونو‌.تموم که شد پریدم بیرون و خودمو زدم به کوچه علی چپ که بابام پرسید شما اقای فلانی میشناسی.یه کم الکی فکر کردم و گفتم نه نشنیدم اسمشو تاحالا.بابام دیگه حرفی نزد رفت تو فکر.منم رفتم تو اتاق آرش داشت تند تند پیام میداد که باباش زنگ زده و از اون ور اطلاع میداد.

فقط 12 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
عزیزم میشه یکم عجله کنی .

بخدا خیلی سعی میکنم تند تند بذارم

فقط 12 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢

خانوما خبر دارید فرش ارزون شد ؟

پارت سیزدهم


خلاصه از بابای من خبری نشد قرار بود به ما بگه و بعد به اونا خبر بده.دو روز گذشت آرش گفت بابات چرا خبر نمیده پس گفتم نمیدونم تو خونه ام حرفی نمیزنه.گفت بابام میخواد دوباره بزنگه گفتم باشه.دوباره و دوباره باباش زنگ زد اما بابام تلفناشونو جواب نمیداد.۱ ماه گذشته بود آرش میگفت بدبخت شدم دیگه تورو به من نمیدن.مامانش میگفت صبح تا شب گریه میکنه.باباشم لج کرده بود گفته بود چون باباش جواب نمیده منم دیگه زنگ نمیزنم.خلاصه همه چی تموم شده بود.با آرش کات کردم گفتم برو پی زندگیت و کلی گریه و غصه هم من هم اون.هرچیم زنگ میزد دیگه جواب نمیدادم که امیدوار نشه الکی حالا خودمم داشتم دق میکردما.تا اینکه یه روز کلی زنگ و پیام که جواب بده توروخدا کارت دارم منم  فکر کردم باز میخواد رابطه رو از سر بگیره و مثل عاشقای شکست خورده گوشیمو خاموش کردم.۵ دیقه بعد دیدم مامانم با اخم اومد گوشیشو داد بهم گفت این پسره واسه چی زنگ زده به گوشی من؟گفتم بگو نیست گفت خودت بگو و گوشیو انداخت رومو رفت بیرون.قبلا یبار شا.رژ نداشتم با خط مامانم زنگ زده بودم ازونجا شماره مامانمو داشت.گوشیو برداشتم و با بغض گفتم:چی میخوای از جون من.چرا دست از سرم برنمیداری نمیبینی همه چی تموم شده؟😢
 

فقط 12 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
1436

پارت چهاردم


زدم زیر گریه😐با صدای تقریبا شادی گفت مهتاب مهتاب گریه نکن.نمیدونم آفتاب از کدوم طرف دراومده  که بابام گفته میخواد بره اداره ی بابات باهاش حرف بزنه.
بین‌گریه هام دماغمو بالا کشیدمو گفتم راست میگی؟
خندید گفت اره نگران نباش بابام کارشو بلده ساعت ۱ میره پیش بابات.
از خوشحالی پاشدم عین این دخترای ترشیده ی شوهر ندیده شروع کردم قر دادن وسط اتاق که مامانم اومد گوشیشو ببره با تاسف به حاصل زندگیش نگاه کرد و رفت😆😥
اون روز باباش رفته بود اداره پدرم و من و مامانم از این ور استرس داشتیم و آرش و خواهرشو و مامانشم از اون ور.داشتیم سکته میکردیم که آرش زنگ زد گفت مهتاب بابام زنگ زد.بابات قبول کرده بیاییم ولی گفته ده روز وقت بدید من تحقیق کنم ببینم کیا رو میخوام تو خونم راه بدم.بابامم ادرس اینا داده.
خلاصه یه جرقه ی امید تو دلم زده شد با ذوق مامانمو بغل کردم که بهم چشم غره رفت و گفت خجالتم نمیکشه😒
اونشب بابام که اومد ظاهرش مثل همیشه بود و چیزیو نشون نمیداد.شب موقع خواب صدای حرف زدم مامانمو بابامو میشنیدم اروم گوشمو گذاشتم رو در اتاقشون ببینم چی میگن.حرف بابای آرش بود گویا بابام خوشش اومده بود ازش و فقط مشکلش این بود خود آرشو ندیده و اگه از این پسرای چیتان فیتان و قرتی باشه قبول نمیکنه و از این حرفا.۱ ساعتی فال گوش وایستادم تا که صداشون قطع شد و خوابیدن😄منم برگشتم تو اتاقم تا صبح خودمو تو لباس عروس کنار آرش تصور میکردم.

فقط 12 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
مادر پدری منظورش بوود فک کنم

مادربزرگ مامانش 

فقط 18 هفته و 1 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
تیکر بارداری خواهرمه بعد از ۱۲ سال خدا بهش نی نی داده یه صلوات مهمونش کنیدنی نی سالم بیاد بغلش مرسی.  
پارت سیزدهم خلاصه از بابای من خبری نشد قرار بود به ما بگه و بعد به اونا خبر بده.دو روز گذشت آرش ...

ببخشیدا ولی من این متنو یجا دیگه م خوندمش

هر وقت دیدی حریفت داره برنده میشه، یک لبخند بزن تا به بردنش شک کنه!  
1432

پارت پانزدهم


ده روز به سرعت برق و باد گذشت.خوب یادمه از ۳ روز قبلش مامانم بالا سرم وایستاده بود و منو مجبور به خونه تکونی میکرد.حتی شستن پتوهاش،پرده هاش و تمیز کردن  کابینتاش و مدام تهدید میکرد اگر تمیز نباشه خواستگاریو به هم میزنم.سه روز تمام از ۶ صبح تا ۱۲ شب کار میکردم.شب خواستگاریمم تا ۶ بعداز ظهر مشغول تمیز کردن بودم و ۱۰ دیقه مونده بود خواستگارا بیان از حموم دراومدم.چون خالمم مهمونمون و قرار بود توی جلسه خواستگاری باشه و من براشون شام پختم.مامانم و خالم رفتن ارایشگاه تا اصلاح کنن و تر وتمیز باشن.منم بابام اسکی میرفت رو مخم که اگر چادر نپوشی حق نداری بیای تو.با موهای خیس و هول هولکی حاضر شدم.انقد خسته بودم بی اغراق میگم چشمام همه جا رو تار میدید.بالاخره زنگ درو زدن و من از استرس عین بید میلرزیدم.۱۰ دیقه بعد بابام اومد تو اتاق و من داشتم کف اتاقو گز میکردم.لبخند رضایت بخشی داشت کمی نگام کرد و رفت.نفس راحتی کشیدم فهمیدم که تا اینجا از آرش راضی بوده.نیم ساعت گذشت که خالم اومد تو اتاق چادرمو سرم کرد گفت برو بیرون هی میگفتم نه توروخدا استرس دارم که با یه هول پرتم کرد تو پذیرایی.همینکه پرت شدم وسط پذیرایی دیدم همه جا سکوت شد و همه دارن نگام میکنن.چادرمو جمع کردم و با یه لبخند پر استرس رفتم جلو با مامانش که خریدارانه نگام میکرد رو بوسی کردم.پدرش ادم خوش صحبتی بود و صدای گیرایی داشت دقیقا مثل گوینده های رادیو.مجلسو دست گرفت و شروع کرد از من پرسیدن و منم انقد خسته بودم حتی آرشو نمیدیدم.گاهی هم چرت و پرت تحویل میدادم.مامانم اشاره کرد پاشم برم شربت بریزم و بیشتر از این چیزشعر تحویل ندم.منم محل ندادم اخه اذیتم کرده بود از ۳ روز پیش و همین حالاشم بدون هیچ ارایش و رسیدن به خودم تو مجلس خواستگاریم بودم و از شدت خستگی هیچی نمیفهمیدم.خالم که متوجه شده بود پاشد رفت شربت ریخت و اورد و من از اول تا اخر از جام بلند نشدم.نه اینکه نخوام ولی واقعا خسته بودم.پدرشوهرم هنوز میگه تو چاییه خواستگاری به ما ندادی🙄😥

فقط 12 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
ببخشیدا ولی من این متنو یجا دیگه م خوندمش

مرض ندارم داستان کسی دیگه رو کپی کنم که.کلی زحمت کشیدم نوشتمش.خیلی جاهای زندگیامون ممکنه مشترک و شبیه هم باشه.

فقط 12 هفته و 3 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
آهای زندگی تو یه دل خوش به من بدهکاری😔😔💔💔 باردار نیستم،به یاد روزایی که باردار بودم و بچم نموند تیکر زدم دلم تنگ میشه واسه اون روزام😔😢
1391
اعلام حضور کنید حداقل فکر نکنم برا خودم میگم😥

چقدر دلم گرفت با امضات

الان دختر دبیرستانیا خوب شدن.....من دبیرستان که بودم با یه دختره دوست شدم،باهاش رفتم بیرون همه میگفتن داداشت اذیت نمیشه با مقنعه    
1331
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

1408
1333
1388
1380
1382
1426
1365
1402
1407
224
1415
29
1439